<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421</id><updated>2012-03-02T06:51:57.484-08:00</updated><category term='شعر، مزاری، ابراهیم امینی'/><category term='«هشت صبح» (يك)'/><category term='«هشت صبح» (دو)'/><category term='farsi1'/><category term='موسیقی راک افغانی'/><category term='تلویزیون فارسی 1، فارسی وان، سعد محسنی'/><title type='text'>دوشنبه ها</title><subtitle type='html'>سينما  |  تياتر  |  موسيقي</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>119</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7460025122700737717</id><published>2012-02-09T21:36:00.000-08:00</published><updated>2012-02-09T21:48:26.228-08:00</updated><title type='text'>سینما در شهر شاعران</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;طالبان در سال &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;1375&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt; یگانه سینمای شهر هرات را تخریب کردند و به جای آن به ساختن یک مسجد پرداختند. ساختمان مسجد هنوز به اتمام نرسیده بود که دولت طالبان سقوط کرد و حکومت کرزی به قدرت رسید. حکومت جدید، کار نیمه رها شده ی طالبان را تکمیل کرد و مسجد را در نهایت ساخت. این مسجد هنوز پابرجاست و مردم شهر در مکانی که دیروز به تماشای فلم می رفتند، امروز برای اقامه ی نماز جمع می شوند. &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;داستان هنر هفتم در هرات اما، با تخریب یگانه سالون سینما به پایان نرسید. علاقه به فلم و هنر همیشه در این شهر وجود داشته است. فلمهای زیادی طی این سالها در هرات ساخته شده اند و فلمسازان زیادی از این شهر برخواسته اند. در سال 2008، هراتی ها حتا یک سالون سینما در شهر ساختند که اتفاقاً پس از یک روز تعطیل شد. تعدادی از فرهنگیان شهر تصمیم گرفته بودند تا «تالار مولانا» را که یک سالون کنفرانس است، تبدیل به سینما کنند. ولی این تصمیم بسیار زود از سوی شورای علمای هرات مورد اعتراض قرار گرفت و این عمل را به اقدامی ضددینی تعبیر کردند. هرچند گروهی از هنرمندان و فرهنگیان هراتی صدای شان را به اعتراض بلند کردند، ولی تلاشهای شان برای افتتاح دوباره ی سالون سینما به جایی نرسید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;برخلاف سینما که همیشه حساسیت هایی علیه آن وجود داشته است، دیگر هنرها به خصوص تیاتر و موسیقی به شکل سنتی در میان مردم هرات از جایگاه مهمی برخوردار بوده اند. مدیریت تیاتر هرات که در قالب ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت قرار دارد، از گذشته ها&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;بسیار فعال بوده است. این مدیریت متشکل از یک گروه کامل تیاتری است که به خصوص پس از سقوط طالبان در کنار کار روی صحنه، به ساختن فلم و تولید برنامه های تلویزیونی نیز می پردازد. حتا می شود گفت که اولین تجربه های سینمایی هرات از دل تیاتر این شهر برخاسته است. با آنکه فلمهایی که این گروه از هنرمندان تیاتر ساخته اند بیشتر شبیه نمایشات تیاتری فلم شده هستند، ولی نفس فعالیت آنان در این ساحه توانسته است پیوند مردم هرات را با هنر سینما حفظ کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;در غیبت سینما، تلویزیون های زیادی در ولایت هرات ظهور کرده اند و وظیفه ی سرگرم کردن مردم را به عهده گرفته اند. هم اکنون، کم از کم شش تلویزیون محلی و چندین تلویزیون ملی در هرات نشرات دارند. برخی از دست اندرکاران سینمایی هرات نیز در این تلویزیون ها مصروف هستند. مینا امانی و نعمت الله حسین زاده از بازیگران مشهور هرات، پیوسته در تلویزیون های محلی در تبلیغات ساجق و پفک و روب و روغن ظاهر می شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;شاعرانی که فلمساز شدند&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;هرات شهر شاعران است. شاعران مرده و زنده ی این شهر را اگر حساب کنیم، به قول قدما، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. شعر بیش از هر شکل هنری دیگر در شهر هرات سابقه دارد. قدیمی ترین انجمن ادبی افغانستان در هرات تاسیس شده است و برخی از مشهورترین شاعران کشور در این شهر زیسته اند و مرده اند. این سنت پایدار شعری، تاثیر زیادی روی فلمسازانی گذاشته است که از این شهر برخاسته اند. طوری که برخی از فلمسازان هرات، از شعرگویی به فلمسازی آمده اند و برخی از آنها که تجربه ی شعری ندارند، نگاه شان در فلمسازی کاملاً شاعرانه است. نمونه ی مشهور این دسته از فلمسازان رویا و الکا سادات هستند که اولی در سینمای داستانی و دومی در سینمای مستند رویکردی بسیار شاعرانه دارند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;شاعران معمولاً یا به خاطر گفتن حرفهایی که در قالب شعر ممکن نیست به سینما روی می آورند و یا هم فقط برای تفنن و تظاهر. در هرات، جدیدترین فلمی که از سوی یک شاعر ساخته شده، «قایق های کاغذی» (2011) است که آن را فریبا حیدری کارگردانی کرده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;«قایق های کاغذی»&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;نخستین فلم بلند فریبا حیدری است. این فلم 90 دقیقه یی تلاشی است قابل تحسین، اما نه زیاد موفق، در بازگویی تجربه ی جنگ از نگاه زنان افغانستان. داستان «قایق های کاغذی» درباره ی پنج دختری است که از طفولیت با هم دوست هستند. آنها از کودکی با هم در یک خانه ی بزرگ و قدیمی زنده گی کرده اند. دوران زنده گی آنان، سالهای حکومت مجاهدین، طالبان و حکومت فعلی را شامل می شود. در طی فلم ما می بینیم که چگونه جنگ و خشونت به اشکال مختلف روی زنده گی هر یک از این پنج دختر تاثیر می گذارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;فلم با ستاره شروع می شود که شخصیت اصلی داستان است. ستاره زن جوانی است که ریاست یک آسایشگاه روانی را به عهده دارد ولی خود از بیماری دوشخصیتی رنج می برد. نقش ستاره را مینا امانی بازی کرده است، که یکی از نابازیگران نوظهور و با استعداد هراتی است. ضعف ساختاری فلم از همان صحنه های ابتدایی شروع می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;یکی از مشکلات فلم فلمنامه ی نامسجم آن است. شخصیت های زیاد، دوره ی زمانی طولانی و حوادث متعددی که در فلم وجود دارد بیشتر مناسب یک سریال تلویزیونی است و نه یک فلم سینمایی. گذشته از آن فلش بک های بسیار زیاد به شکل غیرقابل جبرانی ساختار فلم را تضعیف کرده است. فلش بک یکی از آن تکنیک های سینمایی است که در افغانستان بد استفاده می شود. معمولاً قاعده این است که وقتی فلمساز از گفتن سر راست یک قصه ناتوان است به فلش بک روی می آورد، لذا فلش بک یک نوع نقطه ی ضعف است که هر قدر تعدادش کمتر باشد بهتر است. ولی در «قایق های کاغذی»، فلش بک بخشی از ساختار روایی قصه است که اگر آنها را برداریم نصف قصه گم می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;از نگاه تاریخی و اجتماعی، داستان فلم به خوبی تلاش و مبارزه ی زنان هراتی را در سالهای جنگ نشان می دهد. در قسمتی از فلم که در دوره ی طالبان می گذرد، تعدادی از زنان یک کورس خیاطی راه انداخته اند که به بهانه ی آن دختران خردسال را سواد خواندن و نوشتن می آموزند. داستان این مکاتب زیرزمینی را کریستینا لمب در کتاب «انجمن های خیاطی هرات» هم نوشته است که چگونه در دوران طالبان، تعدادی از زنان شجاع با به خطر انداختن جان های شان، چنین مراکزی را تحت عنوان کورس خیاطی و گلدوزی پیش می بردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;خانم حیدری که فلمسازی را با خواندن کتابهای سینمایی فراگرفته است، با اولین فلمش نشان میدهد که انرژی و استعداد لازم را برای فلمساز شدن دارد. فلم «قایق های کاغذی» قرار است دوباره تدوین و تلخیص شود، با تدوین دوم احتمال می رود این فلم بخشی از انسجام گم شده اش را بازیابد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;سینمای جبرییل&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;شهرک جبرییل در حاشیه ی غربی شهر هرات، محله یی است با 18 هزار خانه که جدیداً توسعه یافته است. ساکنان جبرییل بیشتر از مهاجرانی هستند که طی سالهای بعد از طالبان از ایران بازگشته اند. در جبرییل یک خرده فرهنگ شهری خاص شکل گرفته است که این خرده فرهنگ بیش از همه در مراسم مذهبی و فعالیت های هنری در این شهرک نموده یافته است. سینما یکی از فعالیت های چشمگیر در میان جوانان جبرییل است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;مهمترین مرکز فعالیت های هنری در جبرییل گروه «سیمرغ فیلم» است. این مرکز در بخش های سینما، تیاتر، نقاشی و نویسنده گی فعالیت میکند. سیمرغ فیلم که توسط یک زوج جوان بنامهای عبدالحکیم و منیره هاشمی مدیریت می شود، بیشتر روی دو جنبه کار میکند: تولید و آموزش. در میان اعضای این مرکز که بیشتر از جوانان دوران لیسه تشکیل شده اند، تعداد دختران بیشتر از پسران است. به گفته ی آقای هاشمی، در آخرین دوره آموزش فلمسازی سیمرغ فیلم، بیش از شصت دختر ثبت نام کرده بودند (در حالیکه در تمام دیپارتمنت سینمای دانشگاه کابل فقط 15 دختر حضور دارند).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;سیمرغ فیلم، به سفارش موسسات غیردولتی فلمهای آموزشی می سازد، و با درآمد حاصل از آنها، به تولید فلمهای مستند و کوتاه می پردازد که اعضای جوان آن برای اهداف هنری تهیه می کنند. تعدادی از فلمهای کوتاه فلمسازان سیمرغ فلم توانسته اند در فستیوال های محلی و ملی به نمایش در بیایند و مورد توجه قرار بگیرند. «من و مادرم» (1389)، «&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" style="font-size: 12pt; font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;My Standpoint&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;» (2009)، «مات» (1389)،  «هنوز دوستش دارم» (2011) که همه فلم های کوتاه داستانی هستند، بخشی از کارهای این مرکز را شامل می شوند. این فلمهای کوچک، با وجود مشکلاتی که در بازیگری و مسایل تکنیکی آنها وجود دارد، نشانگر ذوق سلیم و دید متفاوت این جوانان به رسانه ی سینما است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;مهمترین مشخصه ی فلمهای کوتاهی که در سیمرغ فلم ساخته شده اند، دو چیز است: اول ایجاز و ایهام و دوم نبود و یا کمی دیالوگ در آنها. &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;ایجاز در تصویر و کلام و ایهام اساسی ترین اصول ساختن فلم کوتاه&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;  &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;است. اکثر این فلمها یا هیچ دیالوگی ندارند و یا کمترین دیالوگ ممکن در آنها استفاده شده است. برخلاف دیگر فلمهای افغانی که فرض می کنند بیننده نادان است و هر صحنه را با دیالوگ ها و توضیحات بی جا پر میکنند، این فلمها به بیننده اجازه میدهد تا در فهم روایت خود سهم بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;فلمهای عامه پسند&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;در هرات، مثل کابل، گروه فلمسازان عامه پسند و بازاری بیش از دیگران فعالیت می کنند. این گروه که برخی از آنها، مثل غوث محمد و بهزاد عسکرزاده، نعمت الله حسین زاده و نعمت الله هاشمی، به مدیریت تیاتر هرات تعلق دارند فلمهای بازاری زیادی می سازند. برخی از فلمسازان نیز متاثر از فلمهای ایرانی که به شیوه ی سیل آسا از مرز اسلام قلعه وارد هرات می شوند به ساختن درامهای کم مصرف عاشقانه و اجتماعی می پردازند. در حقیقت فلم «قایق های کاغذی» هم تا حد زیادی متاثر از فلمهای عامه پسند ایرانی است تا فلمهای افغانی و یا غربی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman', serif; "&gt;هرچند سینمای هرات مسجد شد، ولی سینماگران هرات به ملاهای تندرو شهر تسلیم نشدند. منازعه ی دوامدار مذهب و هنر در هرات همچنان در جریان است. اما مردم به شیوه های مختلف سعی دارند تا نام سینما را زنده نگهدارند. مهمترین نشان مقاومت جمعی مردم، نام «چوک سینما» است که هنوز مردم به چوکی که سینمای شهر زمانی در آنجا قرار داشت اطلاق می کنند. این چوک که در مرکز شهر قرار دارد، نام رسمی آن «چوک خواجه علی موفق» است. در شهر شاعران، سینما حرام است. این نیز یکی از هزاران مسایلی است در فرهنگ افغانی، که باید افغان باشی تا آن را بفهمی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;...............................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-bottom: 0.0001pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; "&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size:12.0pt;font-family:&amp;quot;Times New Roman&amp;quot;,&amp;quot;serif&amp;quot;; mso-bidi-language:FA"&gt;این مقاله قبلاً &lt;a href="http://www.dw.de/dw/article/0,,15729463,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7460025122700737717?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7460025122700737717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7460025122700737717&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7460025122700737717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7460025122700737717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='سینما در شهر شاعران'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-866685024398854157</id><published>2012-01-30T02:03:00.000-08:00</published><updated>2012-01-30T02:10:10.250-08:00</updated><title type='text'>چهره شهر کابل؛ تاثیر سیاست بر معماری</title><content type='html'>معماری در یک شهر، بیان فیزیکی اندیشه ها و آرزوهای ساکنان آن است. کابل، پایتخت افغانستان، امروزه شاهد رشد جمعیتی و جغرافیایی کم نظیری است. این رشد، بیش از همه &lt;br /&gt;معماری خانه های شهر را دگرگون کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در یکی از نشریه های انگلیسی زبان کابل این اعلان چاپ شده است: «خانه کرایی با نوزده اتاق خواب، نوزده تشناب، آشپزخانه، زیرزمین، بار، انترنت، ایرکاندیشن، پارکینگ برای سه موتر.... کرایه:15 هزار دالر در ماه.» چندین اعلان مشابه دیگر نیز در همان نشریه به چشم می خورد. با خواندن این اعلانات، سوالی که به ذهن خواننده خطور می کند این است: چه کسی در چنین خانه هایی زندگی خواهد کرد؟ یا اصلاً چه کسی چنین خانه هایی را ساخته است؟ و مهمتر این که چرا چنین خانه هایی وجود دارند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری از ساکنین کابل پا به درون چنین خانه هایی نگذاشته اند، ولی مطمیناً هر کسی که در این شهر زندگی می کند از بیرون با چنین خانه هایی کاملاً آشنا است: خانه های بزرگ سه – چهار منزله یی که معمولاً در وسط یک حویلی با سیم های خاردار ساخته شده اند. مهمترین وجه مشترک این خانه ها پرخرج بودن آنهاست، که شاید صدها هزار دالر در ساختن آنها و تزیینات پر زرق و برق و رنگ های تیز و تند شان به مصرف رسیده باشد. در برخی موارد، کاشی های رنگارنگ تشناب برای نمای بیرون ساختمان استفاده شده است و تقریباً در همه موارد، پنجره های شان شیشه های سبز و آبی و ارغوانی دارند. با آن که در اسلام ریا یک امر ناپسند است، بعضی از صاحبان این املاک که احتمالاً حج هم رفته اند، آیه های قرآن را بر سر در خانه های شان نقش کرده اند تا گویا تدین شان را به اثبات برسانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خانه های عظیم الجثه نتیجه وضعیتی است که تکبر و پول و بی سوادی و ریاکاری با هم جمع می شوند. چنین خانه هایی امروز در هر کوچه پس کوچه شهر کابل به وفور دیده می شوند که از دل ویرانه های جنگ سربرآورده اند. این خانه ها نماد کابل پس از جنگ است. تجسم فیزیکی فساد مالی و فرهنگی در این شهر است. سمبول قدرت و ثروتی است که از برکت جنگ به دست طبقه خاصی از افغان ها افتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساکنان افغان و خارجی کابل به این ساختمان ها نام های زیادی داده اند، مانند «پاکستانی»، «پشاوری»، «کیک عروسی»، «نارکتیکچر» (ساخته شده از دو کلمه نارکوتیک و آرکتکچر که به ترتیب به معنای تریاک و معماری است)، «قصر افیون» و چندین عنوان دیگر. این اسم ها البته که بی مسمی نیستند، چون در حقیقت، اکثریت این خانه ها از نگاه خاستگاه سبکی، پاکستانی هستند؛ از نگاه شکل و شمایل شبیه کیک عروسی هستند؛ و شاید بسیاری از آنها با پول تریاک آباد شده باشند. هرچه باشند، این خانه ها امروز چهره شهر را تغییر داده اند، و همچون سمارق هر روز به تعداد شان افزوده می شود و بیش از همیشه خانه های گلی و خاک آلود کابل و ساکنان فقیر آن ها را تحقیر می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;گذشته معماری در کابل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شهر کابل البته، هیچ گاه فرهنگ معماری منحصر به فردی نداشته است. در گذشته، تقریباً همه بناها در کابل از خشت خام و چوب ساخته می شده اند، که هر دو بی دوام هستند. برخلاف هرات و بلخ که از قدیم بناهای باشکوهی در آنها ساخته شده اند و تا هنوز پا برجا هستند، در کابل هیچ بنایی که از دو سه قرن پیش باقی مانده باشد وجود ندارد – تنها استثنا دیوار شیردروازه و بالاحصار کابل است که هر دو به خاطر گلی بودن شان در حال محو شدن هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کابل به خاطر موقعیت چهارراهی اش، همواره از نگاه فرهنگ معماری متاثر از مهاجران و مهاجمانی بوده است که از منطقه جنوب آسیا، خاورمیانه و آسیای میانه به این شهر می آمده اند. زمانی در قرن 16 میلادی بابر و جانشینانش هنر و معماری هندی/ مغولی را در اینجا آوردند که تا هنوز رگه های آن را می شود در کندن کاری هایی دید که بعضاً در سقف ها و پنجره های خانه های کابل استفاده می شوند. زمانی هم در قرن 18 میلادی قزلباشانی که توسط ابدالیان به کابل آورده شدند، معماری ایرانی را در این شهر رواج دادند که در چنداول و مرادخانی هنوز نشانه هایی از آن را می توان پیدا کرد.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اواخر قرن 19، امیر عبدالرحمن خان برای اولین بار معماری غربی را از طریق انگلیسی ها به کابل معرفی کرد. او به کمک انگلیسی ها ارگ فعلی را به عنوان سکونتگاه و حکومتگاه خود ساخت – چون چند سال پیش بالاحصار را که اقامتگاه سنتی شاهان افغان بود انگلیسی ها تخریب کرده بودند. برخی از سرداران حکومتی نیز دست به ساخت خانه های بزرگ ویلایی به سبک غربی در اطراف شهر زدند، که البته تعداد شان بسیار اندک بود. روند ترویج معماری غربی در کابل با روی کار آمدن حبیب الله خان سرعت بیشتری گرفت ولی اوج این نوع معماری، در زمان امان الله خان اتفاق افتاد که قصد داشت یک شهر اتوپیایی بر اساس مدل شهرهای اروپایی در جنوب غرب کابل به نام «نوی کابل» بسازد. اشراف و درباریان خانه های زیادی در بستر برنامه های توسعه یی امان الله خان ساختند که البته با سقوط حکومت تجددخواه او، این نوع خانه سازی نیز که معمولاً با کمک خارجیان انجام می شد به پایان رسید. نادر خان و ظاهرشاه که شیوه «تجدد تدریجی» را در پیش گرفته بودند، با سرعت کمتری در بازسازی و توسعه شهرها و تغییر شیوه زندگی مردم پرداختند. ولی در دهه 1960 میلادی، با اصلاحاتی که در ادارات دولتی رونما شد، بخش معماری و  خانه سازی در کابل نیز رونق تازه  یی گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1964 حکومت ظاهر شاه «اداره مرکزی شهرسازی و خانه سازی» را پایه گذاری کرد که بخشی از آن به نام «واحد ساختمانی بنایی» مسوولیت ساختن خانه های مسکونی را به عهده داشت. گروهی از کارشناسان ملل متحد شامل برنامه ریزان شهری، معماران، انجینران، جامعه شناسان و کارشناسان صحت عامه کارهای اصلی این اداره را بین سال های 1966 تا 1970 به پیش می برد. دولت افغانستان، کارشناسان خارجی دیگری را نیز از جاپان و هند و بلغارستان به خدمت گرفته بود. به دلیل این که کارمندان اصلی اداره مرکزی شهرسازی و خانه سازی را شهروندان کشورهای اروپایی و آمریکا تشکیل می دادند، شهرها و خانه هایی که آنها طراحی می کردند، متاثر از شیوه خانه سازی و معماری غربی بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه های ساخته شده در آن دوران، که نمونه های آن را در مناطق کارته سه، کارته چهار، کارته پروان و وزیر اکبرخان دیده می توانیم، متاثر از سبک معماری مدرنیستی است که از آوان قرن بیستم در غرب ترویج یافته بود و پس از جنگ جهانی دوم در دیگر نقاط دنیا فراگیر شد. این خانه  ها از نگاه معماری ساده و مینیمالیستی است و برای شکل بیرونی آنها، اشکال هندسی اندک در بالکن ها و ستون های آنها استفاده شده است. این خانه ها که به شکل انبوه ساخته می شدند، طبق برنامه حکومت، قرار بود که «خانه های کم هزینه» برای طبقه متوسط شهری باشند که در شهرهای مختلف افغانستان در حال شکل گیری بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با روی کار آمدن دولت کمونیستی در سال 1979، معماری خانه ها نیز در شهر کابل به وسیله یی برای تبلیغات ایدیولوژیک بدل شد. دولت سعی کرد با ساختن بلاک های آپارتمانی متعدد و متحد الشکل در چندین نقطه شهر، زیربنای یک جامعه بی طبقه کمونیستی را بگذارد. این تلاش نیز مانند گذشته، پس از مدتی با به قدرت رسیدن مجاهدین در سال 1992 ناکام و ناتمام ماند. طی 9 سال حکومت اسلام گرایان از 1992 تا 2001 تقریبا تمام انرژی روی تخریب خانه ها مصرف شد و کمتر اتفاق افتاد که در این مدت خانه ای در کابل آباد شده باشد چه برسد به این که سبک معماری خاصی رواج یافته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از سقوط طالبان و روی کار آمدن دولت جدید در سال 2001، دروازه های کابل ناگهان به روی صدها هزار مردمی باز شد که هر کس به هوایی به این شهر می آمدند. از یک طرف مهاجرین پراکنده افغان از کشورهای مختلف پس به خانه های ویران شان باز می گشتند و از سوی دیگر صدها موسسه و شرکت خارجی به کابل سرازیر شده بودند تا در کارهای بازسازی سهم بگیرند و هر یک نیاز به خانه های خوب جهت کار و زندگی داشتند. کابل بسیار زود به شهر موسسات خیریه غربی تبدیل شد که در رقابت با هم هر خانه ای را که قابل زندگی کردن بود با کرایه های گزاف به اجاره می گرفتند. با این که این گرمی بازار باعث رونق بخش ساختمانی در کابل شد، ولی از سوی دیگر فشار بسیاری زیادی روی آن عده افغان هایی تحمیل کرد که یا از خارج و یا از روستاها به شهر کابل می آمدند و نیاز به خانه های کرایی داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سال 2001 تا 2011 جمعیت کابل از یک و نیم میلیون نفر به پنج میلیون نفر رسیده است. سیل مهاجرت به کابل همان طور که سازمان اجتماعی شهر را دگرگون کرده است، معماری و چهره شهر را نیز تغییر داده است. هر کس از هر جایی که آمده است به سبک همان کشور خانه می سازد. ولی آنچه که دیده می شود، سبک پاکستانی است که بیشتر خانه ها را تسخیر کرده است. ظاهراً فرقی نمی کند که صاحب خانه از کجا آمده است، همه در حال ساختن خانه پاکستانی اند. این می تواند دو دلیل داشته باشد، اول این که حتا افغان های غرب دیده نتوانسته اند ذوق معماری شان را طی سال های مهاجرت تقویت کنند و دوم این که سکتور ساختمانی کابل به دست پاکستانی هاست و یا تعلیم یافته های پاکستان. البته دلیل دیگر، گفته یکی از ساکنان کابل است که عقیده داشت: «اگر مردم خانه های شان را به این شکل رنگ و روغن نکنند، نمی توانند به فروش برسانند و یا به کرایه بدهند». که البته بسیار غم انگیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته خانه های خوب نیز اینجا و آنجا در شهر به چشم می خورند که نشانگر ذوق سلیم صاحبان آنها است. در شهرک «امید سبز» در جنوب غرب کابل، که ساکنان آن بیشتر افغان هایی برگشته از ایران اند، رگه هایی از فرهنگ معماری معاصر ایرانی و غربی را شاهد هستیم. البته در این شهرک نیز سبک پاکستانی الگوی مسلط معماری خانه ها است، اما خانه هایی با معماری ویلاهای غربی نیز دیده می شوند که ظاهراً متاثر از سال های مهاجرت در ایران است. چون در ایران، مردم به خاطر شیفتگی به فرهنگ غرب، در حال فاصله گیری از معماری اصیل ایرانی و روی آوردن به معماری غربی هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون در کابل پس از ده سال، ما شاهد تاثیر ملموس سیاست بر معماری هستیم. به خصوص حضور خارجیان روی معماری خانه های کابل تاثیر بسیار شدیدی داشته است. حال بسیاری از پولداران کابلی، خانه هایی می سازند که به طور ویژه برای کرایه دادن به خارجی ها طراحی و ساخته شده اند، شبیه آنچه که در اعلان ابتدای مقاله خواندیم. خانه ای که 19 اتاق خواب و 19 تشناب و بار و پارکینگ های بزرگ دارد، هیچ شباهتی به یک خانه مسکونی عادی در کابل ندارد. این خانه ها نه خانه هستند و نه هوتل و مسافرخانه، بلکه چیزی است مثل خوابگاه مجللی که یک شرکت و یا موسسه غربی برای کارمندان خارجی اش در کابل به طور موقت کرایه می کند. معلوم نیست اگر خارجی ها از کابل بروند، مالکان ثروتمند این خانه ها، با املاک شان چه خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;معیار طراحی خانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در طراحی و ساختن یک خانه، اصولی ترین اصل راحتی است. شما خانه می سازید تا راحت باشید. خانه اگر راحت نباشد، ولو این که یک میلیون دالر در رنگ و روغن و نوشتن آیت قرآن روی پیشانی آن به مصرف رسیده باشد، خانه مناسب نیست. خانه های «پاکستانی» با آن که از نگاه میزان مخارجی که در آنها شده است، خانه های گران قیمیتی هستند ولی معمولاً کمتر به گرما و سرما و پاکیزگی آنها توجه شده است. به خصوص پاکیزگی آنها بسیار مورد انتقاد بوده است. در بسیاری از موارد دیده شده است که تشناب های این خانه ها به داخل کوچه ها به شکل سر باز قرار دارند و به طور غیرقابل تحملی فضای کوچه را متعفن می کنند. از سوی دیگر این خانه ها بعضاً بدون در نظرداشت اقلیم سرد کابل، برای اقلیم های گرم مثل پشاور ساخته شده اند و مثلاً برخی از نل های آب از بیرون ساختمان کشیده شده اند که در زمستان ها یخ می بندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معماری خانه های امروزی در کابل، مظهر و مثال تمام آن چیزهایی است که شهر کابل را تسخیر کرده است: تندروی اسلامی، فرهنگ روستایی، اقتصاد مواد مخدر، ثروت های اختلاس شده، ترس و تروریسم. البته نباید زیاد تعجب کرد. خانه یک انسان بیانگر شخصیت او است. فارابی می گوید: «صفات یک شهر، صفات مردم آن شهر است». او می گوید، انسان ها نمی توانند بیشتر از ظرفیت ذهنی شان چیزی بسازند. او از اصطلاح «مدینه فاسقه» در برابر «مدینه فاضله» یاد می کند. اگر قول فارابی را اساس قرار دهیم، می توان ادعا کرد که اغتشاش و بی نظمی که در معماری این خانه های عظیم و نازیبا می بینیم، چیزی نیست جز نشان و نمایش جسم ویران شهر کابل و فضای غالب سیاست بر این شهر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آلبوم &lt;a href="http://www.dw-world.de/flashcms/architecture/da/da_architecture_popup.htm"&gt;عکسی از خانه های&lt;/a&gt; کابل.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15675101,00.html"&gt;منبع&lt;/a&gt; اصلی مقاله.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-866685024398854157?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/866685024398854157/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=866685024398854157&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/866685024398854157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/866685024398854157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2012/01/blog-post_30.html' title='چهره شهر کابل؛ تاثیر سیاست بر معماری'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7612117908866886154</id><published>2012-01-13T07:45:00.000-08:00</published><updated>2012-01-13T07:52:16.367-08:00</updated><title type='text'>حامد علیزاده: مستند کردن شهر کابل</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-enJE4WmTUB8/TxBSbFoNygI/AAAAAAAAAcc/gAXafP2LGWk/s1600/hamed_alizadah02.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 213px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-enJE4WmTUB8/TxBSbFoNygI/AAAAAAAAAcc/gAXafP2LGWk/s320/hamed_alizadah02.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5697144153944476162" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حامد علیزاده سینما را در دانشگاه کابل خوانده است و آموزش های خاص مستندسازی را در یک کارگاه فرانسوی در کابل فراگرفته است. او به عنوان  یک مستندساز، بیشتر به شهر و جنبه های مختلف زنده گی شهری علاقه دارد. این یادداشت مروری است بر سه فلم اخیر او.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پولیس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فلم «چک پوینت دهبوری» (2011) درباره یکی از پوسته های پولیس شهر کابل است. این فلم یک روز از زنده گی افسران پولیس را در چهارراهی دهبوری در غرب کابل پی می گیرد. این پوسته ی پولیس که عبارت از کانتینر سبزی است که که در کنار جاده گذاشته شده است، محل کار و زنده گی حدود ده افسر جوان پولیس است که مسوولیت امنیت چهارراهی دهبوری را به عهده دارند. این مستند با وجود اینکه کوتاه است (28 دقیقه)، توانسته است به خوبی تصویری بی واسطه و دقیق از زنده گی پولیس هایی ارایه کند که ساکنان کابل در گوشه ی خیابان های شهر به وفور می بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«چک پوینت دهبوری» بیش از هر چیز دگیری، فلمی است انسانی درباره انسانهایی که به اندازه هر انسان دیگری که در کابل زندگی میکند دچار دغدغه و دلتنگی است. پولیس افغانستان که نماد فسق و فساد است، در این فلم با چهره ی دیگری از آن آشنا می شویم: جوانان ساده و سختکوش روستایی که عاشق موسیقی و تلویزیون هستند و اوقات فراغت شان را با خواندن قرآن و گفتن جوک و زنگ زدن به دختران قریه شان می گذرانند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فلم بسیار خوش ساخت است و به سنت دیگر فلمهایی که مرکز فرانسوی آتلیه واران در کابل تولید کرده است دارای سبک روایی «سینما وریته» است. در این فلم کمره و کارگردان نامحسوس است و تماشاگر بدون واسطه با سوژه های فلم رابطه برقرار می کند. آنچه که به جنبه ی حرفه یی این فلم می افزاید، کیفیت  عالی صدای فلم است که به طور تحسین برانگیزی شفاف ثبت شده است. این فلم در اصل یک فلم خیابانی است، ولی برخلاف دیگر مستندهای خیابانی، صدای فلم قربانی تصویر فلم نشده است. بلکه صدا به عنوان یک عنصر مستقل در پیشبرد درام و روایت به تصاویر فلم کمک میکند. بخشی از این موفقیت، مطمیناً به دلیل تجهیزات خوبی است که آتلیه وران در اختیار فلمساز قرار داده است، ولی بخش اعظم اعتبار باید از آن صدابرداران و کارگردان فلم شود که توانسته اند به خوبی در سخت ترین شرایط نیز بهترین صدا را ثبت کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فلم «چک پوینت» ما با زنده گی روزمره ی مردان پولیس آشنا می شویم، مثلاً وقت نان خوردن، می بینیم که پولیسهای خسته دور هم می نشینند و مانند تمام افغانهای دیگر از چیزهای عادی که در زنده گی روزمره شان  مهم است صحبت می کنند و از چیزهایی که خوش شان نمی آید – مثل «نان سیلو» - شکایت می کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان موفق شده است که در این فلم خود را نامرئی بسازد و اجازه بدهد برای سوژه هایش که بدون احساس کدام مزاحمتی به شکلی رفتار کنند که معمولاً رفتار می کنند. هر کس درد دل می کند و از مشکلات شان و از قریه های شان  و خانواده های  شان می گویند. وقتی که در کنار هم هستند، آنها بسیار به راحتی از جنگ و خشونت و مشکلات اقتصادی شان صحبت میکنند و از آوازه ی بد پولیس در بین مردم نگرانی شان را در میان می گذراند. گاهی نیز شوخی میکنند و جوک می گویند. مثلاً در قسمتی از فلم، یکی از اعضای مجرد گروه از همکارش که شب قبل را در خانه بوده به شوخی می پرسد: «چند دفعه کدی»؟ آنها طوری رفتار می کنند که گویا هیچ کمره یی در صحنه نیست.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی با زنده گی خصوصی پولیس ها آشنا می شویم، به عنوان نمونه یکی از پولیسهای جوان از قریه اش در مشرقی می گوید می گوید که باید سه ساعت پیاده رفت تا به اولین سرک قابل استفاده ی موتر رسید. این جوان از آن قریه ی دور افتاده یی که در آن نه دولت وجود دارد و نه نشانی از نظم حکومتی است، به وسط یک چهارراهی شلوغ در شهر کابل پرت شده است و می خواهد در کنار دیگر جوانان افغان نظم و امنیت را برای خیابان های پایتخت تامین کند. با تمام سیاهی هایی که در تصویر عمومی پولیس افغانستان وجود دارد، باز هم افرادی در این نهاد حضور دارند که صادقانه می خواهند مسوولیت های شان را به پیش ببرند. در این فلم ما چندین تن از این نوع افراد را می بینیم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «چک پوینت دهبوری» در فستیوال فلم حقوق بشر کابل که در پاییز امسال برگزار شد دو جایزه ی بهترین کارگردانی و بهترین تصویربرداری را از آن خود کرد. این فلم تا هنوز در چند جشنواره ی اروپایی، به شمول جشنواره فلم «سه قاره» در نانت فرانسه به نمایش درآمده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کلکسیونر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در شهر کابل هر کسی به عشقی از خواب برمی خیزد، ولی پیرمرد فلم «زمانی به نام پیری» (2010) به عشق رادیو سر از بالین برمی دارد.  این فلم داستان یک پیرمرد کابلی را روایت میکند که عاشق رادیوهای قدیمی است. این کلکسیونر قد بلند با ریش بلند جوگندمی، کلاه سفید و سر تراشیده اش هر روز خیابانهای شهر را به امید یافتن رادیوهای قدیمی زیرپا می کند. او به نواسه اش قرآن می آموزاند، پنج وقت نمازش را ترک نمی کند و زنده گی اش را از طریق یک دکان کوچک بقالی می گذراند. ولی با وجود این همه، عشق اصلی زنده گی او رادیو است، رادیوهای قدیمی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رادیو همچون همدم همیشگی او در زنده گی اش جایگاه مهمی دارد. او از رادیوی شصت و پنج ساله ی «زیمنس» اش تمام خبرهای خوب و بد کشورش را شنیده است. او از این رادیو سخنرانی های ظاهرشاه، کودتای داوود خان، نبرد کمونیست ها، خروج شوروی، جنگ مجاهدین و اولین مصاحبه حامد کرزی را شنیده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رادیوی «زیمنس» پیرمرد مدتی است که یکی از پرزه هایش عوارض کرده است. او تمام شهر کابل را با بایسکل می گردد تا این پرزه را  پیدا کند. او در این جستجوهایش بیننده را با تعداد دیگری از رادیوسازان و رادیوبازان قدیمی کابل آشنا میکند که هر یک عشق شان به رادیو را از سالهای دور با خود دارند و هر یک در خانه های شان رادیوهای قدیمی شان زنده گی می کنند. این مردان کهنسال به طور نوستالیژیک از دورانی  یاد میکنند که تلویزوین و انترنت و ستلایت هنوز وجود نداشتند و رادیو یگانه منبع سرگرمی در خانه ها بود. آنها از خاطرات شان از زمانی می گویند که در هر منطقه فقط یک رادیو وجود داشت و همسایه ها به خانه صاحب رادیو جمع می شدند و رادیو گوش می کردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلکسیونر کابلی با اشاره به  رادیوهای قدیمی اش احساس خود را نسبت به آنها این طور بیان میکند:« اینها را به این دلیل گم نمیکنم که انسان باید به تخنیک و تخنیکرها ارج بگذراد. این مردم چقدر به شوق و ذوق و سلیقه خاص این رادیوها را ساخته اند. من میخواهم بگویم که ما هم تخنیک را خوش داریم. مملکتی که به تخنیک احترام نکند و تخنیکرها را عزت نکند، باید مثل افغانستان، همیشه گدایی کند». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کارگر تنظیف شهرداری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فلم «کابل عملیات ناممکن» (2009) نخستین تجربه ی فلمسازی حامد علیزاده است که به کمک آتلیه واران در کابل ساخته  شد. این فلم 24 دقیقه یی درباره کارگران بخش تنظیف شهرداری کابل است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «کابل عملیات ناممکن»، نبرد بی ثمر گروهی از کارگران شهرداری را می بینیم که میخواهند زباله های شهری را جمع آوری کنند. تمام امکانات آنها یک موتر کوچک باربری است و بیل هایی که بر شانه دارند. به خاطر نبود امکانات بهتر، آنها مجبورند لای و لوش های زیر پل ها را با دست بیرون کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به علت جمعیت زیاد شهر کابل و نبود امکانات لازم، شهرداری قادر نیست تمام آشغالهایی را که به طور روزانه در این شهر تولید می شوند جمع آوری کند. همین می شود که تن ها زباله هر روز به میزان زباله های شهر افزوده می شود و معلوم نیست چه زمان باشنده گان کابل روزی را ببینند که دیگر کوچه، جوی ها و سرک های شهر مملو از کثافات و زباله نباشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل اصلی در فرهنگ شهرنشینی ساکنان کابل است. مردم کابل چه در گذشته ها  چه اکنون، هیچ گاه به نظافت محیط شان توجه زیادی نداشته اند. آنچه که ما امروز شاهد آن هستیم، چیزی نیست که یک شبه ایجاد شده باشد و یا از بیرون به شهر کابل آمده  باشد، بلکه این فرهنگ شهر کابل است. بهترین نمونه ی این فرهنگ در تشنابهای سر باز کابل قابل مشاهده است که بخشی از معماری خانه های کابل است. چنین تشنابهایی، مثلاً در شهر هرات به مشاهده نمی رسد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قسمتی از فلم «کابل عملیات ناممکن» ما خانه ی بزرگ و تازه ساختی را می بینیم که در کوچه اش کوت بزرگی از زباله انبار شده است و راه را بند انداخته است. یکی از همسایه  ها می گوید: «این مرد سه میلیون دالر در ساخت خانه اش مصرف کرده است ولی باز هم زباله هایش را داخل کوچه می ریزد و هیچ کس به شمول شاروالی مایل نیست این زباله ها را که باعث امراض زیادی می شوند از این کوچه جمع کنند».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فلم مستند چندین بار در کابل و فرانسه به نمایش درآمده است از جمله در موزیم لوور پاریس، موزیم آنتروپولوژی فرانسه، فستیوال ژان روش و چند فستیوال دیگر.  در مقایسه با دو فلم دیگر علیزاده، کم تجربه گی کارگردان در این فلم به خوبی قابل مشاهده است؛ از مشکللات ساختاری و تدوین گرفته تا بوم صدا که چندین بار داخل تصویر دیده می شود.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود این همه حامد علیزاده، 31 ساله، به خوبی در این سه فلم نشان میدهد که با رسانه ی فلم و ژانر مستند به درستی آشناست. او نگاه دقیقی نسبت به مسایل اجتماعی و شهری دارد و مهارت بالایی نیز در برخورد با سوژه هایش دارد و آنها را میتواند بسیار خوب در موقعیتی قرار بدهد که احساس راحتی داشته باشند. فلم های علیزاده و برخی دیگر از فلمهایی که در کارگاه های آتلیه وران طی این سالها ساخته شده اند، در کنار آثار هنری قابل قدر، اسناد خوبی نیز درباره شهر کابل و فرهنگ شهری این شهر است.  &lt;br /&gt;................&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15654255,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7612117908866886154?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7612117908866886154/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7612117908866886154&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7612117908866886154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7612117908866886154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='حامد علیزاده: مستند کردن شهر کابل'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-enJE4WmTUB8/TxBSbFoNygI/AAAAAAAAAcc/gAXafP2LGWk/s72-c/hamed_alizadah02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-5979743728239212504</id><published>2011-12-27T01:21:00.000-08:00</published><updated>2011-12-27T01:25:48.419-08:00</updated><title type='text'>عروسان بداقبال افغان؛ نگاهی به فلم «گره»</title><content type='html'>&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;افغانستان یکی از بدترین کشورهای جهان برای زنان خوانده شده است. زنان افغان در درون و بیرون از خانه های شان مورد خشونت قرار می گیرند. ولی آیا فرار از افغانستان و پناه گرفتن در غرب و به معنای پایان رنج های زن افغان است؟ فضیله امیری، فلمساز افغان مقیم کانادا در آخرین فلمش سعی کرده است پاسخی برای این پرسش جستجو کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فلم 16 دقیقه یی «گره» پروژه دفاع دیپلم فضیله امیری است که به تازگی از دانشگاه هنر شهر هالیفکس در شرق کانادا فارغ شده است. مثل هر فلم دانشجویی دیگر، این فلم نیز با بودجه یی کوچک و امکانات محدود ساخته شده است؛ ولی آنچه که می تواند بیننده را تا آخر فلم سرگرم نگهدارد، داستان فلم است که از فرهنگ سنتی افغانی مایه می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم درباره مرد جوانی است که به همراه مادرش در کانادا زندگی میکند. او کابل می رود و با دختر جوانی ازدواج میکند و او را با خود به کانادا می آورد. دختر افغان که به امید رسیدن به آزادی و حقوق برابر انسانی افغانستان را ترک می کند و به غرب می آید، با اولین مواجهه اش با خانواده داماد متوجه می شود که زیاد هم از افغانستان دور نشده است. او که قصد دارد درس بخواند و زندگی مستقلانه یی را همراه با شوهرش شروع کند، مجبور می شود خیال درس خواندن را از سر بیرون کند و فقط در خانه بنشیند. شوهر که یک قالین فروش است، او را مجبور می کند که به عنوان یک خدمتکار در خانه کار کند و در کنار آشپزی و پاک کاری، از مادر پیر و معلولش نیز نگهداری کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان این فلم چیزی است که مهاجرین افغان مقیم غرب با آن کاملاً آشنا هستند. چون داستان این فلم، داستان بسیاری از خانواده های آنان است. معمولاً یک مرد جوان افغان که در غرب کلان شده است، وقتی می خواهد ازدواج کند به افغانستان می رود. دلیلش بسیار واضح است: دختران افغان که در غرب بزرگ شده  اند آدم های تحصیل کرده هستند که با حقوق خود آشنایی دارند. با چنین زنانی نمی شود به شیوه افغانی زندگی کرد. اما اگر با دختری از افغانستان ازدواج کنند، آن دختر از هیچ چیزی خبر ندارد. فقط کافی است که او را در خانه بگذاری و اجازه  ندهی درس بخواند. این کار معمولا با حامله شدن عروس جوان انجام می شود. طوری که با آمدن به غرب دخترک باردار می شود و مجبور است در خانه بماند و بعد هم که بچه زایید، مجبور است در خانه نشسته و از او نگهداری کند. قبل از این که بتواند خود را تکان بدهد، متوجه می شود که فرزند دومش در راه است. البته این موضوع قابل تعمیم نیست، چون خانواده های بسیار زیادی هستند که با عروسان شان چنین رفتاری نمی کنند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افغان های مقیم غرب، با آن که سال های متوالی در کشورهای آزاد زندگی کرده اند، ولی در بسیاری موارد فرهنگ بومی شان را از یاد نبرده اند. برخی از جنبه های این فرهنگ بومی - مثل رسم مهمان نوازی و پختن قابلی پلو، بسیار نیک و مفید است و باید حفظ شود؛ ولی بعضی از مردم فقط زن ستیزی و خشونت را به عنوان فرهنگ افغانی با خود به غرب آورده اند که البته بسیار دردسرساز است. آنچه که به عنوان نمونه در فلم خانم امیری می بینیم، مرد افغانی است که هم عشقش به قابلی و هم علاقه به زن ستیزی را با خود به غرب آورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;ناموس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این روزها در کانادا محاکمه یک خانواده افغان سرخط اخبار مطبوعات است. محمد شفیع به همراه پسر و زن دومش متهم هستند که سه دختر جوان و خانم اولش را به خاطر مسایل ناموسی کشته است. این جنجال قضایی مایه آبروریزی بسیاری از خانواده های افغان در کانادا شده است. این خبر تکان دهنده، بار دیگر مساله «ننگ و ناموس» در میان مهاجرین مسلمان را در مرکز بحث رسانه ها قرار داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرهنگ مردسالار و زن ستیز افغانی، قوی ترین نمودش را در خشنونت های خانوادگی نشان می دهد. مطابق گزارش های پولیس، محمد شفیع که چندین سال پیش به عنوان تاجر از دوبی به مونتریال آمده است، همیشه از رفتار دخترانش ناراضی بوده است. دو تا از دخترانش دوست پسر داشته اند و همیشه با لباس هایی که دیگر نوجوانان کانادایی می پوشند، به مکتب می رفته اند. محمد شفیع تصمیم می گیرد که هر سه دختر و زن اولش را داخل موتر گذاشته و همه را به داخل رودخانه غرق کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد جوانی که در فلم «گره» اجازه نمی دهد خانمش به مکتب رفته درس بخواند، نیز همان مشکل محمد شفیع را دارد. او نیز نمی خواهد زنش باسواد شود و با حقوقش آشنا گردد، چون در آن صورت او دیگر نمی تواند در خانه همرای او بدرفتاری کند و یا با او همچون یک ملکیت شخصی برخورد کند. اگر در دهات افغانستان در گذشته ها عقیده بر این بود که زن اگر سواد داشته باشد جادوگر می شود، برای مرد متعصب افغان مقیم غرب، زن باسواد خطری است علیه اقتدار مردانه او در خانه.    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;حقوق زن&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در سال های اخیر مساله حقوق بشر و به خصوص حقوق زنان وارد بحث های رسانه یی و سیاسی افغانستان شده است. هرچند ما در این ساحه شاهد تغییرات و رشد قابل ملاحظه یی بوده ایم ولی هنوز هم مخالفت های بسیار جدی با اصل حقوق زنان در افغانستان وجود دارد. بخشی از این مخالفت ها از سوی مراکز و شخصیت های دینی صورت می گیرند که عقیده دارند حقوق زنان یک پدیده غربی است و در جوامع اسلامی قابل تطبیق نیست. هنوز چندین برخورد خشونت آمیز در جریان اختلافات این دو دیدگاه به وجود  آمده است که یکی از آنها دو سال پیش در جریان تصویب قانون احوال شخصیه شیعیان رخ داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت اما این است که این قواعد اسلامی نیست که با آزادی زنان در امر آموزش و فعالیت های اجتماعی مخالف است، بل این فرهنگ قبیله یی افغانی است که زنان را در دام خود نگه داشته است. در اسلام بر تعلیم و تربیه زنان بسیار تاکید شده است، و نیز اجازه داده شده است که زنان همدوش مردان در فعالیت های اجتماعی سهم بگیرند. با وجود این همه، سادگی و سرسختی افغان ها باعث شده است که عقاید خرافی و نادرست قبیله یی را به عنوان احکام اسلامی بپذیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق آمار رسمی، 57 درصد عروسان افغان طفل هستند، و 75 درصد اطفال افغان در خطر ازدواج اجباری و یا ازدواج پیش از وقت قرار دارند. خشونت علیه زن از کودکی شروع می شود، قبل از آن که کودکی او به پایان برسد، به خانه شوهر فرستاده می شود. چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر، زن افغان از احترام و کرامتی که باید برخوردار نیست. خشونت همچون شبحی مسلط او را خانه به خانه و کشور به کشور دنبال می کند.    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فضیله امیری تا هنوز چندین فلم کوتاه ساخته است که همه پروژه های دانشجویی او هستند. از این میان فلم «پای زیب» یکی از جدی ترین کارهای اوست که دو سال پیش آن را ساخت. در آن فلم نیز، داستان درباره زنان افغان است. شخصیت اصلی دو دختر نوجوان افغان هستند که به زور به یک مرد پیر قندهاری به شوهری داده شده اند. آنها ناامیدانه تلاش می کنند تا راهی بیابند و از شر شوهر خشن فرار کنند. این فلم و فلم «گره» هرچند یکی در قندهار اتفاق می افتد و دیگری در کانادا، ولی هر دو از یک پس زمینه مایه می گیرند. آن پس زمینه، شخصیت و اندیشه خود کارگردان است به عنوان یک دختر جوان افغان که داستان فلم هایش را یا در زندگی خودش و یا در زندگی نزدیکان اش تجربه کرده است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عروس بداقبال فلم «گره» هر چند در نهایت موفق می شود پا از خانه بیرون بگذارد و به کمک یک دختر همسایه به جستجوی راهی  برای فرار از خشونت های شوهرش بیابد، ولی داستان بسیاری از عروسان دیگر به این خوشی ختم  نمی شود. بداقبالی عروسان افغان تا وقتی که فرهنگ خشونت و نابرابری از سوی مردان تقدیس می شود ادامه خواهد داشت.&lt;br /&gt;.................&lt;br /&gt;این مقاله قبلا &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15613854,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-5979743728239212504?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/5979743728239212504/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=5979743728239212504&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5979743728239212504'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5979743728239212504'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='عروسان بداقبال افغان؛ نگاهی به فلم «گره»'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4365030119700497351</id><published>2011-11-23T07:09:00.000-08:00</published><updated>2011-11-23T07:15:04.242-08:00</updated><title type='text'>قصه هایی که نتوانستیم بگوییم: ده سال سینمای افغانستان (2001-2011)</title><content type='html'>افغانستان در ده سال گذشته شاهد تغییرات زیادی در عرصه های سیاست و اجتماع بوده است. آنچه که کمتر به آن پرداخته شده، عرصه های هنر و فرهنگ کشور است که متاثر از فضای سیاسی پس از طالبان، کاملاً دچار تحول شده اند. این مقاله می کوشد مروری داشته باشد بر فراز و فرودهای سینمای افغانستان در دهه یی که گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هنر حرام&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگر در دهه ی هشتاد میلادی هنر در افغانستان ماهیت ایدیولوژیک یافت، در دهه ی نود، تقریباً از صحنه حذف گردید. پس از سقوط دولت کمونیستی در سال 1992، دولت اسلامی برای مدتی از سینما برای تبلیغات جهادی استفاده کرد ولی آتش جنگ های داخلی مجال نداد تا سینمایی بر اساس عقاید جهادی و اسلامی ایجاد کند. اما دومین حکومت اسلامگرا در دهه ی نود، در اولین روزهای به قدرت رسیدن رابطه اش را با سینما کاملاً روشن کرد: سینما و تصویر حرام است. گروه طالبان طی پنج سال حکومت شان، افغانستان را به جایی رساند که محسن مخملباف آن را «کشوری بدون تصویر» نامید. طالبان سالون های سینما را بسته کردند، تلویزیون و عکاسی را ممنوع کردند و در برخی موارد مثل هرات، سالون سینما را تخریب و به جای آن مسجد ساختند. سختگیری های طالبان باعث شد تا فعالیت های هنری و فرهنگی در افغانستان به کلی فلج شود.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اواخر سال 2001 وقتی دولت طالبان سقوط کرد، مردم افغانستان در شهرهای بزرگ اولین چیزی که پس از تراشیدن ریشهای شان انجام دادند، فعال کردن دوباره تلویزیونهای شان بود که سالها در زیرزمین خانه های شان مخفی کرده بودند. آن عده یی که تلویزیون نداشتند، به «ویدیو کلب» هایی هجوم آوردند که در گوشه و کنار شهر در زیر خیمه ها برپا شده بودند و فلمهای اکشن هندی و آمریکایی نشان می دادند. این ویدیو کلپ ها بیشتر از یک سال در شهرها دوام آوردند تا اینکه با سرازیر شدن تلویزیون های ارزان قیمت چینی و فراگیر شدن سی دی های تصویری، مردم اتاق نشیمن خانه های شان را به سالون سینما تبدیل کردند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان سینما گران افغان نیز بی کار ننشستند. با روی کار آمدن دولت جدید، تعدادی از فلمسازانی که بر اثر جنگها و خشونت مهاجر شده بودند به وطن بازگشتند و دست به ساختن چندین فلم کوچک و بزرگ زدند. اولین فلم جدی سینمای افغانستان پس از طالبان، فلم داستانی «اسامه» (2003) به کارگردانی صدیق برمک بود.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; مخملبافیدن:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یکی از مهمترین شخصیت های سینمای افغانستان در ده سال اخیر یک ایرانی بوده است: محسن مخملباف. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخملباف بیش از هر فلمساز افغان، در شکل گیری سینمای پس از طالبان در افغانستان نقش داشته است. او از زمانیکه در سال 2002 به کابل آمد و به صدیق برمک کمک کرد تا فلم «اسامه» را بسازد، تا کنون ارتباطش را با فلمسازان افغان حفظ کرده است. او، خانم و دو دخترش تا حال چندین فلم در افغانستان ساخته اند و چندین فلمساز افغان را در ساختن فلمهای شان یاری کرده اند. حال در افغانستان نسلی از فلمسازانی وجود دارند که تحت تاثیر مخملباف تربیه شده و فلم می سازند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخملباف شخصیت عجییبی دارد. او درسالهای ابتدای انقلاب اسلامی در ایران یکی از تندروترین عناصر انقلاب به حساب می رفت که بنا داشت همه چیز را اسلامی کند. مخملباف کاملاً به خاطر دلایل ایدیولوژیک فلمساز شد، او فلمساز شد تا پایه گذار سینمای اسلامی باشد. او به عنوان یک تیوریسن تندرو در مقاله یی نوشت: « ما امروزه خواه ناخواه مجبور از به‌کارگیری هنر هستیم. اگر ما از این سلاح موثر در جهت اهداف حقه خویش استفاده نکنیم دیگران آن را علیه ما به کار خواهند گرفت.....». او ضدغرب بود و تمام تاریخ هنر غربی را در سکس و سیاست خلاصه می کرد و به دیگران هشدار می داد که در آفرینش های هنری شان از این دو عنصر پرهیز کنند. اما سالها بعد خود شیفته ی سکس و سیاست شد و حتی فلمی ساخت به نام «سکس و فلسفه». او نه تنها در فلمهای خود، بلکه در سینمای  افغانستان نیز عنصر سکس و سیاست را دخیل کرده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند گفته میشود مخملباف پس از اینکه با سفر به غرب در دهه هشتاد میلادی عقاید و شخصیت اش به کلی تغییر کرده است؛ ولی واقعیت این است که مخملباف همان مخملباف سابق باقی ماند و هیچگاه تغییر نکرد، شاید بزرگترین تغییری که در او رخ داد تراشیدن ریش اش بود. &lt;br /&gt;در افغانستان، تاثیر مخملباف بیش از همه روی فلمسازان شناخته شده ی کشور قابل مشاهده است. این فلمسازان که بیشتر در موسسه افغان فلم موقعیت دارند (صدیق برمک، لطیف احمدی و همایون پاییز) پس از آشنایی با مخملباف نگاه شان به سینما و فلمسازی دچار تحول شد. یک گروه از جوانان تازه نفس نیز که در ساختن فلمهای خانواده مخملباف با او همکاری داشته اند، به نحو شدیدی متاثر از مخملباف هستند (رازی محبی،  مهدی ظفری، محمد حیدری، بصیر سیرت)، این گروه دوم به عنوان دستیار و هنماهنگ کننده با تیم مخملباف همکاری کرده اند و در این جریان مخملباف آنها را درس سینما داده است. این دو گروه از فلمسازان افغان بدنه اصلی سینمای غیرتجارتی افغانستان را شکل میدهند- هرچند گروه دوم جوان تر هستند و به منابع کمتری دسترسی دارند. بزرگترین مشخصه کارهای سینمایی این دو گروه، همان مشخصه ی اصلی سینمای مخملباف است: شعار دادن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینمای مخملباف و خانواده اش، سینمای شعارهای سیاسی و واقعیت های تخیل شده است که با تصاویر عجیب و اشارات سکسی عجین می شوند. او واقعیتهای افغانستان را بر اساس تیوری های بازاریابی که خود در کله اش پرورانده است تغییر میدهد و سعی میکند خود را به عنوان یک فعال حقوق بشر معرفی کند. او همانطور که هنر ایدیولوژیک را خوب شناخته بود، هنر جشنواره ای را نیز به خوبی شناخت و چندین سال جشنواره های غربی را با فلمهای علمی-تخیلی اش بازی داد. برای بسیاری ها مخملباف چیزی نیست جز یک مهملباف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخملبافی ترین فلم سینمای افغانستان تا کنون «اسامه» است. این فلم درباره شرایط زندگی زنان افغان در دوران طالبان است. در کنار «پیام» های سیاسی فلم، عنصر سکس نیز در این فلم به وفور یافت می شود: از دست رفتن بکارت دختر، برهنه شدن دختر در حمام عمومی، آموزش استنجا توسط ملا، غسل جنابت ملا و چندین مورد دیگر. فلم اسامه نخستین فلم جدی جشنواره ای در افغانستان که تحت تاثیر ایده های سینمایی و تجارتی مخملباف تولید شد. مخملباف که خود مسیر شهرت طلبی از راه سینما را پیموده بود، این مسیر را برای شاگردان افغانش نیز نشان داد. تا جایی که حالا بسیاری از فلمسازان افغان نه برای مخاطبین داخلی و نه هم برای آفرینش هنری فلم می سازند، بلکه به عنوان یک تاجر با حساب و کتاب فقط به مسایل مود روز علاقه دارند و درباره آنها فلم می سازند تا بتوانند در فستیوال های خارجی راه بیابند. هنر سینما به یک وسیله شعارهای سیاسی و روشنفکرانه تبدیل شده است. فلم جشنواره یی بلایی است که محسن مخملباف بر سینمای افغانستان نازل کرد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سلیم شاهین:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در کنار رشد سینمای جشنواره یی در ده سال گذشته، سینمای عامه پسند را داریم که با پرچمداری سلیم شاهین گسترش قابل توجهی یافته است. سلیم شاهین نماد و نمونه ی سینمای عامه پسند افغانستان است: او خودشیفته است، بی سواد است، عاشق فلمهای هندی است، پهن است، کوتاه است، و تصورش از سینما رقصیدن با دختران بر لب جوی و زدن بوکسهایی است که مثل بمب صدا می دهد. سلیم شاهین قبل از طالبان هم فلم می ساخته است. او هنوز صدها فلم ساخته است که تقریباً همه ی شان شبیه هم هستند و هیچ پیشرفت قابل ملاحظه یی در آنها دیده نمی شود. باندهای مواد مخدر، خانهای ظالم، جوانانی بالباسهای بلبلی، دخترانی که نیم کیلو سرخه و سفیده به سر و روی شان مالیده اند مواد اصلی ساخت چنین فلمهایی است. فلم عامه پسند با موسیقی گوش خراش، تصاویر بی کیفیت، قصه های سست و بازی های بد تبدیل به وسیع ترین ژانر سینمایی افغنستان شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این ده سال چهره های تازه یی نیز به خیل سینماگران بازاری افزوده شده اند. آنهایی که پول بیشتر داشته اند توانسته اند وسایل بهتری کرایه کنند، دختران مقبول تری استخدام کنند و موترهای شیک تری در فلمهای شان نمایش بدهند مثل رسول ایمان، مسعود هاشمی، بصیر مجاهد و چندین تن دیگر. ولی همچنان سلیم شاهین پیشوا و پیشقدم سینمایی است که در میان  قشری از جامعه افغانستان طرفداران زیادی دارد. طی سالهای اخیر، مسابقه ای بین این فلمسازان راه افتاده که هر کدام سعی میکنند به بمبئی بروند و همرای تولسی، سلمان خان، درمندر، اجی دیوگان و دیگر ستارگان بالیوودی عکس یادگاری بگیرند و بعد به کابل آمده و آنها را در برنامه های تلویزیونی نمایش بدهند و درباره اینکه چگونه فلان ستاره ی هندی همرای او احوالپرسی کرده و بغل کشی کرده  است داد سخن بدهند. این گروه از فلمسازان افغان یگانه فلمسازانی هستند که توانسته اند منبع سرگرمی و تفریح برای مخاطبان شان باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نسل ویدیو:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در سالهای دهه هشتاد و نود میلادی دستیابی به وسایل فلمسازی دشوار بود. هر کس که در حلقه ی افغان فلم قرار داشت می توانست فلم بسازد ولی بقیه فرصت های زیادی در اختیار نداشتند تا به فلمسازی روی بیاورند. پس از سقوط طالبان، انقلاب عظیم دیجیتال و رشد سریع  تکنالوژی ویدیو در دنیا، فلمسازان افغان را نیز با روشهای ارزان فلمسازی آشنا کرد. کمره های ارزان قیمت و با کیفیت ویدیویی باعث بوجود آمدن نسل دیگری از فلمسازان در صحنه ی سینمای افغانستان شد: جوانان مستعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جوانان که برخی از غرب برگشته اند (مثل صحرا کریمی) و برخی از مراکز آموزشی افغانستان ظهور کرده اند (گروه "جامپ کت" و اکثر فلمسازانی که از ورکشاپ های "آتلیه وران" برخواسته اند)، نه از مریدان محسن مخملباف به حساب می آیند و نه از مقلدین سلیم شاهین. اکثر اینها ساختن فلم را از یک معلم فلمسازی و به یاری خواندن کتابهای تیوریک سینما و تماشای فلمهای خارجی آموخته اند. فلمهای این جوانان بیشتر مستند و فلم کوتاه است که با امکانات محدود مالی تولید شده اند. در سالهای اخیر هرچند تب جشنواره دامن این جوانان جویای نام را نیز گرفته است، ولی زیبایی شناسی سینمایی شان متاثر از مخملباف نیست.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه ی این آزادی و رشد تکنالوژیک رشد مطبوعات سینمایی نیز بوده است. پس از مجله «سینما» که برای مدتی در کابل چاپ شد، دومین نشریه سینمایی پس از طالبان مجله ی «هنرمند» بود که از جانب نگارنده و برخی از دوستانم در اوایل سال 2007 به نشرات آغاز کرد و به شکل پراکنده تا اواسط 2008 ادامه یافت ولی به دلایلی که زمانی شاید توضیح داده خواهد شد، از ادامه فعالیت بازماند. برای رشد سینمای ملی وجود مطبوعات سینمایی که بتوانند با نقد و تحلیل فلمها هم به رشد هنرمندان کمک کنند و هم منبع آموزش برای عامه ی مردم باشند بسیار ضروری است. سینما یک زبان است و مانند هر زبان دیگری برای خواندن آن، داشتن سواد الزامی است. این سواد بصری فقط از راه آشنایی با وجوه مختلف تکنیکی و هنری سینما میسر است، که مطبوعات سینمایی باید منبع آن باشند. در ده سال گذشته، برخی از روزنامه ها و بسیاری از  تلویزیونها و رادیوها نیز سعی کردند قسمتی از برنامه های شان را به مسایل سینمایی اختصاص بدهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اقتصاد سینما:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در تمام دنیا سینما در کنار اینکه هنر است یک صنعت نیز به شمار می آید. این صنعت مثل هر صنعت دیگری تابع قوانین بازار است: شما باید چیزی را تولید کنید، و بعد آن را بفروشید. این روند مستلزم این است که دست اندرکاران صنعت به خوبی بدانند مخاطبان شان به چه نوع کالاهایی علاقه دارند و در چه زمان به آن نیاز دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار اینکه از نگاه هنری سینمای ما فقیر است، از جنبه اقتصادی و تجارت نیز سینما و سینماگران ما دچار مشکل هستند. فلمسازان بازاری، بر اساس این عقیده که چون عامه مردم از فلم هندی خوششان می آید، آنها هم به تولید فلمهایی دست می زنند که بیشترین شباهت را از نگاه قصه و قصه گویی به فلم های هندی داشته باشند. بهترین فلمهای این گروه برای چند روز در سینما «پارک» و یا سینما «آریانا» به نمایش در می آیند ولی اکثر قریب به اتفاق فلمهای این گروه مستقیماً به بازار سی دی و دی وی دی عرضه می شوند. معمولاً درآمد حاصل از فروش این فلمها به سختی میتواند هزینه ی فلم بعدی فلمساز را جبران کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما فلمسازان جشنواره یی افغانستان اصلاً دغدغه ی فروش فلمهای شان را ندارند، چون خود به خوبی می دانند که کسی حاضر به پرداخت پول برای تماشای فملهای آنان نخواهد بود – چه داخل افغانستان و چه در خارج. منبع اصلی درآمد این فلمسازان موسسات خیریه خارجی هستند. این فلمسازان معمولاً فلمنامه هایی  آکنده از «پیام» های حقوق بشری و صلح گرایی می نویسند که جنبه ی شعاری شان بر جنبه های هنری شان قوی تر است. این فلمنامه ها را بعداً توسط واسطه های مختلف به موسسات خارجی غربی چه در کابل و چه خارج از افغانستان می رسانند و آنها را برای تمویل پروژه های شان متقاعد میکنند. پولی که از این راه بدست می آورند آنقدر هست که بتواند فلم را بسازد و کمی هم برای خود فلمساز باقی بماند. اگر فلمساز مهارت کافی در پنهان کردن شعارها و تقویت جنبه های هنری کارش داشته باشد، میتواند اثرش را به جشنواره های معتبر خارجی هم نمایش دهد که البته کمتر اتفاق می افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صنعت «ان. جی. او.» در افغانستان که گفته می شود پروژه های انکشافی را در طی ده سال اخیر به انحطاط کشانده است، فلمسازان ما را نیز دچار عادت های بد ساخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt; قصه هایی که نتوانستیم بگوییم:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پس از دو دهه جنگ و خشنونت و آوارگی در سال 2001 آرامش نسبی به افغانستان بازگشت. در این ده سال کارهای زیادی بود که باید نمی کردیم اما کردیم و کارهای زیادتری بود که باید می کردیم اما نکردیم. ده سال گذشته در تاریخ کشور ما به عنوان دهه ی فرصت های از دست رفته و امیدهای برباد رفته به یادها خواهد ماند. در سینما اما وضعیت از چه قرار بوده است؟ سینمای ما طی این دهه چه دست آوردی داشته است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینما یک هنر روایی است. از این هنر تنها چیزی که توقع می رود قصه گفتن است - البته خوب قصه گفتن. در ده سالی که گذشت تنها چیزی که سینماگران ما از پس آن برآمده نتوانستند گفتن قصه هایی بود که سالهاست در دل مردم ما سنگینی میکند. قصه های جنگ و خشونت، خشم و وحشت و داغ و دریغ. ما پر از قصه بودیم ولی قصه گو نداشتیم. مشتی از سینماگران ما به شیوه ی محسن مخملباف به شعرسازی و شعارسازی های تصنعی روی آوردند و مشتی هم به نشخوار بالیوود ادامه دادند. اینان به جای رفتن به درون مردم برای بازگویی قصه های راستین، به شعارهای مد روز برای جلب توجه غربی ها پرداختند. ما بیشتر از هر روز دیگری امروز به سینماگران قصه گو نیاز داریم که بتوانند از فراموشی جمعی دردهای مردم جلو گیری کنند. ولی آنچه که فعلا نصیب ما شده است، گروهی است که فلمساختن را با مخملبافیدن و مهملبافیدن اشتباه گرفته اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...............&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15546499,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4365030119700497351?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4365030119700497351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4365030119700497351&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4365030119700497351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4365030119700497351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/11/2001-2011.html' title='قصه هایی که نتوانستیم بگوییم: ده سال سینمای افغانستان (2001-2011)'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7743527038245101830</id><published>2011-09-28T18:42:00.000-07:00</published><updated>2011-09-28T18:45:43.519-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی راک افغانی'/><title type='text'>راک و راکت: فستیوال موسیقی راک در کابل</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-19Jk_6TC8T4/ToPNNjFdkRI/AAAAAAAAAcU/StJPsbAsh9U/s1600/kabuldreams.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 204px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-19Jk_6TC8T4/ToPNNjFdkRI/AAAAAAAAAcU/StJPsbAsh9U/s320/kabuldreams.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5657591189547618578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در روز 14 سپتامبر، طالبان به مدت 20 ساعت مناطق مرکزی شهر کابل را آماج راکت و رگبار قرار دادند، فردای آن روز نخستین فستیوال موسیقی راک افغانستان افتتاح شد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کابل، شهری که به خاطر انفجار و انتحار مشهور است، گروهی از هنرمندان جوان با برپایی فستیوال موسیقی راک، سعی دارند با راکت پراکنی و دهشت افکنی مقابله کنند. سالهاست که کابل با جنگ و خشونت خو کرده است، چند روز پیش، طالبان به مدت دو روز شهر را به صحنه ی خونین نبرد خیابانی بدل کردند. با آنکه هنوز وحشت از راکت پرانی و جنگ در شهر حس می شود، «فستیوال موسیقی مدرن صدای آسیای میانه/ Sound Central» تصمیم دارد به مدت یک ماه از 15 سپتامبر تا 14 اکتبر با موسیقی راک، کابلی ها را سرگرم کند. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;این فستیوال را تراویس بیرد یک استرالیایی بنیانگذاری کرده و مدیریت می کند. آقای بیرد که پس از سقوط طالبان ابتدا در موسسات خیریه در افغانستان کار می کرد، با همکاری یک زن انگلیسی و یک مرد سویدنی اولین گروه موسیقی راک را بنام «شهر سفید» در کابل ایجاد کردند و در محافل خصوصی خارجی ها در کابل می نوازند. آقای بیرد در قسمت فوتوژورنالیزم نیز جوانان افغان را برای مدتی در موسسه آینه تعلیم داده است. او در پایه گذرای «اسکتیستان» که بازی اسکیت را برای کودکان آموزش میدهد سهم گرفته و هنر نقاشی روی دیوار و یا گرافیتی را نیز در کابل معرفی کرده است. با برگزاری این فستیوال، او و همکارانش میخواهند هنرمندان آسیای میانه را به هم نزدیک کنند و با هنر موسیقی فضای جنگ زده ی شهر کابل را تغییر دهند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود محفل افتتاحیه فستیوال در مرکز فرهنگی فرانسه برگزار شود که به خاطر تیراندازی های یک روز قبل از محفل، مسوولین مرکز فرهنگی فرانسه از میزبانی این محفل انصراف دادند. آن طور که در وبسایت رسمی فستیوال آمده است، حال قرار  است محافل فستیوال در مکان های زیرزمینی مثل کافه ها و سالون های کوچک بر گزار شود و شرکت کنندگان هم فقط می توانند با تلفون و پیام تلفونی و شبکه های اجتماعی از مکان و زمان دقیق اجرا ها با خبر شده و دعوت شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار اجرای موسیقی توسط چندین گروه افغانی و خارجی، یکی از بخش های مهم این فستیوال، ورکشاپ هایی است که قرار است در زمینه تولید موسیقی، نوازنده گی گیتار، باس و درام برای علاقه مندان برگزار شود. هنرمندان جوان افغان به خوبی می توانند در این ورکشاپ ها از مهارت و دانش همتایان خارجی شان استفاده کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نخستین راکرهای افغان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;راک به عنوان یک ژانر موسیقی، در افغانستان تازه گی ندارد. شاید اولین راکر افغان احمدظاهر باشد که برای نخستین بار استفاده از سازهای غربی را در افغانستان عمومی کرد و ذایقه ی سنتی مردم افغانستان را نسبت به موسیقی مدرن تغییر داد. البته احمد ظاهر به خاطر اشعار کلاسیکی که در آثارش استفاده می کرد و نیز به خاطر تلفیق موسیقی محلی با موسیقی غربی، نمی تواند یک راکر به معنای غربی کلمه به شمار بیاید. او فقط توانست عناصری از موسیقی راک را به صحنه ی هنری افغانستان معرفی کند. او در زمانی می زیست که «الویس پرسلی» سلطان موسیقی راک در دهه 70 میلادی در اوج محبوبیت خود قرار داشت. احمدظاهر نه تنها در موسیقی، بلکه در فشن و لباس هم بسیار تحت تاثیر این ستاره ی آمریکایی بود، و به همین جهت تاثیر راک را در کارهای او می توان مشاهده کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از احمد ظاهر هرچند استفاده از سازهای غربی در موسیقی افغانی همچنان ادامه یافت، ولی هیچگاه در افغانستان یک حرکت موسیقایی که متاثر از تحولات عرصه ی موسیقی در جهان باشد پدید نیامد. دلیلش شاید به قدرت رسیدن حکومت کمونیستی در دهه 80 میلادی باشد که رابطه افغانستان را با جهان بیرون (به استثنای شوروی) قطع کرد و هنرمندان افغانستان از قافله ی هنری جهان عقب ماندند. در دهه 90 که اسلامگراها به حکومت رسیدند، موسیقی افغانستان بیش از پیش به حاشیه رانده شد. در دهه 2000 با آزادی که جوانان افغان به دست آوردند و به خاطر رشد تکنالوژی ارتباطات، دوباره ما شاهد تاثیرگذاری روندهای جهانی موسیقی بر صحنه ی هنری افغانستان هستیم. تا جاییکه امروز در کابل چندین گروه موسیقی راک و پاپ و هیپ هاپ حضور دارند. مهاجرت نیز در رشد و تنوع موسیقی افغانی بسیار تاثیر داشته است. بسیاری از هنرمندانی که به غرب و دیگر نقاط جهان مهاجر شدند از محیطهای تازه تاثیر گرفتند و برخی از هنرمندان افغانی که در این کشورها بزرگ شده و تربیه شده اند، توانسته اند به خوبی میراث موسیقی اجدادی شان را با موسیقی مدرن غرب تلفیق کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دهه 2000 شاید اولین آهنگ راک افغانی که به زبان فارسی ساخته شد، آهنگ «سلام آلیک کابل» فرهاد دریا باشد. این آهنگ اولین تلاش جدی موسیقی افغانستان برای آشتی با موسیقی راک بود. فرهاد دریا که شهرتش را مدیون آهنگهای شاد و ملودیهای الهام گرفته از موسیقی محلی افغانی است، نتوانست با این آهنگ طرفداران سنتی اش را راضی کند. همان شد که «سلام آلیک»-- که بسیار خوب هم اجرا شده است و یکی از بهترین کارهای هنری دریا است -- اولین و آخرین آهنگ راک او باشد. اما در این دهه جوانان دیگری در عرصه ی موسیقی راک افغانستان ظهور کردند، که تقریباً همه ی شان قرار است در  فستیوال راک کابل برنامه اجرا کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;راکرهایی که در فستیوال حضور دارند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;پس از اولین آهنگ راک فرهاد دریا، گروه موسیقی «رویاهای کابل / Kabul Dreams»، منسجم ترین گروهی بود که در کابل ظهور کرد. این گروه که به سبک «ایندی راک» یا راک مستقل می خوانند متشکل از دو نوازنده و یک خواننده هستند. هر سه این هنرمندان جوانانی هسستند که بیشتر عمرشان را در مهاجرت گذاشته اند و موسیقی را نیز در هجرت یاد گرفته اند و به تازگی به کابل آمده اند. آنها بیشتر به زبان انگلیسی میخوانند و در فستیوالها و مراسم نیمه- خصوصی که خارجیان مقیم کابل حضور دارند برنامه اجرا میکنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین گروه راک افغانی بنام «محل ناشناخته/ Unknown District» در سبک هیوی متال آهنگ میخوانند که یک از سبکهای فرعی موسیقی راک است. این گروه از سه جوان کابلی تشکلیل شده است که برخی آهنگهای مشهور غربی را در کافه های شهر کابل بازخوانی می کنند. هرچند به عنوان نخستین حرکت هیوی متال در صحنه راک افغانستان کارشان قابل قدر است، ولی تا هنوز آهنگهای شان مثل تمرین های بسیار ناشیانه ی جوانانی می مانند که در زیرزمین خانه شان با گیتار بازی میکنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه سوم راک افغانی بنام «صفحه سفید» است که شاید تازه کارترین گروه باشد. آنها محصلین انستیوت ملی موسیقی کابل هستند که زیر نظر اساتید اروپایی با سازهای غربی آشنا شده اند. گروه صفحه سفید تا هنوز در چند فستیوال و محفل عمومی در کابل برنامه اجرا کرده اند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروه بعدی که در این فستیوال هنرنمایی خواهند کرد، «مورچه ها» هستند، یک گروه کوچک راک که از هرات برخواسته اند. این گروه از هنرمندان جوان هراتی، به خاطر قرابت جغرافیایی و فرهنگی با ایران، بیشتر از موسیقی زیرزمینی ایران متاثر هستند. آلبوم اول این گروه «گزارش اقلیت»، به سبک آهنگهای شاهین نجفی راکر/رپر ایرانی به مسایل سیاسی و اجتماعی می پردازد و حتا خواننده ی آلبوم، شکیب مصدق به سختی سعی میکند صدای شاهین نجفی را تقلید کند. این گروه با آنکه با تقلید و دنباله روی از موسیقی ایرانی شروع کرده است، باز هم توانسته است در میان جوانان افغان جایگاه خوبی دست و پا کنند. موسیقی زیرزمینی ایران بسیار غنی و متنوع است، و تاثیر پذیری از ایرانی ها میتواند به بدن کم جان موسیقی متفاوت افغانی نفس تازه یی بدمد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته از این گروه هایی که ساکن در افغانستان هستند، چند راکر افغان از خارج نیز قرار است در این فستیوال حضور بیابند (احتمال دارد برخی از آنها به علت حملات اخیر در کابل از شرکت در این فستیوال منصرف شوند).  یکی از آنها آریانا دلاوری خواننده ی افغان مقیم لوس آنجلس است که در کنار فلمسازی آهنگ های تجربی راک نیز میخواند. فرشته، دیگر راکر افغان است که او هم در لوس آنجلس زنده گی میکند و نخستین آلبوم پاپ/راک اش را در سال 2008 عرضه کرده است. زهره آتش نیز مانند دو هنرپیشه قبلی از هنرمندان افغان مقیم آمریکاست و تا هنوز در سبک پست-پانک آهنگ هایی را اجرا کرده است. حضور این هنرمندان می تواند تجربه ی بسیار خوبی هم برای خودشان و هم برای مخاطبان کابلی شان باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار این گروه ها، راکرهای دیگری نیز از کشورهای همسایه افغانستان در این فستیوال حضور خواهند داشت: «بچه های پولدار بی چاره» یک گروه بلوز فولک از لاهور (پاکستان)، مارال یک خواننده زیرزمینی زن از تهران (ایران)، گروه موسیقی تجربی «اشکهای خورشید» از تاشکند (ازبکستان)، و گروه «الکتریکا» از آلماتی (قزاقستان). در کنار این گروه ها، چندین گروه موسیقی دیگر از آمریکا و کانادا و استرالیا در حمایت از راکرهای آسیای میانه به طور همزمان با فستیوال کابل، در نیویورک و لوس آنجلس برنامه هایی را اجرا خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جنگ و راک&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;موسیقی از قدیم به عنوان یک ابزار جنگی توسط لشکرهای در حال نبرد استفاده می شده است. در میدان جنگ، همواره گروه هایی وجود داشته اند که با نواختن دهل روحیه جنگجویان را تقویت می کرده اند. دهل و ساز کم از کم به اندازه توپ و تانگ در میدان جنگ موثر بوده اند. در پشت صحنه های جنگ نیز موسیقی به عنوان یک ابزار تبلیغاتی در بخشیدن روحیه ی وحدت در میان مردم سهم زیادی داشته است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فضای کنونی افغانستان، موسیقی کاربردهای متفاتی دارد. طالبان هرچند از دهل و ساز استفاده نمی کند ولی با آواز خواندن بدون ساز سعی می کنند اشعار حماسی علیه «کفار» و «اشغالگران» بخوانند و جوانان بیشتری را به صفوف شان اضافه کنند. اردوی افغانستان نیز از قدیم صاحب ارکستر بوده است و با ساختن سازهای میهنی کوشش می کند حس وطنپرستانه سربازانش را تقویت کند. بیشتر خواننده گان افغان نیز به نحوی پیرو پالیسی حکومت در خصوص حمایت از اردوی ملی و تقویت وحدت ملی، گاه آهنگ هایی برای تبلیغات وطنپرستانه می خوانند. این موسیقی های تبلیغاتی بیشتر در ژانر موسیقی محلی و یا آهنگ های شاد و مهیج پاپ اجرا می شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی موسیقی راک همیشه در تمام کشورها نوع سومی از موسیقی بوده است. این موسیقی صدای اعتراض کسانی است که به هیچ یک از طرفهای جنگ تعلق ندارند. آنها معترضینی هستند که به ذات جنگ و خشونت می تازند و به خاطرتاثیری که جنگ بر زندگی شان داشته است خواهان پایان خشونت هستند. راکرها در افغانستان تا حد زیادی به همین گروه سوم تعلق دارند، آنها جوانانی اند که نه از طالبان دل خوشی دارند و نه از حکومت افغانستان، آنها خود را فراموش شده و گیرافتاده در میان آتش این دو نیرو احساس میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در عراق دیگر کشوره جنگ زده ی منطقه ما نیز، هنرمندان راک از میان خاکستر جنگ و ترور سر برآورده اند. در سال 2007 فلم مستند «هیوی متال در بغداد» صحنه ی موسیقی راک بغداد را پس از جنگ به تصویر کشید که توانست صدای جوانان در حاشیه قرار داده ی شده عراقی را به مردم دیگر جهان برساند. چنین فلم مستندی را آقای تراویس بیرد قرار است درباره راکرهای افغان نیز بسازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راکرهای جوان افغان، از نسل پس از 11 سپتامبر افغانستان نمایندگی می کنند، جوانانی که تا هنوز باید تاوان اشتاباهات پدرانشان را بدهند. آنها هرچند به شکل ابتدایی، ولی توانسته اند صدای اعتراض این نسل را بلند کنند. موسیقی راک افغانستان حرکت جوانی است که تازه شروع شده است، سالها وقت خواهد گرفت تا موسیقی راک ما «سور» بگیرد و مردم شروع کنند به گوش دادن به راک، و مهمتر از آن به درک کردن آن و لذت بردن از آن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;…………………….&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15401652,00.html"&gt;منبع اصلی&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7743527038245101830?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7743527038245101830/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7743527038245101830&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7743527038245101830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7743527038245101830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='راک و راکت: فستیوال موسیقی راک در کابل'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-19Jk_6TC8T4/ToPNNjFdkRI/AAAAAAAAAcU/StJPsbAsh9U/s72-c/kabuldreams.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-428816934004911000</id><published>2011-09-11T08:26:00.000-07:00</published><updated>2011-09-11T08:31:36.196-07:00</updated><title type='text'>صنعت سرگرمی آمریکا پس از 11 سپتامبر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-QXXYvYKd22Y/TmzTlACflCI/AAAAAAAAAcM/MBmBq554RIM/s1600/2001_9-11-spencer-platt-ss_full.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 278px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-QXXYvYKd22Y/TmzTlACflCI/AAAAAAAAAcM/MBmBq554RIM/s320/2001_9-11-spencer-platt-ss_full.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5651124265062208546" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حوادث 11 سپتامبر 2001 شکل و شمایل فرهنگ سیاسی جهان در قرن 21 را برای همیشه تغییر داد. پس از آن روز، روابط بین المللی و امنیت جهانی به یکباره مسیر تازه ای را در پیش گرفت. این حادثه نه تنها در عرصه ی سیاست بلکه در عرصه ی فرهنگ و هنر نیز تاثیرات عمیقی داشته است. در این مقاله سعی می کنیم تا تاثیر 11 سپتامبر را در صنعت سرگرمی آمریکا، مشخصاً سینما، موسیقی و رمان مرور کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سینما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در روز 11 سپتامبر 2011 وقتی تلویزیونها به شکل زنده فروریختن دو آسمانخراش بزرگ شهر نیویورک را پخش می کردند، خبرنگاران هر از چند لحظه باید به بیننده ها یادآور می شدند که تصاویری که می بینند فلم سینمایی نیست، بلکه حادثه ی واقعی است که همان روز اتفاق افتاده است. آمریکایی ها فلمهای فاجعه بار هالیوودی زیاد دیده بودند، ولی آنچه را که آن روز تماشا کردند از قدرت تخیل شان فراتر بود. هرچند از سال 2002 به بعد ده ها فلم داستانی و مستند درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شده است، ولی تا هنوز فلمی که بتواند به درستی ابعاد فاجعه آمیز آن حادثه را به شکلی که اتفاق افتاد بر پرده ی نقره ای بیاورد ساخته نشده است. تا هنوز  برای مردم آمریکا تصاویر مستند 11 سپتامبر هولناکتر از هر فلم هالیوودی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حادثه 11 سپتامبر روی سینمای آمریکا، از جنبه های مختلف تاثیر عمیقی گذاشت. اول تاثیر این حادثه بر فرهنگ سینمایی هالیوود است و دوم تاثیر این حادثه در تولید فلمهایی که در این باره ساخته شده است. فلمهای سینمایی که متاثر از این حادثه ساخته شده اند به سه  دسته تعلق دارند. یکی فلمهای که درباره ی خود حادثه و آنچه که در آن روز اتفاق افتاد ساخته شده اند مثل فلم «مرکز تجارت جهانی» (2006) ساخته الیور استون که درباره دو پولیس نیویورکی است که برای نجات جان دیگران تلاش می کنند ولی خود زیر آوار بند می مانند. در همان  سال فلم «یونایتد 93» نیز ساخته شد که تلاش کرد وقایع داخل هواپیمایی را که به یکی از برجها برخورد کرد بازسازی کند. این دو فلم و چند فلم کمتر شناخته شده ای دیگر سعی کرده اند گوشه یی از وقایع آن روز را در قالب داستانهای سینمایی باز گو کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دسته ی دوم فلمهایی است که به پیامدهای اجتماعی و سیاسی 11 سپتامبر چه در درون مرزهای ایالات متحده و چه در دیگر نقاط جهان می پردازند. این فلمها بیشتر درام های اجتماعی هستند که درباره تاثیر این حادثه بر درک مردم آمریکا از اسلام و مسلمانان می پردازد. بدون شک این حادثه ی تروریستی به شکل بی سابقه ای مسلمانان مقیم غرب را در تقابل با مسیحیان قرار داد و تصویر بسیار منفی و وحشتناکی از اسلام در جهان منعکس کرد. این دسته از فلمها اکثراً سعی دارند مردم را به شناخت بهتری از مسلمانان دعوت کنند و نگذارند تعصب و نژادگرایی باعث به وجود آمدن خشونتهای بیشتر شود. چنانکه چندین مسلمان آمریکایی پس از یازده سپتامبر قربانی خشونتهای مذهبی شدند. فلم «آمریکا» (2009) ساخته ی چریان دبیس نمونه یی از این فلمهاست. در این فلم یک خانواده ی فلسطینی از کرانه ی غربی به شیکاگو مهاجرت می کنند، ولی حادثه ی 11 سپتامبر باعث می شود که نگاه مردم عادی آمریکا به مسلمانها تغییر کند و آنها را به عنوان تروریست می بینند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازده سپتامبر یکبار دیگر به ژانر سینمای جنگ رونق داد. پس از این حادثه، آمریکا به افغانستان و بعد به عراق حمله کرد. صدها هزار نیروی نظامی آمریکایی در این دو کشور مستقر شدند و چندین هزار از آنها یا در جنگ کشته شدند و یا زخمی. در کنار فشار اقتصادی زیاد، این جنگهای پرهزینه از نگاه اجتماعی و فرهنگی نیز روی مردم آمریکا تاثیر زیادی داشته اند. دسته ی سوم، فلمهای جنگی است که به حوادث جنگ افغانستان و عراق می پردازد. در این ژانر فلمهای زیادی ساخته شده است که شاید بتوان گفت مهمترین آنها «مهلکه» (2009) از کاترین بیگلو است که توانست اسکار بهترین فلم سال را از آن خود کند. فلمهای «برادران» (2009)، «ریداکتد» (2009)، «شیرها برای بره ها» (2007) و چندین فلم دیگر نیز در همین دسته از فلمها تعلق می گیرند. این فلمها سعی کرده اند از دریچه های مختلف گاه از نگاه وطنپرستانه و تبلیغاتی و گاه از نگاه انتقادی به جنگهای آمریکا در افغانستان و عراق بپردازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی مهمترین تاثیر حادثه 11 سپتامبر بر سینمای آمریکا، در تعداد فلمهایی که در این باره ساخته شده است نه، بلکه در تغییری است که این حادثه در فرهنگ روایی سینمای آمریکا ایجاد کرده است. 11 سپتامبر برای اولین بار شخصیت بد فلمها را تغییر داد. طی دهه ی گذشته، ده ها فلم هر سال درباره مسایلی ساخته می شوند که هیچ ربط مستقیمی به 11 سپتامبر ندارند، ولی به نحوی متاثر از آن هستند. مثلاً تا هنوز چندین فلم بزرگ درباره تهدیدهای تروریستی و جنگهای هسته ای در شهرهای آمریکا ساخته شده  است. در این فلمها تروریستها مسلمان و یا حتا مهاجر هم نیستند، آنها یا اصلاً در فلم دیده نمی شوند و یا اینکه سفیدپوست هستند. مثل سریال تلویزیونی 24 که این روزها در افغانستان هم نشر می شود، و فلم بسیار جدید «رمز منبع» (2011). در «رمز منبع» یک آمریکایی سفید پوست بمبی را در یک قطار مسافربری جاسازی کرده است، ولی هیچگاه در فلم ما نمی فهمیم که دلیل این کار او چه بوده است. کاملا مشهود است که سازندگان فلم نمی خواستند مسلمان ها را به عنوان تروریست نشان ندهند، چون در آن صورت متهم به نژادپرستی و تبلیغ سو علیه مهاجرین می شدند. با وجود این، هر کسی می تواند با تماشای فلم پیام پنهان آن را درک کند. این پیام تبلیغ وحشت و ترس است که امروزه به ایدیولوژی حاکم هالیوود تبدیل شده است. &lt;br /&gt;دنیای خیالی سینمای هالیوود همیشه متاثر از فضای سیاسی حاکم بر واشنگتن بوده است. در زمان جنگ جهانی دوم، صدها فلم هالیوودی درباره ی نبرد متفقین علیه آلمان نازی و کشتار یهودیان ساخته شد. طی این مدت همیشه آلمانی ها به عنوان انسان های بد فلم به تصویر می آمدند. این روند با شروع جنگ سرد و رویارویی با روسها تغییر کرد و از آن پس فلمهای زیادی درباره روسهای بدکردار ساخته شد که همیشه در پی ویرانی آمریکا هستند. اواخر قرن بیست پایان جنگ سرد بود و آغاز قرن 21 زمانی بود که هالیوود در پی دشمن خیالی تازه ای می گشت که بتواند احساس وطنپرستی آمریکایی ها را برانگیزد. همان بود که  11 سپتامبر اتفاق افتاد و پس از آن فلمهای زیادی با موضوع تروریزم ساخته شدند، و طی سالهای بعد هم همچنان این روند ادامه خواهد داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;رمان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;طبق آمار رسمی، تا هنوز 164 رمان یا مستقیما درباره 11 سپتامبر و یا به شکل جنبی متاثر از این حادثه در آمریکا نشر شده اند. در میان این تعداد، برخی از آنها توسط نامهای آشنای ادبیات آمریکا مثل جان آپدایک («تروریست»)، دان دلیلو («مرد در حال سقوط») و فیلیپ راس («هرکس») نوشته شده اند. اما آیا می توانیم یکی از این کتابها را به عنوان اثری در نظر گرفت که روح عصر پس از 11 سپتامبر را منعکس میکند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه جنگ و تراژدی منبع الهام شاهکارهای ادبی بوده اند. ولی این شاههکارها در زمان آن حوادث نوشته نشده اند. برخی از آنها مثل «جنگ و صلح» تولستوی پنجاه سال بعد از حادثه ی اصلی که جنگ ناپلیون باشد به رشته ی تحریر درآمده اند. به همین دلیل منتقدین به این عقیده اند که هنوز زود است که منتظر یک شاهکار ادبی درباره 11 سپتامبر باشیم، چون هنوز دود برخواسته از برجهای دوگانه ی نیویورک در آسمان معلق است و ما نیاز به فاصله ی بیشتری داریم تا بهتر زمانه و زمینه های عصر «جنگ علیه ترور» را درک کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که در داستانهای سینمایی آدمهای خبیث از اشرار روسی به تروریستهای بی رحم بدل شدند، در رمانها نیز حضور تروریستان در قدمت ضدقهرمان ظهور کردند. معمولاً چون رمانها بیشتر از فلمها عرصه ی کار روشنفکران بوده اند، رمانی که مستقیماً به نفرت نسبت به مسلمانان دامن بزند احتمالاً وجود ندارد و بیشتر آثار سعی دارند شناخت بهتری از مسلمانان ارایه بدهند و یا این را توضیح بدهند که چه چیزی باعث ظهور تندروی اسلامی در غرب شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان رمانهای قابل یادآوری کتاب «بنیادگرای بی میل» اثر محسن حمید توانسته است احساسات مختلف مسلمانها را نسبت به حادثه 11 سپتامبر به موشکافی بگیرد. رمان «تروریست» از جان آپدایک سعی میکند ریشه های تروریسم اسلامی را در غرب از طریق احمد نوجوان آمریکایی مسلمان دنبال کند که در میان احساسات اسلامی و سبک زندگی آمریکایی سرگردان است. در میان رمانها نیز، چندین دسته وجود دارند که برخی از آنها به خود حوادث 11 سپتامبر و برخی به پیامدهای آن توجه دارند مثل «فرزندان امپراطور» اثر کلر مسود که داستان سه دوست نیورکی را پیش و پس از حوادث 11 سپتامبر بازگو میکند و رمان «ندرلند» اثر جوزف اونیل که درباره یک تاجر هالندی است که از بر اثر این حوادث دچار مشکلات می شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;موسیقی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در ماه های پس از یازده سپتامبر تمام شهر و دهات آمریکا را فضای وطنپرستانه فرا گرفت و مردم زیادی بیرق کشورشان را از دروازه خانه های شان آویزان کردند. این جو شدید وطنپرستانه بسیار زود به موسیقی هم رسید و چندین آهنگ وطنپرستانه  در این باره تولید شد. بسیار زود آهنگهای بیشتری توسط خواننده های نام آور آمریکایی نشر شد که یکی از آنها «وقتی زمین ایستاد تو کجا بودی» به سبک کانتری و به صدای آلن جکسون است توانست شهرت بیشتری کسب کند. گروه بلک آید پیز آهنگ «کجاست عشق؟» را خواند که اشعار انسانی و عاطفی دارد. پل مک کارتی آخرین بازمانده گروه بیتل ها آهنگ «آزادی» را در این باره سرود، که خود در روز 11 سپتامبر در نیویورک به سر می برد. آهنگ سازان و خوانندگان زیادی متاثر از 11 سپتامبر آهنگ ساختند و سعی کردند گاه خشم خود را نسبت به تروریست ها نشان دهند و گاه مردم را به آرامش دعوت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین پیامد 11 سپتامبر جنگ افغانستان بود که تا هنوز همچنان ادامه دارد. اگر آمریکایی ها در 11 سپتامبر 3000 نفر از دست دادند، افغانستان طی این سالها هزاران نفر از شهروندان غیر نظامی اش را از دست داده است، لذا تراژدی انسانی 11 سپتامبر فراتر از مرزهای ایالات متحده هم شروع به گرفتن قربانی کرد.  یکی از آهنگ های مشهوری که مستقیماً درباره 11 سپتامبر سروده شده است، یک آهنگ فرانسوی است که البته بیش از آمریکا در کشورهای اروپایی به شهرت دست یافت. آهنگ «منهتن-کابل» به آواز رنود و اکسل رد داستان یک مهاجر پرتریکویی در نیویورک و یک دخترک خردسال افغان در کابل را بازگو میکند که هرچند هزاران کیلومتر از یکدیگر فاصله دارند ولی جنگ و خشونت بر زنده گی هر دوی شان تاثیر گذاشته است. این آهنگ که با اشعار و موسیقی زیبایش به عنوان آهنگ سال فرانسه در سال 2003 انتخاب شد، از تعصب مذهبی و نفرت انتقاد میکند و در قسمتی خطاب به دخترک افغان می گوید: «آیا آنهایی که به نام اسلام بر تو ظلم می کنند، هنوز قرآن را خوانده اند»؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوادث 11 سپتامبر و پیامدهای آن به عنوان یک روز مهم تاریخی در خاطره ی جمعی مردم ایالات متحده  باقی خواهد ماند. هر نسل از آمریکایی ها چنین روزی را تجربه کرده اند: حمله پرل هاربر در جریان جنگ جهانی دوم، بمباران هیروشیما و ناکازاکی، آغاز جنگ ویتنام و حملات 11 سپتامبر هر یک روزهای سرنوشت سازی بوده اند که نه تنها بر سیاست آمریکا تاثیر داشته اند، بلکه بر زنده گی روزمره و تولیدات فرهنگی این کشور اثر گذاشته اند. تراژدی های گذشته، مایه ی الهام چندین شاهکار بزرگ ادبی و هنری در آمریکا بوده اند، ولی هنوز اثری آفریده نشده است که بتواند روح زمانه ی پس 11 سپتامبر را به خوبی انعکاس دهد. هرچند آثار زیادی در این باره عرضه شده اند و همچنان عرضه خواهند شد.  &lt;br /&gt;....................&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15379302,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-428816934004911000?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/428816934004911000/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=428816934004911000&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/428816934004911000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/428816934004911000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/09/11.html' title='صنعت سرگرمی آمریکا پس از 11 سپتامبر'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-QXXYvYKd22Y/TmzTlACflCI/AAAAAAAAAcM/MBmBq554RIM/s72-c/2001_9-11-spencer-platt-ss_full.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2203283213490202036</id><published>2011-08-30T06:22:00.000-07:00</published><updated>2011-08-30T06:29:33.454-07:00</updated><title type='text'>جنگ دیگران: زنده گی و جنگ در قندوز</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-rpe_S8GbR5g/TlzlDWWVxYI/AAAAAAAAAcA/Os_aoRNA_CQ/s1600/POSTER_small.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 230px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-rpe_S8GbR5g/TlzlDWWVxYI/AAAAAAAAAcA/Os_aoRNA_CQ/s320/POSTER_small.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5646639878517409154" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;در سی و پنجمین دور جشنواره جهانی فلم مونتریال در کانادا که از 18 تا 28 آگست برگزار شد، تقریباً 400 فلم مختلف از سراسر جهان به نمایش درآمدند که موضوع برخی از آنها مربوط به منطقه خاورمیانه و جوامع اسلامی بود. از آن میان، فلم مستند «نسل قندوز: جنگ دیگران» تولید مشترک افغانستان و آلمان، یگانه اثری بود که به افغانستان و مردمان آن می پرداخت. این فلم که درباره شهر قندوز و زنده گی جوانان آن شهر است، توسط مارتین گرنر ژورنالیست و فلمساز آلمانی ساخته شده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;بزکشی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;فلم با بزکشی شروع می شود، بازی سنتی افغانستان که همیشه برای غربی ها جذابیت خاصی داشته است. برخی نویسنده گان غربی بزکشی را به عنوان استعاره ای از تاریخ سیاسی افغانستان تفسیر کرده اند. این بازی که در آن خشونت بسیاری وجود دارد، دارای هیچ قانون و قاعده ای نیست و هر کس که زور و مهارت بیشتری داشته باشد برنده بزغاله مرده خواهد بود. بدن بزغاله که هر سوار سعی میکند آن را برباید، نمادی است از خود افغانستان که اقوام مختلف در تلاش اند تا با زور و خشونت آن را به دست آورند؛ چه بسا که در این میدان گیر و دار بدن بی جان بزغاله تکه و پاره می شود. شروع فلم با صحنه ی بزکشی، بیننده ی آشنا با افغانستان را به یاد تاریخ خشونت بار سیاست و حکومتداری در این کشور می اندازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» بیش از همه فلمی است درباره شهر قندوز، شهری که در میان جنگ و آرامش، غم و شادی، کهنه و نو، و گذشته و آینده در تعلیق است. هرچند تمام شهرهای افغانستان که این روزها در سایه ی جنگ نفس می کشند دارای چنین خصوصیتی هستند، ولی داستان قندوز غم انگیزتر است. چون قندوز از گذشته ها همیشه به عنوان یک شهر مرزی آباد و پررونق مشهور بوده است. برای سالها بعد از کابل و هرات و قندهار، شهر قندوز پررونق ترین مرکز شهری در افغانستان به شمار می آمده است. این شهر برای سالها یکی از اصلی ترین مراکز صنعتی افغانستان شمرده می شد و از امکانات بسیار خوب تفریحی و تجارتی برخوردار بود. ولی سالهای طولانی جنگ، کم کم از اهمیت اقتصادی و سیاسی قندوز کاست و حالا با مشکلات امنیتی که بر دیگر مشکلات آن اضافه شده است، این شهر بیش از هر زمان دیگری از شهرهای کلان افغانستان عقب مانده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شهر جنگ زده&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مارتین گرنر که چندین سال است به طور پیوسته به افغانستان و ولایت قندوز به عنوان خبرنگار مسافرت می کند، سعی کرده است تا در فلمش روی زنده گی روزمره ی مردم در یک شهر جنگ زده تمرکز کند. او پنج تن از شهروندان قندوزی را طی کارهای  روزمره شان  دنبال می کند تا از طریق آنها روح این شهر را در یابد. یک طفل خردسالی که در خیابان کار میکند، یک دانشجو که به عنوان ناظر انتخابات فعالیت میکند، یک زن جوانی که در رادیو به شغل خطرناک نطاقی مصروف است، یک بازیگر و یک کارگردان سینما که سعی دارند فلم اکشن و عشقی شان را با کمره ی دستی و امکانات اندک بسازند؛ شخصیت های محوری این مستند هستند. آقای گرنر با این جوانان خیابان های شهر را قدم می زند، با مردم شهر صحبت می کند، و از زوایای مختلف فضاهای فزیکی و اجتماعی شهر را به ما نشان میدهد. در جریان گردش به اطراف شهر، متوجه می شویم که وضعیت قندوز نه تنها از نگاه فقر و بی کاری خراب است، بلکه جنگ و ناامنی بیش از همه مردم شهر را آزار می دهد. در سطح شهر حضور سنگین نظامیان و حضور مخفی طالبان کاملاً محسوس است که گاه با حملات انتحاری شان باعث هرج و مرج وسیعی در خیابانها می شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل هر شهر جنگ زده ی دیگری، در قندوز نیز آنچه که به چشم می رسد تناقض های آشکاری است که در سطح شهر و در میان مردمان آن نمایان است. موترهای گرانقیمت جنگسالاران و خارجی ها از کنار کراچی های  دستی فروشنده گان دوره گرد حرکت میکند، زنان چادری دار با دختران مکتبی بی چادری قدم می زنند، مردان فقیر و ژنده پوش در میان جوانان تازه به دوران رسیده ی موی بلند دیده می شوند، تانکهای زرهی سربازان خارجی از دل خیابان های خاکی شهر می رانند و خانه های شیشه ای و رنگارنگ از دل خرابه های گلی دوران جنگ سربرآورده اند. همه ی اینها در زیر آسمان ابری قندوز که با لایه ای از دود و گرد و خاک پوشانده شده است، تصویر غم انگیز و ناخوشایندی از این شهر 300 هزار نفری ترسیم می کند. گام به گام با شخصیتهای اصلی فلم، کوچه ها و خانه ها و خیابانهای شهر را می گردیم و در کنار برق امید و آرزو که گاه در چشمان کودکان شهر دیده می شود، یاس و بدبینی را نیز می توان از فضای شهر احساس کرد.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آلمان و قندوز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کشور آلمان از سابق علاقه ی خاصی نسبت به ولایت قندوز داشته است. در گذشته ها، قندوز به خاطر زمین های حاصلخیزش مکان بسیار مناسبی برای ایجاد فابریکه های مواد غذایی به شمار می رفت. این ولایت به خصوص به خاطر مزارع وسیع پنبه اش نظر آلمانی ها را جذب کرد، و سالها پیش اولین فابریکه روغن سازی توسط متخصصین آلمانی در همین ولایت تاسیس شد. قندوز به خاطر داشتن مرز مشترک با شوروی سابق در منطقه حیرتان، از اهمیت تجارتی بسیار زیادی نیز برخوردار بود. پس از سقوط طالبان و ورود سربازان خارجی، آلمانی ها خود قندوز را به عنوان ولایتی انتخاب کردند که تیم بازسازی ولایتی شان را مستقر کنند. سربازان آلمانی طی این سالها در رساندن خدمات انسانی و انکشافی در این ولایت کارهای زیادی انجام داده اند. هرچند هر از گاهی با حملات طالبان روبرو بوده اند و ولسوالی های خاصی از این ولایت طی سالهای اخیر به مرکز فعالیت طالبان بدل شده اند، ولی در مجموع قندوز تا دو سال پیش از ولایات امن افغانستان به حساب می آمد و آلمانی ها مشکلات اندکی با مردم محل داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید مهمترین حادثه امنیتی در ولایت قندوز که به شکل گسترده ای سربازان آلمانی را تحت فشار قرار داد، حادثه ی بمباران تانکرهای نفت به تاریخ 4 سپتامبر 2009 بوده باشد. در این حادثه که به دستور نیروهای آلمانی صورت گرفت، طیارات ناتو با بمباران تانکرهای نفتی که توسط طالبان توقیف شده بودند باعث مرگ حداقل 100 تن از غیرنظامیانی شدند که به اطراف تانکرها در ولسوالی چهاردره حضور داشتند. این حادثه در فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» نیز به خوبی بررسی شده است، چون کارگردان فلم در آن زمان در افغانستان به سر می برد. او با چند تن از کسانی صحبت میکند که طی حادثه عزیزانشان را از دست دادند. هرچند آلمانی ها پس از این حمله به خانواده های قربانی کمکهای مالی اندکی کردند، ولی رابطه مردم محل پس از این حادثه با سربازان خارجی رو به خصومت و بی اعتمادی نهاد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جنگ دیگران&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;فلم «نسل قندوز: جنگ دیگران» درباره ی جنگ «دیگران» است؛ دیگرانی که کمتر در رسانه های بین المللی به آنها پرداخته می شوند. ما همیشه درباره طالبان و حکومت افغانستان و حامیان خارجی اش از رسانه ها می شنویم، اما این رسانه ها به مردم عادی افغانستان – که بیش از همه از این جنگ رنج می برند، کمتر می پردازند. مردمی که در زنده گی روزمره شان مجبور هستند هر روز با حملات انتحاری طالبان، خشونت و فساد حکومت، و بمباران های بی هدف ناتو روبرو شوند. کودکانی که به مکتب می روند، مردانی که روی سرک میوه می فروشند، جوانانی که رویاهای شان را در فلم های ویدیویی عشقی به تصویر می کشند، زنانی که صدای شان  از پشت میکروفون رادیو بلند میکنند....، همه ی اینها «دیگران» جنگ افغانستان هستند که معمولاً از دید رسانه های بزرگ غربی می افتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مارتین گرنر، ژورنالیست 45 ساله ی آلمانی که از سال 2004 به این طرف مسایل افغانستان را برای رسانه های آلمان پوشش میدهد، آشنایی عمیقی با فرهنگ و سیاست افغانستان دارد. او زبان فارسی را در حد قابل قبولی می تواند صحبت کند که برای ایجاد رابطه با سوژه هایش در این فلم به او بسیار کمک کرده است. آقای گرنر تا هنوز دو جشنواره ی فلم افغانی در آلمان دایر کرده است و با سینماگران افغان رابطه ی نزدیکی دارد. او در کنار کار خبرنگاری، برای چندین دوره به عنوان معلم خبرنگاری نیز در افغانستان فعالیت کرده است. او که قبلاً فقط یک فلم کوتاه تجربی در کارنامه ی کارگردانی خود دارد، این مستند 81 دقیقه ای اولین فلم بلند مستند او به حساب می آید. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;.........&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15352564,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;نشر شده است. &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2203283213490202036?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2203283213490202036/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2203283213490202036&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2203283213490202036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2203283213490202036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='جنگ دیگران: زنده گی و جنگ در قندوز'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-rpe_S8GbR5g/TlzlDWWVxYI/AAAAAAAAAcA/Os_aoRNA_CQ/s72-c/POSTER_small.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4193711540395989342</id><published>2011-05-23T15:31:00.000-07:00</published><updated>2011-05-23T15:34:36.650-07:00</updated><title type='text'>نتایج جشنواره کن 2011</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-nOEtpPicWXE/TdrgjSYSg8I/AAAAAAAAAb0/Xznl7mgGDQQ/s1600/Tree%2Bof%2BLife%2BFilm.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 216px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-nOEtpPicWXE/TdrgjSYSg8I/AAAAAAAAAb0/Xznl7mgGDQQ/s320/Tree%2Bof%2BLife%2BFilm.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5610043182677132226" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جشنواره کن، مهمترین رویداد سینمایی جهان روز یکشنبه 22 می پس از یازده روز به کار خود پایان داد. نشان «نخل طلایی» که مهترین جایزه این جشنواره است، به یک فلم آمریکایی به نام «درخت زندگی» به کارگردانی ترنس مالیک تعلق گرفت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;امسال جشنواره کن زیر سایه  دو رسوایی بزرگ به پایان رسید: اول دستگیری دومنیک استراوس کان، رییس صندوق بین المللی پول و نامزد حزب سوسیال⁯ها در انتخابات آینده فرانسه به اتهام تعرض جنسی بر یک خدمه هوتل در نیویارک، دوم اظهارات لارس فون تریه، کارگردان دنمارکی که در یک نشست خبری در کن گفت: «من نازی هستم»؛ هر چند آقای فون تریه بعداً عذرخواهی کرد ولی سخنان او برای یک هفته تمام حوادث دیگر فستیوال را تحت الشعاع قرار داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه این یادداشت در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15097638,00.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4193711540395989342?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4193711540395989342/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4193711540395989342&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4193711540395989342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4193711540395989342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/05/2011.html' title='نتایج جشنواره کن 2011'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-nOEtpPicWXE/TdrgjSYSg8I/AAAAAAAAAb0/Xznl7mgGDQQ/s72-c/Tree%2Bof%2BLife%2BFilm.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-878242696369905222</id><published>2011-05-22T04:07:00.000-07:00</published><updated>2011-05-22T04:10:59.275-07:00</updated><title type='text'>راه طولانی «ظفر»</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-xyc0GaxQ8AI/Tdjux89jKtI/AAAAAAAAAbs/_llDrQH4KGs/s1600/Camp%2BVictory%2BAfghanistan%2BHDTV%2BXviD.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 283px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-xyc0GaxQ8AI/Tdjux89jKtI/AAAAAAAAAbs/_llDrQH4KGs/s320/Camp%2BVictory%2BAfghanistan%2BHDTV%2BXviD.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5609495877835238098" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;یادداشت مرا درباره فلم مستند «اردوی ظفر، افغانستان» و روند آموزش اردوی ملی در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15096037,00.html"&gt;اینجا &lt;/a&gt;بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-878242696369905222?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/878242696369905222/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=878242696369905222&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/878242696369905222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/878242696369905222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/05/blog-post_22.html' title='راه طولانی «ظفر»'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-xyc0GaxQ8AI/Tdjux89jKtI/AAAAAAAAAbs/_llDrQH4KGs/s72-c/Camp%2BVictory%2BAfghanistan%2BHDTV%2BXviD.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4844060598914524008</id><published>2011-05-19T01:54:00.000-07:00</published><updated>2011-05-19T02:15:26.814-07:00</updated><title type='text'>وبلاگ انگلیسی</title><content type='html'>دو روز پیش اتفاقی به یک وبلاگ بسیار خوب انگلیسی درباره  افغانستان بر خوردم، که بعد از طریق آن  با چندین وبلاگ دیگر آشنا شدم. با الهام از این وبلاگ نویسانی که بعضی شان افغان هم هستند، تصمیم گرفتم که من هم یک وبلاگ انگلیسی بسازم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره &lt;a href="http://thelostflaneur.wordpress.com/"&gt;وبلاگی در وردپرس ساختم&lt;/a&gt; به نام یله گشت گمشده / ولگرد گمشده / پرسه زن گمشده (نمیدانم کدام یک از این سه عبارت ترجمه ی بهتری است) که از این پس در آن یادداشت های کوتاهی به زبان انگلیسی خواهم نوشت. البته انگلیسی من زیاد نمازی نیست، این کار را بیشتر از جهتی میکنم که یک نوع کارخانگی هم به حساب بیاید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه، از این به بعد حقیر انگلیسی هم قیله خواهد کرد.&lt;br /&gt;تنک یو فور ریدینگ!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4844060598914524008?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4844060598914524008/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4844060598914524008&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4844060598914524008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4844060598914524008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/05/blog-post_19.html' title='وبلاگ انگلیسی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2530737029420042301</id><published>2011-05-11T11:47:00.000-07:00</published><updated>2011-05-11T11:51:15.162-07:00</updated><title type='text'>روزِ لغوِ قانونِ بردگیِ هزاره ها</title><content type='html'>امان الله خان در سال 1303 خورشیدی برده داری هزاره ها را طی مجلس لویه جرگه در پغمان لغو کرد. روز دقیقی که قانون منع برده داری به تصویب رسید تا هنوز معلوم نبود. این را آقای بصیراحمد دولت آبادی که در این باره تحقیقات زیادی کرده است، چند ماه پیش به من گفت. طبق پیشنهاد آقای دولت آبادی، اگر تاریخ دقیق این روز معلوم شود ما می توانیم این روز را در تقویم رسمی دولت به عنوان یک روز ملی به ثبت برسانیم. هر چند پذیرش این امر از سوی دولت قوم گرای کنونی کمی غیرممکن به نظر می رسد، ولی حداقل خود هزاره ها می توانند برای گرامی داشت از یاد پدران و مادرانشان که سالها زنجیر برده گی را به گردن شان حمل کردند از این روز یادآوری کنند.&lt;br /&gt;اما جدیداً متن کامل مباحثات لویه جرگه 1303 پغمان که پیش از این در آرشیف ملی نگهداری می شد، در انترنت قابل دسترس شده است و مطالعه ی دقیق آن ما را کمک میکند که این تاریخ را مشخص کنیم. این کتاب که بنام «رویداد لویه جرگه دارالسلطنه 1303» است تمام حوادث جرگه را که از روز پنجشنبه 20 سرطان تا پنجشنبه 9 اسد 1303 خورشیدی در منطقه پغمان برگزار شد در بر می گیرد. من طبق یک مطالعه ابتدایی متوجه شدم که ماده ی آزادی در «نظامنامه اساسی» در بعد از چاشت روز یکشنبه 29 سرطان 1303 به تصویب رسیده است. به این معنا که مردم هزاره در همین روز به شکل قانونی از قید برده داری رها شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه مقاله در سایت&lt;a href="http://urozgan.org/fa-AF/article/1564/"&gt; جمهوری سکوت&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2530737029420042301?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2530737029420042301/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2530737029420042301&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2530737029420042301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2530737029420042301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='روزِ لغوِ قانونِ بردگیِ هزاره ها'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-3946494457550281039</id><published>2011-03-23T08:26:00.000-07:00</published><updated>2011-03-23T08:51:39.142-07:00</updated><title type='text'>سینمای افغانستان در سال 1389؛ نه زیاد خوب و نه زیاد بد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-QUnQYCHRq0A/TYoRbgXd9QI/AAAAAAAAAbg/fhA_5VU6pD0/s1600/cinema%2Bpark.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-QUnQYCHRq0A/TYoRbgXd9QI/AAAAAAAAAbg/fhA_5VU6pD0/s320/cinema%2Bpark.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5587297451949028610" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سینمای افغانستان در سال 1389 مثل سال 1388 دچار رخوت و رکود بود. هر چند طی سال گذشته چندین فلم کوتاه و مستند ساخته شد، ولی معمولاً این فلمهای کوچک و کوتاه ویدیویی نمی توانند شاخص پویایی صنعت سینما در یک کشور باشند. ما در این یادداشت سعی می کنیم، مهمترین حوادث سینمای افغانستان را در سالی که گذشت مرور کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سه نوع فلمساز&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در افغانستان سینماگران به سه گروه اند. گروه اول سینماگران بازاری  که  فلمهای اکشن و عشقی به شیوه فلمهای پیشاوری و هندی می سازند، گروه دوم فلمسازان جوان و درس خوانده یی هستند که معمولاً فلمهای کوتاه و مستند می سازند و مشکل بزرگشان نداشتن تجهیزات لازم برای کارهای شان است، گروه سوم فلمسازان تثبیت شده و با تجربه یی است که معمولاً در برخی فستیوال های خارجی صاحب نام و نشان هستند. فلمسازان بازاری پول و امکانات دارند ولی از نداشتن دانش و استعداد سینمایی در رنج اند، فلمسازان جوان اما که تازه از دانشگاه فارغ شده اند، اکثراً صاحب ذوق و استعداد هستند ولی از نگاه مالی و تکنیکی در تنگنا قرار دارند. گروه سوم که فلمسازان صاحب نام باشند، فلمهای شان را فقط با حمایت مالی شرکت های خارجی می توانند بسازند. این گروه نیز همواره در یافتن تهیه کننده دچار مشکل هستند. آخرین فلمهایی که این گروه ساخته اند، «جنگ تریاک» (صدیق برمک)، «سیبی از بهشت» (همایون مروت) و «بچه کابلی» (برمک اکرم) است که هر سه تولید سال 2008 هستند.  پیش از آن نیز در سالهای 2002 و 2003 فلمهای «اسامه» (صدیق برمک) و «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی) ساخته شده بود. پرکارترین فرد این گروه صدیق برمک است که طی ده سال گذشته فقط دو فلم ساخته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینمای بازاری افغانستان با وجود کمبودهایش مثل همیشه پرکار بوده است. در کنار چندین فلم ویدیویی که این فلمسازان ساخته اند، مهمترین فلم بازاری سال گذشته «لاله سیاه» به کارگردانی سونیا ناصری کول بود. این فلم با وجود اینکه عوامل پشت صحنه ی آن اکثراً آمریکایی بودند و با بودجه چند میلیون دالری آن را ساختند، ولی باز هم در دسته فلمهای بازاری قرار می گیرد. خانم کول که یک افغان ساکن آمریکا است، با آنکه انتظار میرفت فلم خوبی بسازد ولی در عمل نشان داد که استعداد سینمایی او از فلمسازان بازاری همچون صبا سحر و سلیم شاهین خیره کننده تر نیست. یگانه نکته ی خوب فلم، فلمبرداری این اثر است که آن را یک آمریکایی انجام داده است و بدترین نکته ی فلم، بازی خود او در نقش شخصیت اصلی داستان است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در سال گذشته دو فلم از سوی هنرمندان افغان در خارج از مرزهای کشور ساخته شده اند. هرچند این فلمها تولید سینمای افغانستان نیستند، ولی توسط فلمسازان افغان ساخته شده اند. فلم بلند داستانی «صدایم کن» از رازی محبی فلمساز افغان مقیم ایتالیا و فلم نیمه مستند «نسیمه؛ خاطرات یک دختر مهاجر» از صحرا کریمی که در اسلواکیا ساخته شده است. فلم آقای رازی محبی که کاملاً به زبان ایتالیایی است نگاه شاعرانه ای دارد به موضوع مهاجرت. این فلم با تصویربرداری و دیالوگ های ساده اما سمبولیک زنده گی یک زن و مرد مهاجر را در گوشه ی از یک شهر ایتالیایی روایت میکند که سعی دارند به تعریف جدیدی از هویت خود در کشور نوین برسند. فلم خانم کریمی نیز مهاجرت را البته از زوایه ی دیگر مورد بررسی قرار می دهد. این فلم نیمه مستند که بیشتر بازگویی یک تجربه ی شخصی است، سعی میکند مهاجرت را از  نگاه یک زن جوان به تصویر بکشد. هر دو فلم از نگاه تکنیکی بسیار بی عیب ساخته  شده اند و تا هنوز در چندین فستیوال بین المللی فلم به نمایش درآمده اند. از جمله فلم خانم کریمی از سوی اسلواکیا در بخش فلمهای دانشجویی جوایز اسکار نامزد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;جوانان جستجوگر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;حالا ما نسلی از جوانان فلمسازی داریم که همه طی سالهای پس از طالبان ظهور کرده اند. برخی از اینها مهاجران برگشته از خارج هستند و برخی هم فارغ التحصیلان دانشگاه کابل و دیگر موسسات آموزش هنری در پایتخت. اکثر این جوانان به شکل انفرادی سعی می کنند فلمنامه هایی بنویسند که بتوانند بر اساس داستان های آنها از موسسات خارجی کمک مالی دریافت کنند. برخی اما  منسجم تر و گروهی تر کار می کنند. از آن جمله گروه کوچک «جامپ کت» است که طی دو سال فعالیت شان فلمهای خوبی ساخته اند و ثابت کرده اند که از دانش و هنر سینما آگاهی دارند. این گروه که اکثراً دانشجویان سابق دانشگاه کابل هستند، تا هنوز چندین فلم کوتاه ساخته اند و آثارشان در جشنواره های داخلی و خارجی به نمایش درآمده است. علی حسین حسینی عضو این گروه، در سال 2009 جایزه بهترین فلم سال را از جشنواره فلمهای کوتاه و مستند کابل دریافت کرد و جلال حسینی دیگر عضو جامپ کت، امسال موفق شد که در برنامه «Talent Campus» جشنواره فلم برلین در آلمان شرکت کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگترین دستاورد فلمسازان جوان در آخرین روزهای سال 1389، اتفاق افتاد. الکا سادات و حسن فاضلی دو فلمساز جوانی که در جشنواره بین المللی فلمهای کوتاه زنان مسلمان در لوس انجلس شرکت کرده بودند موفقیت های بزرگی بدست آوردند. این جشنواره جایزه بهترین مستند خود را به فلم &lt;a href="http://womensvoicesnow.org/watchfilm/half_value_life/"&gt;«در دهکده ای که ناقص العقلم می خوانند»&lt;/a&gt; اثر الکا سادات داد و جایزه بهترین فلم کوتاه داستانی جشنواره به &lt;a href="http://womensvoicesnow.org/watchfilm/again_life/"&gt;«دوباره زنده گی»&lt;/a&gt; اثر حسن فاضلی تعلق گرفت. فلم اولی که البته محصول سال 2008 است، درباره زنده گی ماریا بشیر نخستین سارنوال زن افغانستان است که طی چند سال گذشته در این پست بسیار مهم در شهر هرات اجرای وظیفه میکند. خانم بشیر که به طور مداوم مورد تهدید جانی قرار دارد، ولی از مبارزه اش در دفاع از حقوق زنان و اطفال دست برنمی دارد. فلم خانم سادات به شکل درخشانی لحظات خطر و مبارزه ی این زن افغان را به تصویر کشیده است. خانم بشیر در روز هشت مارچ امسال، جایزه ی معتبر «زنان شجاع» را طی مراسم ویژه ای از طرف هیلاری کلینتون وزیر خارجه و میشل اوباما بانوی اول ایالات متحده بدست آورد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«دوباره زندگی» داستان الهام بخش سارا یک زن جوانی است که وقتی به اثر برخورد با ماین پایش را از دست می دهد، شوهرش او را رها کرده و زن دیگری می گیرد.  سارا اما، با وجود معلولیت از یک طرف درس می خواند و از سوی دیگر خیاطی میکند تا زنده گی خود را به شکل مستقلانه بچرخاند. این فلم کوتاه و خوش ساخت که از سوی کمیسیون حقوق بشر افغانستان تولید شده است، سعی دارد روحیه خودباوری را در میان زنان زنده کند و نیز ساختار مردسالار خانواده ی افغانی را مورد انتقاد قرار بدهد. فلم آقای فاضلی به شکل زیبایی فلمبرداری شده است و از نگاه صدا و تدوین نیز بسیار روان و دارای ریتم متناسبی است. این فلم 14 دقیقه یی یکی از آثاری است که ما را به آینده ی فلمسازان نوظهور امیداوار می سازد. در فستیوال فلم زنان مسلمان البته فلم &lt;a href="http://womensvoicesnow.org/watchfilm/sunglasses/"&gt;«عینک دودی»&lt;/a&gt; از مصطفی کیا دیگر فلمساز افغان نیز موفق شد جایزه سوم بخش فلمهای داستانی را بگیرد که در میان ده ها شرکت کننده ی دیگر از سراسر جهان موفقیت مهمی به حساب می آید. فلم عینک دودی داستان بسیار کوتاه و با معنای زنی است که با آنکه به خاطر شوهرش مجبور است چادر برقع بپوشد، ولی روزی به بازار می رود و یک جفت عینک دودی میخرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خبرهای بد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;طی سالهای اخیر جشنواره بین المللی فلم کابل همه ساله از سوی فلمسازان افغان و به کمک مالی «گویته انستیتوت» و مرکز فرهنگی فرانسه در کابل برگزار می شد. سال گذشته این فستیوال برگزار نشد. دلیل این امر هنوز واضح نیست، ولی به نظر می رسد که حامیان خارجی فستیوال نتوانسته اند شرکای قابل اعتمادی در برگزاری این رویداد بسیار مهم فرهنگی بیابند. این فستیوال طی سالهای گذشته محل نمایش ده ها فلم افغانی و خارجی از کشورهای همسایه بود و فرصتی بود برای معرفی سینما و سینماگران افغان به دنیای بیرون و تشویق فلمسازان نوظهور سینمای کشور که بیش از همه به چنین فستیوالهایی ضرورت دارند. یکی از رویدادهای عمومی سال گذشته، نمایش فلمهایی بود که به حمایت دانشگاه آخن آلمان و با موضوعیت مواد مخدر ساخته شده بودند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طی سال گذشته سینمای افغانستان هنرمندانی را نیز از دست داد که مشهورترین آنها انیسه وهاب بود. خانم وهاب که هنگام مرگ 53 سال داشت، یکی از چهره های قدیمی تیاتر، تلویزیون و سینمای افغانستان به حساب می آمد که برای سالها در نقشهای کمدی و درام به روی صحنه آمده بود. در زمانی که تعداد زنان هنرمند بسیار اندک است و سینمای کشور به شدت از کمبود بازیگر زن رنج می برد، مرگ انیسه وهاب ضایعه ی بزرگی است. خانم وهاب در روز 29 حمل سال گذشته بر اثر بیماری در کابل چشم از جهان فروبست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار خانم وهاب، سینمای افغانستان شخصیت دیگری را نیز از دست داد که بدون شک پر کردن جای او نیز بسیار سخت خواهد بود. در اوایل حوت سال گذشته، سیورن بلانشه مستندساز و آموزگار فرانسوی در جریان حمله انتحاری بر مهمانخانه یی در شهرنو کابل کشته شد. آقای بلانشه که از سال 2006 به این طرف بیش از سی بار به کابل سفر کرد، مسوول ورکشاپهای سینمایی «آتلیه وران» بود که در آنها جوانان مستعد افغان را با شیوه های جدید مستندسازی آشنا می کرد. این ورکشاپ ها برای اولین بار سبک «سینما وریته» را برای فلمسازان افغان معرفی کرد و برخی از فلمهای تولید شده  در این ورکشاپ، در فستیوالهای کن و لایپزیگ و دیگر فستیوالهای جهانی به نمایش درآمدند. الکا سادات که چندی پیش در آمریکا جایزه گرفت، یکی از شاگردان سابق این مرد فرانسوی است. تولیدات آخرین ورکشاپ آتلیه وران که پس از مرگ سیورن بلانشه توسط همکاران او ادامه یافت هنوز به نمایش عمومی گذاشته نشده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چند سال گذشته در افغانستان نه کدام فلم بزرگ سینمایی عرضه ساخته شد و نه هم جایزه ی مهمی به سینماگران ما تعلق گرفت، ولی سالی بود که جوانان جستجوگر و نوظهور به موفقیت های خوبی دست یافتند. سالی که گذشت زیاد سال پرباری برای سینمای افغانستان نبود، ولی بیایید آرزو کنیم که امسال بهتر از سال گذشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6480781,00.html"&gt;سایت دویچه وله&lt;/a&gt; نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-3946494457550281039?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/3946494457550281039/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=3946494457550281039&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/3946494457550281039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/3946494457550281039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/03/1389.html' title='سینمای افغانستان در سال 1389؛ نه زیاد خوب و نه زیاد بد'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-QUnQYCHRq0A/TYoRbgXd9QI/AAAAAAAAAbg/fhA_5VU6pD0/s72-c/cinema%2Bpark.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1866846424261080346</id><published>2011-03-21T09:39:00.000-07:00</published><updated>2011-03-21T09:51:53.620-07:00</updated><title type='text'>تلویزیون مشترک سه کشور فارسی زبان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-q916x0L52Dw/TYeAGiyfp9I/AAAAAAAAAbY/9_49A77MEfA/s1600/efin992l.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 297px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-q916x0L52Dw/TYeAGiyfp9I/AAAAAAAAAbY/9_49A77MEfA/s320/efin992l.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5586574712682555346" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در سال ۲۰۰۶ سران کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان در شهر دوشنبه خبر از راه‌اندازی یک شبکه‌ی تلویزیونی فارسی‌زبان دادند که به‌طور مشترک برای هر سه کشور برنامه پخش خواهد کرد. این تلویزیون با گذشت چهارسال هنوز راه‌اندازی نشده است. گذشته از مشکلات فنی، چالش‌های مهم‌تری هم در ایجاد چنین تلویزیونی وجود دارد که برخی از آن‌ها به سیاست‌های فرهنگی هر سه کشور مربوط می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرح اصلی این تلویزیون از سوی محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور ایران مطرح شد و خیلی زود همتایان افغان و تاجیک از آن استقبال کردند. طبق توافق‌های هر سه کشور، قرار است منابع مالی این تلویزیون از سوی جمهوری اسلامی ایران و ساختمان مرکزی این تلویزیون در شهر دوشنبه از سوی دولت تاجیکستان تأمین شود، ولی در این میان نقش افغانستان در این تلویزیون زیاد روشن نیست. با آن‌که حامد کرزای در ابتدا از پیشنهاد آقای احمدی‌نژاد حمایت کرد، اما بعد‌ها مسئولان دولت در کابل به سهم‌گیری در چنین پروژه‌ای تمایل زیادی نشان &lt;br /&gt;ندادند، هر چند هنوز آن را به‌طور کلی رد هم نکرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شرکای عجیب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان این سه شریک، دولت ایران یک کشور به شدت مذهبی است. تاجیکستان کاملاً سکولار است و افغانستان کشور بحران زده‌ای است که میان ایمان مذهبی و اساس دموکراسی سرگردان است. دولت ایران نسبت به دولت‌های افغانستان و تاجیکستان، از حیث مالی و نیروی انسانی در جایگاه بهتری قرار دارد. ایران هم‌اکنون در کنار ده‌ها تلویزیون داخلی، صاحب چندین شبکه‌ی بین‌المللی از جمله «العالم» به زبان عربی و «پرس‌تی ‌وی» به زبان انگلیسی است که از طریق ماهواره پخش می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دولت ایران از تلویزیون همواره به‌عنوان یکی از سلاح‌های ایدئولوژیک برای مقابله با آن‌چه «رسانه‌های استکبار جهانی» می‌خواند استفاده کرده است. از همین رو تجربه، دانش و نیروی متخصص ایران در زمینه‌ی تولیدات تلویزیونی از هر نگاه بیشتر از تاجیکستان و افغانستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاجیکستان اما کشور کوچکی است با دولت سکولار و بنیادهای اقتصادی و فرهنگی ضعیف. ایران از نگاه اقتصادی و فرهنگی در تاجیکستان نقش پررنگی دارد. چندین پروژه‌ی بزرگ اقتصادی در زمینه‌های انرژی و تولیدات غذایی از سوی ایران در تاجیکستان احداث شده است و تلویزیون‌های محلی تاجیکستان به‌طور مرتب سریال‌های تلویزیونی ایرانی را پخش می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افغانستان اما نسبت به هر دو کشور همسایه‌اش از شرایط فرهنگی و سیاسی متفاوتی برخوردار است. این کشور با یک دولت ناکام و بنیادهای اقتصادی و فرهنگی فروپاشیده نقش ضعیفی در این تلویزیون به عهده خواهد داشت. گذشته از همه، دولت افغانستان اخیراً حتی نسبت به اشتراک در چنین پروژه‌ای اظهار بی‌علاقگی کرده است. طبق اظهارات سفیر ایران در تاجیکستان، دولت افغانستان خواسته است این تلویزیون به زبان پشتو هم برنامه پخش کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مشکل زبان پشتو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند هنوز مسئولان این تلویزیون مشکلات تکنیکی را دلیل اصلی در تأخیر در راه‌اندازی شبکه‌ی تلویزیونی مشترک سه کشور هم‌زبان اعلام کرده‌اند، ولی به نظر می‌رسد پافشاری دولت افغانستان در گنجاندن زبان پشتو در برنامه‌های پخش این تلویزیون باعث اختلافات اصلی در راه‌اندازی این پروژه‌ی بزرگ فرهنگی شده است. سفیر ایران در تاجیکستان آقای علی اصغر شعردوست به خبرگزاری نیمه رسمی «فارس» گفته است: «برخی از مقامات افغانستان، با مطرح کردن مسائل قومی، تلاش می‌کنند تا این شبکه‌ی تلویزیونی به زبان‌های دیگری نیز برنامه‌های خود را پخش کند که این امر با اهداف و توافقات سران سه کشور فارسی‌زبان در راه اندازی این شبکه تلویزیونی سازگار نیست.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او که قرار است برای حل این معضل به زودی به کابل سفر کند، گفته است طبق توافق اصلی، زبان این تلویزیون، فارسی است و برنامه‌ها با گویش‌های ایرانی، تاجیکی و دری پخش خواهد شد. او افزوده است: «اگر چنین باشد ما در ایران ده‌ها زبان داریم که هرکدام جمعیت کثیری دارند؛ مثلاً عرب، ترک، کرد، لر، ترکمن و غیره؛ در صورتی که تقاضای مسئولان افغانی قبول شود، پس این تلویزیون باید به تمام زبان‌های رایج در ایران، برنامه‌ پخش کند که این امری غیر ممکن است.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال پیش دولت افغانستان روی شبکه بی‌بی‌سی فارسی نیز فشارهای زیادی آورد تا این تلویزیون به زبان پشتو نیز برنامه داشته باشد، ولی در این امر توفیقی حاصل نکرد. معلوم نیست که این‌بار تا چه اندازه دولت افغانستان بر موضع خود ایستادگی خواهد کرد. سید مخدوم رهین، وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان گفته است که راه‌اندازی این تلویزیون در صورتی اقدامی نیک خواهد بود که «نیازهای ملی» افغانستان را برآورده کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مشکل سیاسی و فرهنگی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون شک دولت ایران ایده‌ی راه‌اندازی این تلویزیون را برای دنبال کردن اهداف سیاسی خود مطرح کرده است. از هم‌اکنون می‌شود پیش‌بینی کرد که این تلویزیون بیش از آنکه بازتاب‌دهنده‌ی فرهنگ تاجیکستان و افغانستان باشد، محل تبلیغ فرهنگ و سیاست‌های ایران در منطقه خواهد بود. ایران به‌خوبی از اهمیت تبلیغات رسانه‌ای آگاه است. اکنون چندین تلویزیون با حمایت آشکار ایران در کابل فعالیت می‌کنند و همواره دیدگاه‌های سیاسی جمهوری اسلامی را انتشار می‌دهند. به‌عنوان نمونه در بحران جلوگیری از تانکرهای نفت در ایران، تمام رسانه‌های افغانستان از این پیش‌آمد انتقاد کردند ولی تلویزیون‌های «تمدن» و «نور» (که گفته می‌شود با حمایت مالی جمهوری اسلامی فعالیت می‌کنند) از مواضع دولت ایران حمایت کردند. ایران می‌خواهد با راه‌اندازی این تلویزیون، دایره‌ی نفوذش را در منطقه گسترش بدهد. این شاید دلیل دیگر بی‌علاقگی مقامات افغان در سهم‌گیری در این تلویزیون باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایران سالی ۳۰۰ فیلم سینمایی و چهارهزار ساعت مجموعه‌ی تلویزیونی تولید می‌شود. با آنکه این کشور در تولیدات تلویزیونی دست بالایی دارد، ولی ضوابط سختگیرانه‌ی جمهوری اسلامی در مسایل مذهبی کار این تلویزیون را با مشکل جدی مواجه خواهد کرد. پس از روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد به تلویزیون رسمی ایران دستور داده شده است که مجریان زن تلویزیون نباید آرایش کنند و از پخش موسیقی هم باید کاسته شود. در حالی‌که در کشورهای ایران و افغانستان نشان دادن رقص و آواز زنان بی‌حجاب در تلویزیون یک امر معمول و پذیرفته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق گزارش‌های منابع ایرانی و تاجیک، این تلویزیون با سرمایه‌ی دو و نیم میلیون دلار و ۱۱۰ کارمند کارش را در نوروز امسال آغاز خواهد کرد. وسایل تکنیکی این تلویزیون قبلاً توسط ایران از آلمان خریداری شده است و یک تیم از متخصصان آلمانی در حال نصب آن وسایل در دفتر مرکزی تلویزیون در شهر دوشنبه هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معلوم نیست آیا در ‌‌نهایت در نوروز امسال برنامه‌های این تلویزیون به روی آنتن خواهد رفت یا خیر. از قراین معلوم است که این بار ایران و تاجیکستان منتظر افغانستان نخواهند ماند و این تلویزیون را حتی بدون حضور این کشور افتتاح خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.radiozamaneh.com/culture/goonagoon/2011/03/21/2677"&gt;رادیو زمانه&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1866846424261080346?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1866846424261080346/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1866846424261080346&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1866846424261080346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1866846424261080346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/03/blog-post_21.html' title='تلویزیون مشترک سه کشور فارسی زبان'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-q916x0L52Dw/TYeAGiyfp9I/AAAAAAAAAbY/9_49A77MEfA/s72-c/efin992l.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-9088520214299830018</id><published>2011-03-02T18:17:00.000-08:00</published><updated>2011-03-02T18:23:53.043-08:00</updated><title type='text'>جمع آوری امضا برای بازسازی  بت های  بودا در بامیان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-V5HWDKCMCu8/TW77qgBRXII/AAAAAAAAAbQ/986c6jnmGOo/s1600/buddhabeforeandafter.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 264px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-V5HWDKCMCu8/TW77qgBRXII/AAAAAAAAAbQ/986c6jnmGOo/s320/buddhabeforeandafter.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5579673695926967426" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به &lt;a href="http://www.thepetitionsite.com/38/international-campaign-for-reconstruction-of-buddhas-statues-in-bamiyan/"&gt;این سایت&lt;/a&gt; رفته و برای بازسازی مجسمه های بودا در بامیان صدای تان را بلند کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-9088520214299830018?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/9088520214299830018/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=9088520214299830018&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/9088520214299830018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/9088520214299830018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='جمع آوری امضا برای بازسازی  بت های  بودا در بامیان'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-V5HWDKCMCu8/TW77qgBRXII/AAAAAAAAAbQ/986c6jnmGOo/s72-c/buddhabeforeandafter.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1162442223530042247</id><published>2011-02-28T09:33:00.000-08:00</published><updated>2011-02-28T09:56:12.916-08:00</updated><title type='text'>«سخنرانی پادشاه» جوایز اسکار را درو کرد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-67b5SnYYB7M/TWvgbHoUqEI/AAAAAAAAAbI/afPIGDaY93c/s1600/oscar%2Bwinners.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 181px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-67b5SnYYB7M/TWvgbHoUqEI/AAAAAAAAAbI/afPIGDaY93c/s320/oscar%2Bwinners.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5578799319937755202" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشتاد و سومین دور جوایز سینمایی اسکار روز یکشنبه 27 فبروری 2011 در سالون کوداک تیاتر در شهر هالیوود در کالیفرنیا برگزار شد. اسکار مهمترین جوایز سینمایی است که هر سال به بهترین های این رشته ی هنری در آمریکا داده می شود. برنده ی بزرگ این دور از جوایز، فلم بریتانیایی «سخنرانی پادشاه» بود که چهار جایزه از جمله اسکار «بهترین  فلم» سال به آن تعلق گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال در اسکار همه چیز تقریباً مطابق پیشبینی های  منتقدین سینمایی اتفاق افتاد. «سخنرانی پادشاه» که قبلاً جوایز گلدن گلوب و بفتا را گرفته بود در اسکار  هم مهمترین جوایز نصیب آن شد. اسکار امسال هیچ کسی را متعجب نکرد و با یک نگاه اجمالی به فهرست برندگان نهایی متوجه می شویم که امسال یک از سنتی ترین دور جوایز سینمایی اسکار طی سالهای  اخیر بوده  است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل چند سال گذشته، امسال نیز ده فلم نامزد جایزه «بهترین فلم»  شده بودند. از این ده فلم، «سخنرانی پادشاه»، «سرآغاز»، «شبکه اجتماعی»، «قوی سیاه»، و «بی باک» پنج فلمی بودند که بیشتر بخت برنده شدن را داشتند. ولی همه می دانستند که رقیب های  اصلی در این مسابقه ی نفسگیر فلمهای «سخنرانی پادشاه» و «شبکه اجتماعی» هستند، که دیشب اولی برنده ی نهایی شناخته شد. این فلم که در 12 رشته نامزد شده بود، توانست جوایز بهترین بازیگرد مرد (کالین فرث)، بهترین کارگردانی (تام هوپر)، بهترین فلمنامه تالیفی (دوید سیدلر) و بهترین فلم سال را از آن خود کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «سخنرانی پادشاه» ساخته ی تام هوپر کارگردان انگلیسی از فلمهای اسکار پسندی است که برنده شدنش قابل پیشبینی بود. این فلم داستان واقعی جورج ششم پادشاه سابق انگلیس و پدر ملکه فعلی را بازگو میکند که دچار مشکل لکنت زبان بود. او که در یکی از سخت ترین دوران تاریخ انگلیس رهبری کشورش را در جنگ جهانی دوم به عهده داشت، باید با سخنرانی های عمومی اش روحیه جمعی مردم را تقویت می کرد و آنها را به مقاومت علیه نازی ها وامی داشت. لکنت زبان او اما، به شکل شدیدی به روحیه ی شخصی او ضربه زده بود و گاه در جریان سخنرانی باعث سرافکندگی خود و دولتمردان انگلیس می شد. تا اینکه یک داکتر استرالیایی سعی میکند به پادشاه کمک کند تا به مشکل لکنت زبانش فایق بیاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طی تاریخ جوایز اسکار  همیشه ثابت شده است که فلمهایی که درباره مشکلات روانی و فیزیکی انسانها ساخته می شود بیشتر از دیگران آثار سینمایی نظر داوران اسکار را به خود جلب میکند. از همین رو بود که بسیاری ها به این عقیده بودند که «سخنرانی پادشاه» به سادگی می تواند جایزه بهترین فلم را بگیرد و کالین فرث بازیگر انگلیسی که به شکل درخشانی نقش جورج ششم را بازی کرده است بالاترین بخت را برای انتخاب شدن به عنوان بهترین بازیگر مرد دارا است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«سخنرانی پادشاه» از سوی دیگر یک فلم سنتی و کلاسیک است که از نگاه ساختار و روایت قواعد کلاسیک قصه گویی سینمایی را پیروی میکند. در عوض «شبکه اجتماعی» هر چند از نگاه ساختار سنتی است ولی موضوع آن درباره عصر دیچیتال است که معلوم نیست برای داوران سالخورده ی اسکار چقدر قابل درک است. فلم «قوی سیاه» که دیگر رقیب جدی سخنرانی پادشاه بود، هر چند موضوعش کلاسیک بود ولی روایت و ساختار فلم با کارگردانی دارن آرنوفسکی بیشتر متمایل به سینمای هنری و تجربه گرایانه نزدیک بود تا سینمای کلاسیک هالیوود. ساختار کلاسیک نیز در برنده شدن «سخنرانی پادشاه» نقش مهمی ایفا کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دیگر فلمها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فلم «شبکه اجتماعی» ساخته ی کارگردان چیره دست آمریکایی دیوید فینچر  به بازگویی داستان فیسبوک می پردازد. وبسایتی که پدیده ی عصر انترنت است و به نحوی در زنده گی 500 میلیون انسان نقش بزرگی ایفا میکند. این فلم فقط جایزه بهترین فلمنامه اقتباسی را دریافت کرد و دو جایزه ی دیگر در بخشهای موسیقی و تدوین. فلم «سرآغاز» دیگر فلم پر سروصدای سال نیز چهار جایزه در بخش های تکنیکی نصیب اش شد جوایز فرعی شمرده می شوند. فلم «بی باک» ساخته ی برادران کوئن بازسازی یک وسترن قدیمی است که به نظر می رسد زیاد به دل داوران اسکار نچسپیده است چون این فلم هیچ جایزه یی دریافت نکرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناتالی پورتمن بازیگری که نقش یک رقاص باله را در «قوی سیاه» بازی میکند اسکار بهترین بازیگر زن را گرفت که به نظر می رسد کاملاً عادلانه بود. نقش پیچیده و روانکاوانه ی پورتمن در این فلم به سختی می تواند توجه کسی را جلب نکند. این اولین اسکار پورتمن است که  دیشب باوجود حامله بودن بر روی فرش سرخ اسکار حاضر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بخش بهترین فلم مستند، امسال فلمی جایزه ی اصلی را گرفت که به مهترین چالش آمریکا می پردازد: بحران اقتصادی. فلم «توطئه / Inside Job» ساخته ی چارلز فرگسون و آدری مارس به بحران اقتصادی آمریکا می پردازد و به  شکل افشاگرانه ی دست مدیران بانکهای بزرگ را در ایجاد این بحران دخیل می داند. این فلم افشا میکند که بسیاری از بانکها قبل از فروپاشی بازار سرمایه در اواخر 2008 از وقوع این بحران باخبر بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;افغانستان در اسکار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر کشور غیر غیر آمریکایی می تواند بهترین فلم سالش را به عنوان کاندید بخش «بهترین فلم خارجی زبان» به آکادمی اسکار بفرستد. از میان تمام فلمها پنج فلم به عنوان نامزد از سوی اسکار معرفی می شوند و در نهایت در شب توزیع جوایز، یکی از آنها برنده خواهد شد. حتا نامزد شدن در میان پنج فلم نهایی افتخار کلانی است برای سینمای کشورهای خارجی که متاسفانه هنوز افغانستان به آن نرسیده است. هر چند افغانستان در دوران پس از سقوط طالبان، در سالهایی که فلمی خوبتری تولید کرده است برای رقابت های اسکار فرستاده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالاً نخستین فلم افغانی که برای رقابتهای بهترین فلم خارجی زبان از سوی افغانستان به آکادمی اسکار فرستاده شد، «رقاص آتش» (2002) ساخته ی جاوید واصل کارگردان افغان مقیم آمریکا بود. این فلم را آقای واصل در آمریکا ساخت و خودش همان سال به قتل رسید، ولی فلم او به آکادمی اسکار راه یافت. در سالهای بعد «اسامه» (صدیق برمک، 2003)، «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2004) نماینده ی سینمای افغانستان در اسکار بود و امسال یک فلم و دو فلمساز افغان در این رقابت ها حضور داشتند.  فلم «لاله سیاه» به کارگردانی سونیا ناصری کول از سوی دولت افغانستان برای رقابتهای اسکار کاندید شده بود، و «نسیمه – خاطرات یک دختر مهاجر» (2010) ساخته ی صحرا کریمی یک فلمساز افغان به نمایندگی از کشور اسلواکیا در بخش دانشجویی جوایز اسکار حضور داشت. هیچ یک از این دو فلم به به فهرست پنج نامزد نهایی دست نیافتند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال جایزه بهترین فلم خارجی زبان را یک فلم دنمارکی بنام «در دنیایی بهتر» ساخته ی سوسنه بیر به خانه برد. این فلم رد رقابت سختی با فلم «زیبا» از کشور مکسیکو قرار داشت که در آن خاویر باردم بازیگر مشهور اسپانیایی نقش آفرینی کرده است. فلم «در دنیایی بهتر» درباره یک داکتر دنمارکی است که میان خانه اش در دنمارک و یک کمپ مهاجرین در سودان در آفریقا در رفت و آمد است، او و خانواده اش از دو دنیای متفاوت کار و زنده گی شان به دریافت های تازه ی انسانی نایل می شوند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوایز اسکار که از 1929 تا حالا هر سال از سوی «آکادمی هنر و علوم سینمایی» آمریکا برگزار می شود، دارای سه هزار داور دایمی است که فلمهای برنده را بر اساس رای گیری انتخاب می کنند. با آنکه ده ها فستیوال سینمایی دیگر در دنیا وجود دارد،  جوایز اسکار همچنان به عنوان مهمترین جوایز سینمایی دنیا شناخته می شود. اسکار از بسیاری جهات معادل سینمایی جایزه ی نوبل در ادبیات است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مقاله قبلاً در&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6454411,00.html"&gt; سایت دویچه وله&lt;/a&gt; نشر شده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1162442223530042247?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1162442223530042247/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1162442223530042247&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1162442223530042247'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1162442223530042247'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/02/blog-post_28.html' title='«سخنرانی پادشاه» جوایز اسکار را درو کرد'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-67b5SnYYB7M/TWvgbHoUqEI/AAAAAAAAAbI/afPIGDaY93c/s72-c/oscar%2Bwinners.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1521680441422563527</id><published>2011-02-11T16:04:00.000-08:00</published><updated>2011-02-11T16:25:10.699-08:00</updated><title type='text'>کچالو چگونه به افغانستان آمد؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-TP3qYQmjZfo/TVXOos9g_VI/AAAAAAAAAa4/XrhB3ZVia0Q/s1600/nawab-jabar-khan-painted%2Bin%2B1835.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 299px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-TP3qYQmjZfo/TVXOos9g_VI/AAAAAAAAAa4/XrhB3ZVia0Q/s320/nawab-jabar-khan-painted%2Bin%2B1835.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5572587312600120658" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style:italic;"&gt;نواب جبار خان، پدر کچالوی افغانستان / طراحی از واین در سال 1835&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کچالو یکی از مهمترین محصولات غذایی بشر به شمار می رود.  پس از گندم، برنج و جواری، چهارمین گیاه پراهمیت در سیستم غذایی جهان کچالو است. طبق آمارهای سازمان ملل، طی اولین دهه ی قرن بیست و یکم، هر شهروند جهان به طور اوسط سالانه 33 کیلو کچالو مصرف کرده است. در افغانستان، کچالو احتمالاً پس از نان گندم، رایج ترین غذایی است که مردم با آن شکم های شان را سیر می کنند. انگلیسیها در قرن 19 میلادی کچالو را به افغانستان آوردند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;خاستگاه اصلی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خاستگاه کچالو کشور پرو در آمریکای لاتین است. دانشمندان بقایای کچالو را در قسمت هایی از این کشور کشف کرده اند که قدمت آنها به 500 سال قبل از میلاد میرسد. در آن زمان، مردمانی که در امپراطوری «اینکا» در آن مناطق زنده گی می کردند، نه تنها کچالو را می کاشتند و می خوردند؛ بلکه آن را عبادت نیز می کردند. آنها کچالو را خشک می کردند و در هنگام سفرهای طولانی با خود می بردند، گذشته از این، گدام های بزرگی از کچالو ساخته بودند که در سالهای قحطی و خشکسالی از آنها استفاده می کردند. مردم پرو در آن زمان کچالو را «papas» می گفتند و تا هنوز به همین نام آن را می شناسند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندین قرن طول کشید تا کچالو به دیگر نقاط دنیا برسد. استعمارگران اسپانیایی در قرن 16 میلادی، نخستین اروپایی هایی بودند که در جستجوی طلا پا به سرزمین های آمریکای جنوبی نهادند. در سال 1565 یک فاتح اسپانیایی بنام گونزالو کویسادا (1499-1579) وقتی از یافتن طلا در پرو ناامید شد، با خود کچالو به اسپانیا آورد. بسیار زود اسپانیایی ها به اهمیت غذایی این گیاه پی بردند و پس از آن کشتی های بزرگی از کچالو به طرف اروپا رهسپار شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای اولین بار در سال 1585 بود که کچالو به بریتانیا رسید، در 1587 آلمانی ها با کچالو آشنا شدند و در سال 1600 فرانسوی ها مزه ی کچالو را درک کردند. طی همین سالها تقریباً تمام کشورهای اروپایی با کچالو آشنا شده بودند. ولی این گیاه به صورت بسیار محدود توسط کشاورزان کوچک کشت می شد و بیشتر به عنوان خوراک حیوانات از آن استفاده می کردند.  فقط برخی فقرا آن را می خوردند و برای بقیه کچالو یک گیاه خطرناک بود که باید از آن دوری می کردند. در سال 1589 در بریتانیا، سر والتر رالی (1552-1618) یک مورخ و سیاح مشهور یک قوده کچالو را همراه با برگهایش به عنوان تحفه به دربار ملکه الیزابت اول تقدیم کرد. آشپزهای  دربار چون پیش از این با چنین چیزی برخورد نکرده بودند نمی دانشتند آن را چگونه پخته کنند. انها برگهای سبز و تازه ی گیاه را جدا کردند و بیخ های بزرگ و زرد رنگ آن را دور ریختند. آشپزها از همان برگها (که بسیار سمی و خطرناک است) غذایی ساختند و به درباریان دادند که باعث شد همه مریض شوند. پس از این حادثه، ورود کچالو به دربار بریتانیا ممنوع شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فرانسه هم کچالو روزهای سختی را گذراند تا به محبوبیت برسد. دولت فرانسه در اوایل قرن 17 میلادی اعلامیه ای نشر کرد و گفت چون کچالو باعث جذام می شود، کشت این گیاه در خاک فرانسه ممنوع است. ولی کم کم کچالو راهش را به دل فرانسوی ها باز کرد تا جاییکه در اواخر قرن 18 میلادی ملکه ماری آنتوانت زن لویی شانزدهم در بعضی مهمانی های مجلل، گل کچالو به موهایش می بست. در ابتدا کچالو غذای مردمان فقیر بود و طبقه اشراف آن را نمی خوردند، ولی به تدریج این رویه تغییر کرد. از اوایل قرن 19 به بعد، فرانسه خود یکی از تولیدکننده گان بزرگ کچالو بود و این غذا که قبلاً باعث جذام پنداشته می شد، بر سر دسترخوان هر فرانسوی قرار گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو رویداد باعث شد که کچالو در اروپا به محبوبیت زیادی برسد: اول قحطی سالهای 1770 و دوم انقلاب صنعتی در قرن 19 میلادی. در اوایل سالهای 1770 قحطی کم سابقه یی کشورهای اروپایی را با کمبود مواد غذایی مواجه کرد. یکی از دلایل قحطی سرمای شدیدی بود که دیگر محصولات زراعتی را از بین برد ولی به کچالو آسیبی رسانده نتوانست. برای مبارزه با قحطی، دولت های اروپایی به شکل وسیعی به کشت و توزیع کچالو روی آوردند و از این طریق سالهای سخت گرسنگی و سرما را پشت سر گذاشتند؛ سرمایی که به «عصر یخ کوچک» معروف است.  پس از این بحران بود که کچالو در فرهنگ غذایی مردم اروپا جایگاه ویژه یی پیدا کرد. دومین عاملی که باعث گسترش کچالو شد انقلاب صنعتی در انگلستان قرن 19 بود. کچالو که به عنوان یک منبع غنی غذایی باعث کاهش مرگ و میر در زمان قحطی و مرضهای واگیر شده بود، منجر به رشد جمعیت در کشورهای اروپایی شد که اکثر آنها در قرن 19 به فابریکه ها به کار گماشته شدند. در آن زمان فابریکه های زیادی در آن کشورها به فعالیت آغاز کرده بودند و به لشکر بزرگی از کارگران نیاز بود. کچالو به خاطر ارزان بودن و ساده بودن کشت آن، به غذای اصلی کارگران بریتانیا در دوران انقلاب صنعتی تبدیل شده بود، طوری که از آن به عنوان سوخت ماشین انقلاب صنعتی نام می برند. فریدریش انگلیس رفیق کارل مارکس، اهمیت تاریخی کچالو را در انقلاب صنعتی برابر آهن می داند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کچالو در افغانستان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کچالو را انگلیسی ها در زمان امیر دوست  محمد خان به  افغانستان معرفی کردند. امیر دوست محمد خان برادری داشت بنام نواب جبار خان که دیپلماتها و جاسوسان انگلیسی او را «دوست فرنگی ها» لقب داده بودند. هر انگلیسی که به کابل می آمد (به شمول هیئت الکساندر برنس)، نواب جبار خان میزبان او می شد و او را در قلعه ی بزرگش در غرب کابل جای میداد. نواب جبار خان کسی است که تخم کچالو را از انگلیسی ها گرفت و برای اولین بار در افغانستان این گیاه را کشت کرد. غرب کابل در آن سالها هنوز بخشی از شهر کابل محسوب نمی شد و مشهور به «دره چهارده» بود. قلعه جبار خان یکی از قلعه هایی بود که در این منطقه وجود داشت و تا هنوز در آخر دشت برچی منطقه ای را به نام «قلعه جبار خان» می خوانند. به احتمال قوی زمین های اطراف این قلعه، نخستین مزرعه ی کچالوی افغانستان بوده اند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای اولین بار گادفری توماس واین، سیاح انگلیسی که در سال 1835 میلادی به کابل سفر کرد از وجود کچالو در افغانستان سخن می گوید. او که مانند دیگر انگلیسی ها مهمان نواب بود، در سفرنامه اش می نویسد که کپیتان کلود مارتین وید، نماینده انگلیس در لودیانه تخم کچالو را برای نواب جبار خان فرستاده و او در کابل آن را کشت کرده است. لودیانه شهری است در ایالت پنجاب هند که در آن زمان از اهمیت زیادی برخوردار بود. شاه شجاع در آخرین سالهای اقامت طولانی اش در هند، در این شهر زنده گی می کرد و با کاپیتان وید و دیگر انگلیسی ها رابطه ی نزدیکی داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نواب جبار خان نیز با کاپیتان وید رابطه ی خوبی داشت. او پسر کلانش عبدالغیاث خان را برای فراگیری زبان انگلیسی به آنجا فرستاده بود. کاپیتان وید در لودیانه یک مکتب کوچکی تاسیس کرده بود که در آن برای متعلمین زبان انگلیسی درس می داد. با توجه به اینکه کاپتان وید از سال 1823 در لودیانه مستقر شده بود، احتمال می رود که او تخم کچالو را از طریق پسر نواب بین سالهای 1823-1834 به او فرستاده بوده است. چون مطابق نوشته غلام محمد غبار و سفرنامه آقای واین، نواب «چندین سال» قبل از آمدن الکساندر برنس در 1832 به کابل، پسرش را به لودیانه فرستاده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گادفری توماس واین درباره نواب می نویسد، که او مردی است که نه خواندن می داند و نه نوشتن، ولی طی 16 سال گذشته همواره از دیپلماتهای انگلیسی شنیده است که نواب شیفته ی انگلیس هاست و دوست دارد کمپنی هند شرقی کابل را تصرف نماید. در قسمتی از سفرنامه اش می گوید، روزی نواب به خاطر خودشیرینی نزد او و چارلز میسون که در ان زمان خبرچین دولت هند در کابل بود به میگساری پرداخت. طوری که سه پیاله بزرگ «برندی» را با آب مخلوط کرد و در کمتر از نیم ساعت سر کشید. همین علاقه اش به انگلیسی ها بود که پسرش را برای فراگیری زبان آنها به لودیانه فرستاد و خودش مهماندار سخاوتمند مردان انگلیسی در کابل شد. ولی در عوض، انگلیسی ها به او کچالو را دادند که بدون شک فایده اش بیشتر از برندی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام کچالو در زبانهای افغانستان، مثل برخی کلمات دیگر، از هند آمده است. البته در هند به کچالو «آلو» می گویند، و چیزی را که ما بنام کچالو می شناسیم، در مناطقی از هند به غذای خاصی گفته می شود که آن را از کچالو می سازند. در واقع در افغانستان، نام آن غذا روی این گیاه گذاشته شده است و تا هنوز ما آن را استفاده می کنیم. احتمالاً عبدالغیاث خان پسر نواب که در لودیانه با غذای «کچالو» آشنا بوده است، این نام را به کابل می آورد ولی کم کم به اشتباه روی خود گیاه  اطلاق می شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در هند کچالو را پرتگالی ها در اوایل قرن 17 میلادی در سواحل غربی این کشور معرفی کردند. تاجران انگلیسی اما در اواخر آن قرن کچالو را به مناطق بنگال و برخی ایالات های دیگر هند بردند. از همین روست که در قسمت هایی از هند به کچالو «پتاتا / پتاته» می گویند که از کلمه اسپانیایی «patata» گرفته شده است؛ ولی در قسمت های دیگر کشور که کچالو را از طریق انگلیسی ها شناخته  اند به آن «آلو» می گویند، که وجه تسمیه ی آن زیاد واضح نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرانی ها نیز توسط انگلیسی ها با کچالو آشنا شدند. سر جان ملکوم، حاکم انگلیسی بمبئی در ماموریت دومش به ایران در اواسط حکمرانی فتح علیشاه قاجار (1797-1834)، با خود سی خریطه تخم کچالو برد و در بین راه برای کشاورزان تقسیم می کرد و کتابچه یی را نیز جهت رهنمایی کشت آن به آنان می داد. مردم ایران برای مدت زیادی نامی برای این گیاه عجیب نداشتند؛ از همین رو به آن «آلوی ملکوم» می گفتند. تا هنوز در قسمتهایی از ایران به کچالو آلو می گویند، نامی که انگلیسی ها از هند آن را به ایران بردند. سالها بعد زماینکه ایرانی ها با کشور فرانسه روابط فرهنگی و سیاسی برقرار کردند، جای «آلوی ملکوم» را «سیب زمینی» گرفت که ترجمه ی تحت اللفظی «pomme de terre»، نام فرانسوی آن است.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;مزه ی کچالو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کچالو مزه ی خاصی ندارد؛ نه تلخ است، نه تند است، نه شور است  و نه شیرین. مزه ی کچالو در بی مزه گی آن است. کچالو چیزی است که در هر غذایی که اضافه کنید مزه ی همان غذا را بر می دارد، این یکی از عوامل محبوبیت کچالو است. دیگر نکات قوت این محصول غذایی آسان بودن کشت آن است که در هر اقلیمی می شود آن را کشت کرد و حاصل گرفت، خاصیت غذایی و ویتامینهای زیادی دارد و گذشته از همه، از نگاه حجم فزیکی نیز طوری است که انسان را زود سیر می کند و برای کشورهای فقیر منبع غذایی بسیار مناسبی به شمار می آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه چین، هند و روسیه کلان ترین تولید کننده گان کچالو در جهان هستند. در افغانستان کچالوی بامیان بسیار مشهور است. هر چند در ولایت های کابل، وردک و ننگرهار نیز کچالو کشت می شود. دقیقاً معلوم نیست که کچالوهای نواب جبار خان چگونه از قلعه اش در غرب کابل به دیگر مناطق افغانستان راه یافت، ولی میدانیم که اگر این «دوست فرنگی ها» نبود باید چندین دهه ی دیگر صبر می کردیم تا مزه ی کچالو به کام ما می نشست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(نسخه خلاصه تر این مقاله قبلا در&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6434756,00.html"&gt; سایت دویچه وله&lt;/a&gt; نشر شده است.)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1521680441422563527?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1521680441422563527/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1521680441422563527&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1521680441422563527'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1521680441422563527'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/02/blog-post_11.html' title='کچالو چگونه به افغانستان آمد؟'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-TP3qYQmjZfo/TVXOos9g_VI/AAAAAAAAAa4/XrhB3ZVia0Q/s72-c/nawab-jabar-khan-painted%2Bin%2B1835.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-5880900005357293415</id><published>2011-02-10T20:07:00.000-08:00</published><updated>2011-02-10T21:05:06.351-08:00</updated><title type='text'>ایرانی ها در ویکیپدیا</title><content type='html'>برای مقدمه ی پایان نامه ام من باید نکاتی درباره تاریخ افغانستان بنویسم. به این خاطر کتابهای تاریخی زیادی را این روزها مرور میکنم. گاهی برای یافتن خلاصه حوادثی که طی یک سلسله پادشاهی اتفاق افتاده است به دایره المعارف آنلاین ویکیپدیا هم سری می زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی که مرا بسیار متعجب کرده است، فعالیت بی نظیر دوستان ایرانی ما در مدخلهای تاریخی ویکیپدیا است. در این مقالات تمام شاهان، شعرا، و حکمایی که از افغانستان امروز برخواسته اند با تاکید عجیب به عنوان «فارس» معرفی شده اند. از مولانا و ابن سینا گرفته تا البیرونی و فارابی، حتا سلسله هایی که از بلخ برخواسته اند هم ایرانی و فارس معرفی شده اند و فقط به ترکان غزنوی کمی رحم کرده اند و آنها را «فارسیزه» شده معرفی کرده اند. مرجع تمام این «فارسی» هارا هم مقالات آنلاین دیگر نویسنده گان ایرانی قرار داده اند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مشکل از اینجاست که ایرانیها فکر میکنند افغانستان همیشه جزئی از ایران بوده است، در حالیکه این درست نیست. کوروش 500 سال قبل از میلاد به افغانستان حمله کرد و پس از سالها جنگ موفق شد این سرزمین را تصرف کند و آن را به سرزمین خودش وصل کند. 200 سال بعدش یعنی در 300 قبل از میلاد اسکندر کبیر آمد و نه تنها  افغانستان را از چنگ او خلاص کرد حتا ایران هم متصرف شد. ولی طی دوصد سال حکومت فارس ها در افغانستان، مطابق آنچه که غبار نوشته است،  دین زرتشت از بلخ به ایران رفت و سیستم های نوین حکومت داری و کشاورزی از ایران به افغانستان آمد. پس از اسکندر مرز بین ایران و افغانستان همیشه در حال تغییر بود ولی همیشه این مرز وجود  داشت. از نگاه فرهنگی هم ایران شباهتی به افغانستان ندارد. فقط قسمت غربی افغانستان یعنی هرات تا حدودی به خاطر نزدیکی جغرافیایی متاثر از فرهنگ ایرانی است ولی حتا همین شهر نیز در قرنهای 15 تا 18 میلادی 13 بار بین ایران و افغانستان رد و بدل شده است.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;کوه هندوکش که شمال و جنوب افغانستان را از هم جدا میکند، نه تنها بر جغرافیای منطقه تاثیر گذاشته است بلکه حتا از نگاه فرهنگی نیز بین شمال و جنوب فاصله انداخته است. شمال هندوکش بیشتر متمایل به فرهنگ ماوراءالنهر است یعنی بخارا و سمرقند و جنوب هندوکش مثل کابل و کندهار و جلال آباد متاثر از هند است و هرات متاثر از  ایران. نکته یی که میخواهم بگویم این است که برخلاف عقیده ی دوستان ایرانی ما بلخ هیچگاه بخشی از ایران نبوده است. مردم بلخ در طول تاریخ مردم ترک و مغول بوده اند و زبان فارسی همیشه به عنوان زبان دربار در حکومتهای ترک مورد استفاده بوده است. ایرانی ها که به حد نژادپرستانه یی به «خون پاک آریایی» شان افتخار میکنند، این نکته را  فراموش کرده اند که شمال هندوکش (بلخ و فاریاب و بخارا و سمرقند) پس از قرن هشتم میلادی تا  قرن هژدهم همواره زادگاه و پایگاه مردمانی بوده است که هیچ ربطی به آریایی ها ندارند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در ویکیپدیا به شکل سوال برانگیزی کوشش شده است که در مقالاتی که به این موضوعات می پردازد از نام «افغانستان» استفاده نشود. شیوه ی بیان و ساختار جملات  طوری انتخاب شده است که تا حد ممکن هر چه خوبان همه دارند به ایران امروزی نسبت داده شود و از آوردن نام افغانستان پرهیز شود. چند سال پیش وقتی روزنامه گاردین در &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/world/2002/may/08/books.booksnews"&gt;فهرست صد کتاب برتر تاریخ&lt;/a&gt;، مثنوی را نیز شامل کرد و شاعر آن را از افغانستان معرفی کرد، داد ایرانی ها بیرون شد که وای یک آریایی را افغانی ها دزدی کرده اند مولانا ایرانی است. هرچند زبان ما مشترک است و همسایه هستیم، ولی دلیل نمی شود که هر کس فارسی گفت ایرانی است، در حالیکه طبق شواهد تاریخی زبان فارسی از افغانستان به ایران رفته است. چند روز پیش یک ایرانی داخل بس به من می گوید: «شما خیلی فارسی قشنگ صبحت میکنید، از کجا یاد گرفته اید؟» گفتم «من این زبان را یاد نگرفته ام، فارسی زبان مادری من است من از افغانستان هستم.» دیدم از تعجب چشمهایش کلان شد، در حالیکه باید چشمهای من از تعجب کلان می شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-5880900005357293415?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/5880900005357293415/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=5880900005357293415&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5880900005357293415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5880900005357293415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/02/blog-post_10.html' title='ایرانی ها در ویکیپدیا'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2170379472151493700</id><published>2011-02-05T12:12:00.000-08:00</published><updated>2011-02-05T15:01:28.552-08:00</updated><title type='text'>عادات نوشتن</title><content type='html'>هر کسی برای نوشتن عاداتی دارد و آدابی. گابریل گارسیا مارکز در مصاحبه ای گفته بود، زمانیکه در هنگام تایپ کردن روی ماشین تحریرش مرتکب اشتباه می شود، نمی تواند فقط همان اشتباه را اصلاح کند، او باید تمام آنچه را که در آن صفحه نوشته است پاره کند و دور بیاندازد. مشهور است که تولستوی نیز در نوشتن وسواس زیادی داشته و کتاب عظیم جنگ و صلح را بیست بار بازنویسی کرده بود. این کار البته فقط از آدمی چون او برمی آید. البته یک نکته را باید بگویم که بازنویسی کردن از نوشتن آسان تر است و آدم نیاز به انگیزه و الهام زیادی ندارد. در جایی از یک نویسنده ی دیگر خوانده بودم که گفته بود "من نویسنده ی خوبی نیستم ولی بازنویس خوبی هستم". من هم  نه تنها در حک و اصلاح کردن نوشته ی خودم (و یا از دیگران) مشکلی ندارم بلکه لذت هم می برم، به خصوص که خود را گاهی مثل یک قصاب احساس میکنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کتاب خیابان یک طرفه، والتر بنجامین می گوید هیچ نوشته یی را کامل فرض نکن اگر از اول شب تا گل صبح روی آن کار نکرده باشی. عادت نوشتن در شب هرچند کمی سخت است ولی بسیار پربار است. این را من تجربه کرده ام. به خصوص بعد از ساعت 2 صبح که خواب بر چشم های انسان سنگینی می کند، ذهن بسیار فعال شده و دروازه های الهام به روی انسان باز میشود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من یکی  از بخش های مهم نوشته پاراگراف اول آن است. اگر نتوانم پاراگراف اول را به آن شکلی که می خواهم بنویسم من نمی توانم حتا یک کلمه دیگر بنویسم. گاهی برای یک کارخانگی 10 روز وقت دارم،  طی هشت روز اول فقط یک پاراگراف اول را می نویسم و دو روز آخر ده صفحه بعدی را. این روش خیلی خطرناکی است ولی عادتی است که نمی توانم از خود دور کنم.  پاراگراف آخر هم برای من خیلی مهم است، گاهی شده که فقط دو پاراگراف اول و آخر را نوشته ام و بعد مانده ام که این وسط را با چی پر کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عادت دیگرم در نوشتن (و خواندن) این است که باید در یک مکان شلوغ و پر سر و صدا باشم. جایی که ساکت است مثل کتابخانه برای من خوب نیست و زود تمرکزم را از دست می دهم. ولی در یک کافی شاپ یا سالون عمومی دانشگاه که سر و صدا و رفت و آمد مردم زیاد است، می توانم بهتر تمرکز کنم. در واقع سر و صدای مردم مثل یک آهنگ پسزمینه می تواند برایم آرامش خیال بدهد. البته قبول دارم که شاید نود در صد مردم بر خلاف من فکر کنند، ولی من هیاهو را از سکوت بیشتر دوست دارم - حداقل در هنگام  خواندن و نوشتن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عادت دیگرم این است که با شکم گرسنه نوشته نمی توانم ولی خوانده می توانم. از نوشیندنی ها گاهی کافی و گاهی چای سبز و گاهی بیر می تواند به من کند، به  خصوص این آخری! از بعضی ها شنیده ام که چرس کشیدن هم برای تمرکز هنگام نوشتن خوب است ولی امتحان نکرده ام، هیچ دوست چرسی ندارم که مرا از آن دم مسیحایی مستفید کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حرفهای پراکنده را برای این نوشتم که این روزها با نوشتن یک پایان نامه سروکله می زنم و بسیار دچار بی انگیزه گی هستم. گاهی می نشینم و با خود فکر میکنم که چه چیزی باعث دلسردی ام شده و در واقع آن ترس پنهانی که در ته قلبم خانه گرفته چیست؟ شاید یکی از راه های فایق آمدن به این مشکلات تغییر برخی از عادات است. بعضی ها مثل &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/books/2011/feb/04/michael-moorcock-hari-kunzru"&gt;مایکل مورکاک&lt;/a&gt; نویسنده رمان های علمی-تخیلی که در مصاحبه با گاردین گفته است روز 15.000 کلمه می نویسد واقعاً باعث حیرت می شوند و میخواهم بدانم عادات نوشتن آنها چیست، به خصوص می خواهم بدانم که آنها چی می کشند!؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2170379472151493700?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2170379472151493700/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2170379472151493700&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2170379472151493700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2170379472151493700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='عادات نوشتن'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-8610482867104567852</id><published>2011-01-27T11:18:00.000-08:00</published><updated>2011-01-27T11:50:59.241-08:00</updated><title type='text'>قبض قلمی</title><content type='html'>دچار قبض قلمی شده ام، مدتی است مبارزه میکنم تا فصلی از رساله ماستری ام را بنویسم&lt;br /&gt;ولی همچنان در خم کوچه ی اول بند مانده ام. کسی کدام دوایی برای این درد بلد نیست؟ ثواب می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخلاف آنچه بسیاری ها شاید فکر کنند، من در نوشتن بسیار تنبل هستم و جانم کنده می شود تا یک پاراگراف بنویسم. ضعفهای دیگری هم دارم که یکی اش  پراکنده گی فکری ام است. من نمی توانم روی یک چیز تمرکز کنم و بسیار زود از آن خسته می شوم و می پرم روی یک چیز دیگر! شش کتاب نیمه تمام دارم که هنوز یکی را تا آخر نخوانده دیگری را باز میکنم و همزمان به هر کدامش سرک می کشم. گاهی اصلاً قصه ها را فراموش میکنم و مجبور می شوم چندین صفحه قبل را هم بخوانم تا دوباره حوادث قصه به یادم بیاید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه یک مرض دارم که نمیدانم نامش چیست؟ به &lt;a href="http://www.aliamiri.org/"&gt;علی امیری&lt;/a&gt; حسودی ام می شود، وقتی در کابل می دیدم که یک مقاله سه - چهار صفحه یی را در یک جلسه می نوشت و تا تمام نمی کرد از جایش بلند نمی شد. من اگر چهل سال نان بی نمک بخورم هم نمی توانم مثل او بنویسم. (البته او هم از زمانیکه روزنامه دار شده به  خاطر انبوه نویسی رو به چرندیات نویسی روی آورده است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://urozgan.org/fa-af/article/1275/"&gt;اسد بودا&lt;/a&gt; که مثل سگ می نویسد، قدرت تخیل اسد را کمتر شاعری دارد. من حیرانم چرا او شاعر یا  رمان نویس نشده است. توانایی تحلیل و تجزیه و نگاه شاعرانه هر دو در یک آدم جمع شدن بسیار نادر است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه این روزها بسیار خودم را بدبخت احساس می کنم، دیشب با یک همصنفی دوران  مکتب ابتدائیه ام که حالا در بادغیس کار میکند چت کردم و خاطرات دوران کودکی را مرور کردیم و درباره دخترهای همسایه قصه کردیم و از اخبار و شایعات جدید در قریه ازش پرسان کردم تا کمی حالم جور شود ولی زیاد کمک نکرد. دوستان کابلی ام را هم یاد کرده ام و در یک کلام دنیا زیاد به کام نیست، به خصوص که امروز یک جنگ لفظی هم با کسی کرده ام. از شیطان میخواهم به دادم برسد. آمین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-8610482867104567852?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/8610482867104567852/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=8610482867104567852&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/8610482867104567852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/8610482867104567852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/01/blog-post_27.html' title='قبض قلمی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-867043494517245391</id><published>2011-01-25T05:25:00.001-08:00</published><updated>2011-01-25T08:45:45.600-08:00</updated><title type='text'>صحرا کریمی؛ نسیمه و خاطرات⁯اش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TT7PscFMvUI/AAAAAAAAAao/iwfkMjY0GM8/s1600/5046133325_7d923504fa_o.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TT7PscFMvUI/AAAAAAAAAao/iwfkMjY0GM8/s320/5046133325_7d923504fa_o.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5566114551835704642" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;....&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6415925,00.html"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;صحرا کریمی در سینمای افغانستان یگانه زنی است که فلمهای زنانه می سازد. فلم زنانه، ضرورتاً به معنای فلمی نیست که درباره زنان ساخته شده باشد؛ بل به معنای فلمی است که با نگاهی زنانه به روایت حوادث به پردازد. ما در سینمای افغانستان چندین زن بااستعداد داریم که طی سالهای پس از سقوط طالبان توانسته اند فلمهای زیادی در رابطه  با مشکلات زنان در افغانستان تولید و کارگردانی کنند. کما اینکه مردان فلمساز نیز طی این سالها درباره زنان افغان فلمهای زیادی ساخته اند، ولی این فلمها طوری ساخته شده اند که بیننده نمی تواند با تماشای فلم بفهمد که آیا یک مرد پشت کمره فلمبرداری ایستاده بوده است و یا یک زن. همان فلمهایی را که کارگردانان زن درباره زنان ساخته اند میتوانست توسط مردان ساخته شده باشند. ولی آنچه که آثار صحرا کریمی را در این میان متمایز می سازد، نگاه کاملاً زنانه ی او در بازگویی داستانهایش است؛ طوری که بیننده متوجه می شود که فقط یک زن میتواند  این قصه ها را بگوید. &lt;br /&gt;ادامه این یادداشت را در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6415925,00.html"&gt;سایت دویچه وله&lt;/a&gt; بخوانید...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-867043494517245391?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/867043494517245391/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=867043494517245391&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/867043494517245391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/867043494517245391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='صحرا کریمی؛ نسیمه و خاطرات⁯اش'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TT7PscFMvUI/AAAAAAAAAao/iwfkMjY0GM8/s72-c/5046133325_7d923504fa_o.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-167237793098771817</id><published>2010-12-06T10:20:00.000-08:00</published><updated>2010-12-06T10:27:01.823-08:00</updated><title type='text'>مگان شهناز کبیر؛ ستاره یی که خواهد درخشید</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TP0qOysKdmI/AAAAAAAAAac/6lVY7gFRGig/s1600/25430625_4.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 278px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TP0qOysKdmI/AAAAAAAAAac/6lVY7gFRGig/s320/25430625_4.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547636749603862114" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;موسیقی شرقی را پدر افغان اش به او معرفی کرد و موسیقی غربی را مادر ایرلندی اش؛ آهنگ های پاپ/راک مگان شهناز کبیر حالا، طعم هر دو موسیقی را با خود دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگان کبیر، آهنگساز و آوازخوان جوانی است که در آمریکا زندگی میکند. او 20 سال پیش در شهر کوچکی بنام بون واقع در ایالت کارولینای شمالی متولد شد ولی بیشتر دوران کودکی اش را در تنسی و کالیفرنیا گذراند جاییکه جمعیت کثیری از مهاجرین افغان زنده گی میکنند. او با آنکه از پدری افغان و مادری ایرلندی زاده شده است، خودش نه افغان است و نه ایرلندی؛ بلکه یک دختر آمریکایی است که دو فرهنگ متفاوت را با خود حمل میکند؛ مگان موهای سیاه را از پدر کابلی اش به ارث برده است و چشمان سبز را از مادر اروپایی اش. ولی با وجود این، او دست پروده ی فرهنگ آمریکا است. او از فرهنگ عامه پسند آمریکایی تاثیر پذیرفته است و درباره ی زنده گی آمریکایی آواز میخواند.&lt;br /&gt;ادامه این یادداشت را در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6299395,00.html"&gt;سایت دویچه وله&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهنگ &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=gQIigdLV7rk"&gt;بچه نشو ای دل&lt;/a&gt; به آواز مگان&lt;br /&gt;آهنگ &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=4xf3EBNJnCM"&gt;خداحافظ خداحافظ&lt;/a&gt; (انگلیسی) به آواز مگان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-167237793098771817?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/167237793098771817/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=167237793098771817&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/167237793098771817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/167237793098771817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='مگان شهناز کبیر؛ ستاره یی که خواهد درخشید'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TP0qOysKdmI/AAAAAAAAAac/6lVY7gFRGig/s72-c/25430625_4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2529828507444347982</id><published>2010-10-26T14:56:00.000-07:00</published><updated>2010-10-26T15:01:30.245-07:00</updated><title type='text'>«صبح بخير قندهار»</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TMdPhINdOmI/AAAAAAAAAaU/2J8lWtxGN2Y/s1600/goodmorning_title.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 169px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TMdPhINdOmI/AAAAAAAAAaU/2J8lWtxGN2Y/s320/goodmorning_title.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5532478097806146146" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;«صبح بخير قندهار. شما به راديوي "رنا" گوش مي دهيد، خوش آمديد به راديوي خودتان». اين جملات را شايد قندهاري ها هر صبح از طريق راديوهاي شان بشنوند. اما اين که راديو «رنا» از کيست و از کجا نشر مي شود، سوالي است که هيچ قندهاري نمي داند. آن ها فقط به صداي گويندگان جوان، اخبار تازه و آهنگ هاي شاد آن علاقه دارند. راديو "رنا" همچون پرنده رازآميزي است که در آسمان قندهار پرواز مي کند و آواز مي خواند بدون اين که خودش ديده شود. فلم مستندي که آريل نصر، فلمساز افغان – کانادايي به نام «صبح بخير قندهار» (2010) ساخته است، به راديو "رنا" مي پردازد و پرده از روي اين پرنده اسرارآميز قندهاري برمي دارد. فلم، در کنار راديو "رنا" نگاه افغان هاي مقيم کانادا به جنگ در افغانستان و تلاش هاي دولت کانادا جهت استقرار صلح در قندهار را نيز به بررسي مي گيرد.&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;ادامه یادداشت مرا درباره این فلم در &lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,6151775,00.html"&gt;سایت دویچه وله&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2529828507444347982?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2529828507444347982/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2529828507444347982&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2529828507444347982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2529828507444347982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/10/blog-post_7255.html' title='«صبح بخير قندهار»'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TMdPhINdOmI/AAAAAAAAAaU/2J8lWtxGN2Y/s72-c/goodmorning_title.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-776066174956961150</id><published>2010-10-20T06:21:00.000-07:00</published><updated>2010-10-20T06:25:12.556-07:00</updated><title type='text'>در میان «خون و دود»</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TL7tEXetjPI/AAAAAAAAAZs/1wAI5am_oPU/s1600/AFGHN-10224.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 211px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TL7tEXetjPI/AAAAAAAAAZs/1wAI5am_oPU/s320/AFGHN-10224.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5530118051735637234" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;استیو مک کیوری؛ &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;در میان «خون و دود»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شورلت قهوه یی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در سال 1992 در اوج جنگ های داخلی در کابل، استیو مک کیوری در یکی از خیابانهای شهر قدم میزد که ناگهان چشمش به یک موتر شورلیت آمریکایی مدل 1959 افتاد. عکاس آمریکایی با دیدن شورلیت قهوه یی رنگ و قدیمی که در شهر جنگ زده ی کابل از میان دود و آتش راهش را باز می کرد، هیجان زده شد. او کوشش کرد عکسی از آن بگیرد که بسیار دیر شده بود و فرصت را از دست داد. ولی تصویر آن موتر همچنان در خاطرش بود تا اینکه دو روز بعد دوباره آن را در گوشه ی دیگری از شهر دید. این بار شورلت پر از سواری بود، طوری که در صندوق پشت سر موتر هم هفت پسر خردسال نشسته بودند. او کمره اش را کشید و چندین عکس در حالی از عقب موتر گرفت که کودکان به طور معصومانه یی به او چشم دوخته بودند. او فرصت این را نداشت که از بچه ها نامشان را بپرسد و درباره شان چند کلمه یی در کتابچه اش یادداشت کند، ولی همانطور که خودش به مجله «اسمیتسونین» گفته است: «فقط متوجه شدم که آن اطفال هزاره بودند و تا حالا نمی دانم که شورلت قهوه یی آن کودکان را به کدام سرنوشت نامعلوم می برد».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه یادداشت مرا درباره استیو مک کیوری در &lt;a href="http://www.urozgan.org/fa-af/article/1073/"&gt;سایت جمهوری سکوت&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-776066174956961150?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/776066174956961150/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=776066174956961150&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/776066174956961150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/776066174956961150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html' title='در میان «خون و دود»'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TL7tEXetjPI/AAAAAAAAAZs/1wAI5am_oPU/s72-c/AFGHN-10224.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4603715716187715285</id><published>2010-10-16T19:10:00.000-07:00</published><updated>2010-10-16T19:11:15.369-07:00</updated><title type='text'>شعر فارسی با طعم ایتالیایی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TLpbHhBuriI/AAAAAAAAAZk/98hLuX6Or1c/s1600/16465_194437611449_736511449_2971924_6443676_n.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 230px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TLpbHhBuriI/AAAAAAAAAZk/98hLuX6Or1c/s320/16465_194437611449_736511449_2971924_6443676_n.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5528831677233540642" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فلم جدید رازی محبی بنام «گریدامی» (2010) که احتمالاً می شود آنرا «صدایم کن» ترجمه کرد، قرار است به زودی به نمایش عمومی در بیاید. این فلم که امسال در یکی از بخشهای جشنواره بین المللی فلم ونیز هم شرکت کرده بود، روایتی است از زنده گی مهاجرین مقیم ایتالیا و مشکلاتی که آنها در برخورد با فرهنگ جدید روبرو هستند. البته قصه ی فلم به این ساده گی که گفتم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رازی محبی پیش از اینکه در اواخر دهه 70 خورشیدی به سینما روی بیاورد یک نقاش و شاعر بود. او تا هنوز شعر می سراید و نقاشی میکند. این دید و دریافت شاعرانه در تمام آثار سینمایی او حضور دارد، چه در فلمهای کوتاهی که در کابل می ساخت و چه در نخستین فلم بلند داستانی اش که جدیداً در ایتالیا ساخته است. این فلم که نام اولیه ی آن «سیب، انار، آبی» بود داستان عاشقانه-شاعرانه یی است که در پسزمینه ی زنده گی چند مهاجر کارگر در حومه ی شهرکی در ایتالیا اتفاق می افتد. حوادث داستان بیشتر روی زنی می چرخد بدون نام که نقش آنرا گیلدا شاهوردی بازیگر ایرانی الاصل فرانسوی ایفا کرده است. خانم شاهوردی پیش از این در فلم «خاکستر و خاک» (عتیق رحیمی، 2003) ظاهر شده بود و تازه گی به عنوان رییس جدید مرکز فرهنگی فرانسه در کابل موظف شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن همراه با شوهر جوان و طفل خردسالش یکجا زنده گی میکند. زن و شوهر هر دو انسانهای خیالاتی و شاعر مسلک هستند، ولی برخلاف مرد که در یک کارخانه ذوب آهن کار میکند، زن هیچ کاری نمی کند و بیشتر زنده گی رها از قید و قیودات را ترجیح می دهد. در قسمت های اول فلم ما شاهد شکل گیری یک مثلث عشقی بین زن، شوهرش و مرد سومی هستیم که زن را در برابر دیدگان شوهرش می بوسد. شب درخانه وقتی شوهر می پرسد: «تو آن مرد را دوست داری؟» زن بدون اینکه به طرف او نگاه کند می گوید: «او را دوست دارم همانطور که شاید تمام  مردان را، او را دوست دارم همانطور که شاید رقص را و مردان سر بریده را». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که از دیالوگ بالا می شود فهمید، فلم «صدایم کن» در تداوم دیگر آثار رازی محبی، شعری است که در قالب سینما روایت شده است. از ابتدا تا انتهای فلم برخورد کارگردان با آدمها و اشیاء فلمش، برخورد شاعرانه است. او به اشیاء جان میدهد و طوری مثلاً از یک سیب فلمبرداری میکند که گویا از یک کودک فلم می گیرید. اگر به امید تماشای یک فلم درام سینمایی به دیدن این فلم بروید ناامید می شوید. از ابتدا باید بپذیرید که قرار است فلمی را ببینید که آکنده از تصاویر سمبولیکی است که از فرهنگ های مختلف شرقی و غربی گرفته شده و در تمام فلم نماهای طولانی، آرام و کم حرکتی را می بینید که به هیچ وجه بیننده ی عادی را به هیجان نمی آورد. تصاویر فلم، میزانسن، و دیالوگهایی که بین بازیگران رد و بدل می شود، گاه تا آنجا پیش می رود که بیننده فکر میکند در حال تماشای یک ویدیوآرت است و نه یک فلم بلند داستانی.  روایت رازی محبی از زنده گی تکه پاره مهاجرین مقیم ایتالیا، آمیزه یی است از واقعیت و خیال، صوفیزم و سورریالیزم، عشق و رنج و در نهایت شعر و اندیشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این فلم غیر از یک چادر برقع آبی که در اواخر فلم  ظاهر می شود هیچ عنصر افغانی دیگری به چشم نمی آید. ولی عناصر آشنای شعر فارسی را میتوان در سراسر فلم حس کرد؛ از سیب و انار و شراب سرخ گرفته تا طبیعت و کودک و شعر حافظ.  این نمادهای فارسی در برابر نمادهای زنده گی اروپایی قرار داده شده است که در این فلم بیشتر در تصاویر کارخانه ها و ماشینهای غول پیکر و دستگاه ذوب آهن و بروکراسی دولتی نمود یافته اند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهیلا محبی خانم رازی محبی در این فلم به عنوان دستیار کارگردان حضور دارد. خانم محبی که در کنار اینکه خود یک فلمساز خوب است از استعداد بالایی در مدیریت پروژه های سینمایی برخوردار است، بدون شک نقش او در تحقق یافتن این پروژه انکارناشدنی است. اما تحسین مرا بیش از همه محمد خادم حیدری برانگیخت. با  دیدن برخی فلمهای کوتاهی که محمد خادم در کابل تصویربرداری کرده بود به استعداد و درک بصری او متوجه شده بودم. اما با تماشای «صدایم کن» مطمین شدم که آقای خادم در هنر تصویربرداری در حال رسیدن به پختگی است. بدون شک پروژه ی صدایم کن که غیر رازی و سهیلا و خادم، دیگر عوامل آن همه از سینماگران حرفه یی ایتالیا بودند، پروژه ی بزرگ و بااهمیتی به حساب می آید؛ و زمانیکه خادم موفق شده است تصویری ارایه بدهد که مطابق استنداردهای تکنیکی سینمای ایتالیا است، باید به او تبریک گفت: کمپوزیشن های حساب شده، حرکت های بی عیب و رنگ و نور دلنشین، زیبایی پست کارتی به برخی از تصاویری می دهد که خادم در این فلم آفریده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان فلمسازان مهاجر افغان محبی ها یکی از موفق ترین ها بوده اند. رازی توانسته است طی اقامت چهار ساله اش در ایتالیا در کنار فراگیری زبان ایتالیایی به کار سینمایی هم بپردازد. او قبل از این فلم چندین فلم کوتاه از جمله «در قلمرو نیستی» (2009) را ساخته است که آن هم بیشتر موضوع آن ایتالیایی است تا افغانی. گذشته از فلمسازی او همراه با سهیلا در یک آکادمی فلم در شهر ترنتو مشغول تدریس در ورکشاپهای سینمایی است. این ورکشاپ ها که دوره های نه ماهه هستند برای افراد جوان برگزار می شوند و در پایان دوره از هنرجویان خواسته می شود که هر کدام یک فلم کوتاه ویدیویی بسازند. در کنار این همه، رازی در یکی از دانشگاه های ایتالیایی در رشته جامعه شناسی نیز تحصیل می کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این فلم 60 دقیقه یی که از سوی اداره مهاجرت دولت ایتالیا حمایت مالی شده است، در کنار هر چیز دیگری رازی محبی را می بینیم که توانسته است موفقانه خود را با زنده گی و فرهنگ اروپایی وفق بدهد. او موفق شده است با تکیه به زبان فارسی و تجارب افغانی اش، روح شرقی را در کالبد اروپایی بدمد و زیبایی نوینی را از طریق فلمهایش برای مخاطبان ایتالیایی ارایه کند؛ چیزی که شاید به شود آن را شعر فارسی با طعم ایتالیایی خواند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4603715716187715285?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4603715716187715285/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4603715716187715285&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4603715716187715285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4603715716187715285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/10/blog-post_16.html' title='شعر فارسی با طعم ایتالیایی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TLpbHhBuriI/AAAAAAAAAZk/98hLuX6Or1c/s72-c/16465_194437611449_736511449_2971924_6443676_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2775808078938724881</id><published>2010-10-01T10:36:00.000-07:00</published><updated>2010-10-01T11:35:09.058-07:00</updated><title type='text'>افتتاحیه‌ی «لاله سیاه»؛ فلم دیدن با سینماگران افغان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TKYcf1DBi1I/AAAAAAAAAY8/X3WDpRCEbNk/s1600/a28_25195007.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 201px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TKYcf1DBi1I/AAAAAAAAAY8/X3WDpRCEbNk/s320/a28_25195007.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5523133326157777746" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بعد از چاشت روز سه‌شنبه 23 سپتامبر در سینما آریانا رفتم تا در افتتاحیه فلم «لاله سیاه» (2010) شرکت کنم. این فلم با حضور سینماگران افغان و تعداد زیادی از شهروندان کابل به نمایش عمومی گذاشته شد. قبل از نمایش فلم، جوانشیر حیدری از رییس خدمات شهری شهرداری کابل به خاطر برگزاری آن محفل تشکر کرد؛ ولی کاتلین هایدن، سخنگوی سفارت آمریکا در کابل به نیویورک تایمز گفته است که محفل افتتاحیه‌ی این فلم از سوی سفارت آمریکا حمایت مالی و برگزار شده است. در کنار حیدری، آقایان لطیف احمدی رییس افغان فلم و جلال نورانی از مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز صحبت‌هایی را ارایه کردند که معلوم نبود در حمایت از فلم است و یا در ضدیت با آن. ولید سرور و یک خواننده آمریکایی نیز هر یک آهنگ‌هایی را به زبان انگلیسی اجرا کردند. سونیا ناصری کول، کارگردان فلم اما مهمترین سخنران قبل از نمایش افتتاحیه فلم بود. او که آشکارا ورخطا شده بود، با فارسی شکسته بسته‌اش، حرف‌های بی‌ربطی را در وصف رسم و رواج افغانستان و علیه فرهنگ آمریکایی ارایه کرد؛ از جمله گفت: «من همیشه افغان بوده‌ام و همیشه افغان باقی خواهم ماند (کف زدن حضار). آمریکا تا 500 سال دیگر هم به افغانستان نمی‌رسد!» این سخنان را در حالی می‌گفت که آن محفل را سفارت آمریکا برگزار کرده بود و او خودش با آن پتلون تنگ و موزه‌های بلند چرمی هیچ شباهتی به زنان افغان و «فرهنگ افغانی» نداشت. برای بیننده‌ای چون من از همان ابتدا معلوم بود که حواشی این برنامه از خود آن بسیار جالب‌تر خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از شروع برنامه تعداد زیادی از تصویربرداران تلویزیونی در اطراف سالون گشت و گذار می‌کردند و حضار که اکثرا از ستاره‌های سینمای افغانستان بودند، به شکل پرسر و صدایی یا با تلفون گپ می‌زدند یا با یکدیگر. ولید سرور که عمری را در کانادا گذرانده است، با صحبت‌های بسیار بازاری و بی‌ربطش که اکثرا به انگلیسی هم بود باعث تمسخر خارجی‌هایی شد که در اطراف من در سالون حضور داشتند. آنها با دیدن سینماگران افغان و حرکات و گفتار آنها با صدای بلند می‌خندیدند و جوک می‌گفتند و از جمله یکی از آن‌ها گفت: «عجب ستاره‌هایی!» بی‌نظمی و بی‌برنامگی تا حدی بود که چندبار قصد کردم سالون را ترک کنم ولی به خاطر تماشای فلم تا آخر در آنجا ماندم. که البته با پایان یافتن فلم به خود گفتم کاش همان اول سالون را ترک کرده بودم؛ چنان برنامه و چنین فلم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان لاله‌ی سیاه، سونیا ناصری کول، زن 45 ساله‌ای است که وقتی خردسال بود افغانستان را به مقصد ایالات متحده ترک کرد.  او در آنجا درس خوانده و کار کرده است و فعلا در شهر لوس آنجلس یک موسسه خیریه را به نام «افغانستان ورلد فندیشن» برای کمک به افغانستان اداره می‌کند. او در سال 2007 فلم مستندی درباره کودکان کارگر در کابل ساخت که بیشتر برای آگاهی عامه و نوعی تبلیغات جهت فراهم‌آوری کمک‌های مالی برای موسسه‌اش بود. او مانند هزاران افغان دیگری که سال‌ها در غرب زندگی کرده‌اند ولی هیچ گاه نتوانسته‌اند از فکر کردن به کشورشان دست بردارند، دارای نیت‌های نیکی در مورد افغانستان است. ولی این نیت‌های نیک با معلومات سطحی و احساسات مبتذل وطن‌پرستانه عجین شده است و از همان روست که فعالیت‌های آنان اگر هنری باشند و یا خیریه، اثر زیادی ندارند و ساختگی و بی‌روح به نظر می‌رسند. نمونه‌اش «لاله سیاه» است که معلوم نیست داستان آن درباره کدام افغانستان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فلم لاله سیاه ما شاهد یک خانواده کابلی هستیم که یک کافه-رستورانت شیک را اداره می‌کنند. رستورانتی که «کلبه شاعر» نام دارد، جایی است که مردان و زنان کابلی در آنجا غذا می‌خورند، موسیقی زنده گوش می‌دهند و شعر می‌خوانند. در میان مشتریان همیشگی کافه دو جنرال آمریکایی هم هستند که آنجا می‌روند و صاحبان رستورانت برای آن‌ها شراب را به پیاله قهوه‌خوری می‌برند.  در فلم شعرخوانی‌های زیادی است و آدم‌ها با کتاب‌های شعر در زیر بغل‌شان هر طرف دیده می‌شوند. این همان نکته‌ای است که نگاه مبتذل کارگردان را به مساله فرهنگ نشان می‌دهد. او مانند اکثر افغان‌ها «فرهنگ» را در جامعه‌ی بی‌سواد، بدوی و خشونت‌طلب‌شان به معنای شعر می‌گیرند، و به این دل خوش می‌کنند که چون شعر داریم فرهنگ نیز داریم. و آن هم چه شعری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در لاله‌ی سیاه، داستان فلم بسیار سطحی و بی‌ساخت، بازی‌ها آماتوری و بی‌مزه، و لحن فلم به شکل مبتذلی وطن‌پرستانه است. دو چیز خوب در این فلم وجود دارد که من به خاطر آن دو، فلم را تحمل کردم: اول بازی حاجی گل در نقش شخصیت اصلی مرد فلم و دوم فلمبرداری خوبی که همه در لوکشن انجام شده است. شهر کابل در این فلم بسیار خوب تصویر شده است و به خصوص خانه‌های کمر کوه مثل پست‌کارت‌های زیبا و دیدنی به نظر می‌رسند. بدترین بازیگر فلم خود سونیا ناصری در نقش فرشته است و بعد از آن بصیر مجاهد که مثل همیشه بد بازی می‌کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم کول در سخنانی قبل از افتتاحیه‌اش قسم خورد که «هیچ پولی از هیچ آمریکایی» نگرفته است. او گفت: «اگر این فلم فروش نکند، من خانه‌ام را از دست می‌دهم.» این حرف از یک نگاه شاید درست باشد و از یک نگاه شاید نادرست باشد. شاید نادرست باشد چون این فلم، طبق گزارش نیویورک تایمز، قبل از نمایش برای شهروندان افغان، برای دیپلومات‌ها و جنرالان خارجی در مرکز ناتو و سفارت آمریکا در کابل نمایش داده شده است، و از این لحاظ بیشتر شبیه یک فلم تبلیغاتی به نظر می‌رسد. شاید درست باشد به این دلیل ساده که چون آمریکایی‌ها احمق نیستند برای چنین فلمی پول بدهند. آدم باید به شعور متعارف کسی شک کند که حاضر شود چند میلیون دالرش را روی چنین فلمی بگذارد. لطیف احمدی گفته استٰ این فلم را امسال از جانب افغانستان برای دریافت جایزه اسکار در آکادمی فلم آمریکا نامزد خواهد کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2775808078938724881?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2775808078938724881/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2775808078938724881&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2775808078938724881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2775808078938724881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='افتتاحیه‌ی «لاله سیاه»؛ فلم دیدن با سینماگران افغان'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TKYcf1DBi1I/AAAAAAAAAY8/X3WDpRCEbNk/s72-c/a28_25195007.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-8076566220136165375</id><published>2010-09-04T22:29:00.000-07:00</published><updated>2010-09-04T22:30:11.603-07:00</updated><title type='text'>شوخی های انگلیسی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TIMqvOzqYJI/AAAAAAAAAYc/Df77sIHoEm8/s1600/infidel-21.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 196px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TIMqvOzqYJI/AAAAAAAAAYc/Df77sIHoEm8/s320/infidel-21.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5513297359748620434" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از کمدی های ویلیام شکسپیر تا فلمهای چارلی چاپلین و از بذله گویی های جورج برنارد شا تا شیرین کاری های لورل و هاردی، انگلیسی ها همواره روح شادی و شوخی را در کالبد ادبیات و سینمای اروپا دمیده اند. چه در فلمهای هالیوودی، چه در سریالهای بی بی سی، چه در تیاتر و چه در «استندآپ کمدی»، همیشه انگلیسی ها با آن لهجه ی اشرافی و رفتار غیرقابل پیش بینی شان، نبوغ شان را در خندیدن و خندان ثابت کرده اند. من معمولاً از فلمهای ساخت انگلستان زیاد خوشم نمی آید، چون اکثر آنها نه مثل فلمهای هالیوودی خوش ساخت و بی عیب هستند و نه مثل فلمهای اروپای قاره یی دارای گیرایی هنری. ولی در این میان، کمدی های انگلیسی استثنا هستند؛ انگلیسی ها مثل همیشه در طنازی استعداد خوبی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو فلمی که امسال در سینمای کمدی انگلیس تماشاچیان زیادی را به سینماها کشانید، هر دو به مساله ی اسلام و مسلمین می پردازند. فلم «کافر» (جاش اپیگنانسی، 2010) و «چهار شیر» (کریس موریس، 2010) تنش های مذهبی موجود در جامعه ی انگلستان را دستمایه ی اصلی شان قرار داده اند. طی سالهای اخیر، با افزایش جمعیت مهاجران مسلمان در اروپا و دامنه گیر شدن صحبت از جهاد و تروریزم در رسانه های عمومی، اکنون ما حتا شاهد ظهور یک ژانر هنری در قلمرو طنز و کمدی هستیم که تحت عنوان «طنز جهادی» مشهور شده است؛ طنز جهادی بیشتر در قالب کارتون، فلم و برنامه های تلویزیونی ارایه می شود که این دو فلم انگلیسی نیز در همین ژانر قرار می گیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «کافر» درباره محمود ناصر، یک مسلمان میانه رو و معمولی در شرق لندن است که نقش آن را امید جلیلی کمدین ایرانی تبار انگلیسی بازی کرده است. محمود مثل اکثر مسلمانان مهاجر، گاهی نماز می خواند، گاهی روزه می گیرد و گاهی هم لب تر می کند، او بیشتر به یک انگلیسی طبقه متوسط می ماند و علاقه ی خاصی به تماشای تلویزیون و موسیقی دهه هشتاد دارد. او ازدواج کرده است و یک دخترک خردسال و یک پسر جوان دارد؛ ولی درست وقتی که قرار است پسرش با دختر یک ملای تندرو ازدواج کند، محمود زنده گی اش دگرگون می شود. او که به اداره ثبت احوال نفوس رفته است تا درباره ی والدین خود تحقیق کند، در می یابد که در یک خانواده فقیر یهودی به دنیا آمده و بعد در یک خانواده مسلمان پاکستانی به فرزندی قبول شده و کلان شده است، طبق اسناد اداری او نه محمود است و نه مسلمان، بلکه یهودی است و نام اصلی اش «سالی شیم شیلوویتز» است! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمود ابتدا نمی تواند با این واقعیت کنار بیاید، تا اینکه با یک تاکسی ران یهودی آشنا میشود. تاکسی ران که لنی گولدبرگ نام دارد، سعی میکند «یهودی بودن» را به او بیاموزد. محمود راز بزرگش را  به هیچ کس افشا نمی کند، ولی درمانده گی و شک از چهره ی مرموزش هویدا است؛ طوری که زنش خیال می کند او با زن دیگری رابطه دارد و ملای مسجد گمان می کند او همجنسگرا است و نمی داند چطور آن را بیان کند. او در تمام مدت هم به مسجد می رود و نماز میخواند و هم به کنیسه می رود و مراسم یهودی را به جا می آورد. او در زیر کلاه سفید اسلامی اش کلاه سیاه یهودی را می پوشد، و در میان مسجد و کنیسه سرگردان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خنده دارترین قسمت های فلم «کافر» زمانی است که به دو رویی مذهبی می پردازد؛ ریا و دو رویی که بارزترین مشخصه ی دینداری است موقعیت های جالبی را برای شخصیت های فلم به خصوص محمود و ارشد المصری ملای تندروی که مردم را به جهاد علیه غرب فرا می خواند ایجاد می کند. انگلستان یکی از کشورهایی است که همیشه مشهور به مدارا و مروت با پیروان سایر ادیان و افکار بوده است. این آزادی و مدارا باعث شده است ملایان تندرو از کشورهای مختلف به آنجا رفته و عقاید جهادی شان را به شکل آزادانه تبلیغ کنند. حالا در انگلستان تندروان مسلمانی وجود دارند که در انگلستان به دنیا آمده اند، مکتب رفته اند و کار میکنند و زبان عربی را  نیز نمی دانند ولی به این عقیده اند که باید بمب به کمر بست و هموطنان شان را در خیابانهای لندن به قتل رسانید. چهار تن از این نوع مسلمانان در فلم «چهار شیر» وجود دارند، کمدی دیگری که در ورای طنز و کمدی، تلخی و تیره گی جامعه مسلمانان انگلستان را برملا میکند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «چهار شیر» درباره چهار مسلمان انگلیسی است که در شهر شیفیلد زنده گی میکنند. عمر رهبر گروه است، او پاکستانی الاصل است و به عنوان مامور امنیتی در یک سوپر مارکت کار میکند، واج و فیصل نیز پاکستانی الاصل هستند و عضو چهارم گروه مرد میان سالی است به نام باری که به تازه گی از مسیحیت به اسلام تغییر دین داده است. این فلم که بیشتر متاثر از کمدی های کلاسیک هالیوود است بر محور حماقت و ساده لوحی چهار تروریست می چرخد و بیشتر صحنه های آن به دلقک بازی (slapstick) می ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای آموزش بمب گذاری، عمر و راج به پاکستان میروند تا در کمپهای القاعده نحوه ی ساختن بمب را فرابگیرند. در کمپ القاعده یکبار بدون اجازه راکت را برمیدارند و به طرف آمریکایی ها فیر می کنند ولی اشتباهاً قوماندان القاعده را می کشند و همان است که از آنجا پس به طرف انگلستان فرار می کنند. در انگلستان اعضای گروه بالاخره بمبها را میسازند، ولی نمی توانند در جای مناسبی آنها را بترکانند. در پایان فلم بیننده متوجه می شود که چقدر اسلام خواهی این تروریستان مسلمان، بیهوده و مبتذل است و اینکه چقدر دولت های غربی به خصوص حکومت انگلیس برداشت اشتباهی از افراد تندرو دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو فلم نمونه یی است از سینمای کمدی انگلیس که این سالها گرایش خاصی به مساله ی تروریزم و اسلامگرایی پیدا کرده است. هرچند این موضوعات خطرناک در جامعه ی انگلیس بسیار جدی و مهم است، ولی انگلیسی ها ثابت کرده اند که قدرت این را دارند تا به جدی ترین چیزها هم بخندند. تماشاچیان مسلمان این فلمها اما، باید در کنار خندیدن به اندیشیدن نیز بپردازند. شاید برای اروپایی ها نفرت مسلمانان از کشورهای غربی چیز تازه یی باشد، ولی نفرت و نفاق ریشه ی درازی در درون جوامع مسلمان دارد. در صحنه یی از فلم «کافر»، زمانیکه مردم پی می برند محمود یهودی است، جمعیت کلانی از مسلمانان به خانه اش هجوم می آورند و علیه او شعار می دهند. محمود از خانه بیرون می شود و سعی میکند مردم را به آرامش دعوت کند، او رو به مردان خشمگین می گوید: «آرام باشید، آرام باشید، حداقل شیعه که نیستم!»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-8076566220136165375?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/8076566220136165375/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=8076566220136165375&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/8076566220136165375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/8076566220136165375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='شوخی های انگلیسی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TIMqvOzqYJI/AAAAAAAAAYc/Df77sIHoEm8/s72-c/infidel-21.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4584450793287897904</id><published>2010-08-15T00:42:00.000-07:00</published><updated>2010-08-15T00:43:46.244-07:00</updated><title type='text'>سنگسار ثریا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TGealHWSGDI/AAAAAAAAAYE/zrl3quYKPJ0/s1600/The_Stoning_Of_Soraya_M.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 220px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TGealHWSGDI/AAAAAAAAAYE/zrl3quYKPJ0/s320/The_Stoning_Of_Soraya_M.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5505539031902066738" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در بسیاری از کشورهای اسلامی زنانی را که مرتکب زنا می شوند سنگسار می کنند. تمام مسلمانان به این عقیده اند که طبق دستور خدا، سزای زن شوهرداری که با مرد غریبه یی می خوابد سنگسار است. اما واقعاً خدا چنین چیزی گفته است؟ این سوال وقتی به ذهنم رسید که فلم «سنگسار ثریا م» (سیروس نورسته، 2008) را دیدم. این فلم که بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است درباره ی سنگسار ثریا منوچهری یک زن ایرانی است که به ناحق متهم به زنا می شود. او را همسایگانش در روستای دورافتاده یی در ولایت کرمان ایران، به حکم ملا و ملک قریه به ضرب سنگ می کشند. داستان پس از انقلاب اسلامی و در سال 1986 اتفاق می افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکینه آشتیانی زن دیگری از جمهوری اسلامی ایران است که این روزها عکسش در تمام روزنامه های مهم دنیا چاپ شده است. این زن 42 ساله متهم به زنا و محکوم به سنگسار است. بیش از یک میلیون نفر در سراسر دنیا طوماری را امضا کرده اند که از دولت ایران میخواهند سکینه را سنگسار نکند؛ ولی ظاهراً حکومت اسلامی ایران از میان حکم خدا و حقوق بشر اولی را ترجیح خواهد داد. عایشه دختر افغان، دیگر قربانی فرهنگ زن ستیزی است که به خاطر فرار از خانه ی شوهری که او را مورد تجاوز و شکنجه قرار میداد، بینی و گوش هایش را از دست داده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرآن کتاب مقدس مسلمانان، کلام خدا و سند اصلی دین اسلام است. معمولاً رئوس احکام اسلامی از قرآن استنباط شده است، اما معلوم نیست، از کجای قرآن این برداشت صورت گرفته است که باید زنان بی وفا را تا کمر در گودالی قرار داد و آنقدر با سنگ به سر و صورتش زد تا جان بدهند. قرآن به طور صریح در دو مورد به جزای زنان زانیه اشاره میکند که در زیر نقل می کنم. مورد اول،  آية 15 سورة نساء است که می گوید: «و از زنان شما آنان كه مرتكب فحشا مي‌شوند، از چهار تن از خودتان بر ضد آنها شهادت بخواهيد. اگر شهادت دادند زنان را در خانه محبوس داريد تا مرگشان فرا رسد يا خدا راهي پيشِ پايشان نهد». مورد دوم، در سوره نور آية 2 است که می خوانیم:  «زن و مردِ زناکار را هريك صد ضربه بزنيد. و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، مبادا كه در حكم خدا نسبت به آن دو دچار ترحم شوید.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشکارا در آیات فوق هیچ اثری از سزای سنگسار برای زنان مجرم به چشم نمی خورد. بلکه آیه ی اولی می گوید زن زانیه را تا پایان زنده گی اش اجازه ندهید از خانه بیرون شود (که البته معلوم نیست این جزا چقدر از سنگسار خوشایندتر است) و در آیه ی دومی مجازات زانی و زانیه صراحتاً صد ضربه شلاق تعیین شده است (که قابل اجرا برای افراد مجرد است). البته این مجازات ها، مطابق نص قرآن پس از آن عملی است که چهار شاهد عاقل و بالغ در برابر قاضی شهادت بدهند که زن و مرد متهم را در هنگام عمل جماع دیده اند –  طوری که به تعبیر امام علی «ریسمان داخل چاه می رود». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس حکم سنگسار از کجا آمد؟ آیت الله مکارم شیرازی یکی از مراجع تقلید شیعه و مفسر قرآن در «تفسیر نمونه» اش در این باره می گوید: « بسیاری از احکام دینی از سنت پیامبر (ص) استنباط می شود نه از قرآن کریم. مثلاً اینکه سگ نجس است حکمی است که همه فقهاء اسلامی قبول دارند ولی در قرآن بدان اشاره ای نشده است. حکم رجم هم از همین قبیل است و از سنت پیامبر (ص) استنباط و نقل شده است» (جلد 3، صفحه 309). به گفته ی این آیت الله ایرانی علمای اسلام حکم سنگسار را از روی احادیث پیامبر استخراج کرده اند. و اینکه چگونه استخراج کرده اند؟ ... ظاهراً فضولی محسوب می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فلم «سنگسار ثریا» ما شاهد داستان آشنای رنج زن بیگناهی هستیم که قربانی سادیسم دینی شده است.  علي شوهر خشن و فقیر ثريا قصد دارد كه با دختري 14 ساله ازدواج كند اما وضع مالي‌ او چندان رضايت‌بخش نيست كه خرج دو خانواده را متحمل شود، به همین خاطر تصميم مي‌گيرد ثريا را طلاق دهد. در مقابل، ثريا هم كه با داشتن چهار فرزند نگران مخارج زندگي‌اش است با علي مخالفت مي‌كند و اينجاست که علی از ملای قریه کمک میگیرد. او از ملا میخواهد راهی بیابد تا به ثریا تهمت زنا زده شود و در نهایت او را سنگسار کنند. ملا و ملک قریه همراه با علی تصمیم می گیرند ثریا را به خانه ی هاشم که به تازه گی زنش مرده است بفرستند تا در برابر مزد روزانه کارهای خانه را برایش انجام بدهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملا نمی تواند خواسته ی علی را رد کند چون علی راز او را می داند: ملا که حسن نام دارد قبل از انقلاب اسلامی یک دزد حرفه یی بوده است و علی به عنوان زندان بان او را از سالها پیش در زندان می شناخته است. پس از انقلاب و در گرمی بازار دین، عبا و عمامه میکند و از طرف حکومت ملای قریه تعیین میشود. علی هر چه بخواهد ملاحسن جواب رد داده نمی تواند. از همین جاست که با همکاری ملک، هاشم را تهدید  میکند تا شهادت بدهد که ثریا گاهی در خانه ی او میخوابد وگرنه پسرش را یتیم خواهد کرد. هاشم، دهاتی ساده یی که نقش آن را پرویز صیاد بازیگری که در افغانستان مشهور به «صمد آغا» است ایفا می کند، در نهایت راضی می شود که برخلاف میلش علیه ثریا شهادت بدهد. در روز محاکمه وقتی ثریا را در گودال مرگ قرار می دهند، اولین سنگینی که به طرفش پرتاب می شود از طرف پدرش است. شوهرش و حتا دو پسرش نیز مادر را  سنگباران می کنند. ثریا در در میان سنگ و خون جان میدهد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فردای روز واقعه، یک ژورنالیست ایرانی-فرانسوی بنام فریدون (جیمز کاویزل) زمانیکه اتفاقاً موترش در آن روستا خراب می شود، مجبور می شود برای مدتی در آنجا توقف کند. او در آنجا، با زهرا (شهره آغداشلو) آشنا میشود که داستان وحشتناک ثریا را برای او تعریف میکند. زهرا خاله ی ثریا است و شاهد تمام ماجراها بوده است. این فلم بر اساس کتابی نوشته شده است که فریدون صاحب جم ژورنالیست واقعی آن را تحت همین نام در سال 1990 در فرانسه چاپ کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فلم، روایتی است از اتحاد نامبارک ملا (عقاید خرافی) و ملک (قانون دولتی) و شوهر (فرهنگ پدرسالاری) علیه زن. زن در فرهنگ ما در عین حالی که نماد لذت است نمود شرارت نیز است. مردان مسلمان نمی دانند که آیا آنچه درباره ی زنان شان حس می کنند عشق است یا نفرت و یا آمیخته یی از هر دو احساس. مسلمانان مدرن سعی میکنند احکام اسلامی را با حقوق بشر آشتی دهند، ولی معمولاً هم خشم علمای اسلام را برمی انگیزند و هم صدای مدافعین حقوق بشر را بلند می کنند. هیچگاه مسلمان بودن تا این اندازه سخت نبوده است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4584450793287897904?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4584450793287897904/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4584450793287897904&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4584450793287897904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4584450793287897904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='سنگسار ثریا'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TGealHWSGDI/AAAAAAAAAYE/zrl3quYKPJ0/s72-c/The_Stoning_Of_Soraya_M.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2615114589253460477</id><published>2010-07-31T22:04:00.000-07:00</published><updated>2010-07-31T22:06:35.969-07:00</updated><title type='text'>صحنه ی آخر فلم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TFUAqTgkHpI/AAAAAAAAAWs/FGYbS4a6ijk/s1600/city-lights-end-title-still.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TFUAqTgkHpI/AAAAAAAAAWs/FGYbS4a6ijk/s320/city-lights-end-title-still.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5500303246694293138" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;در پایان فلم «روشنایی های شهر» (چارلی چاپلین، 1931) دخترک نابینا چشمانش را می گشاید و با تعجب می گوید: «بلی، من حالا می توانم ببینم». این جمله پایان شرینی است بر یکی از عاشقانه ترین داستانهای سینما. چارلی چاپلین همیشه فلمهایش را به شکل به یادماندنی و زیبایی ختم می کرد. پایان فلم یکی از مهمترین قسمت های فلم است. در بسیاری موارد فقط صحنه ی آخر یک فلم به یاد تماشاچی می ماند؛ البته در فلمهایی که آن صحنه به خوبی ساخته شده باشد. در تاریخ سینما فلمهایی وجود دارد که صحنه ی آخر آنها و یا دیالوگ آخر آنها به اندازه خود فلم مشهور شده اند. در فلم «محله چینایی ها» (رومن پولانسکی، 1974) یکی از شخصیتها در پایان فلم به جک نیکلسون می گوید: «فراموشش کن جک، اینجا محله چینایی هاست». دیالوگ آخر فلم «کشتی جنگی پوتمکین» (سرگیی آیزنشتاین، 1925) فقط یک کلمه است: «برادران!» که به خوبی تم انقلابی و کارگری فلم را خلاصه می کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو نوع پایان فلم می تواند وجود داشته باشد، یکی قابل پیش بینی و دیگری غیرقابل پیش بینی. اکثر فلمهای هالیوودی قابل پیش بینی هستند؛ به این معنا که بیننده مطمین است قهرمان فلم نخواهد مرد و بالاخره به دختر فلم خواهد رسید. فلمهای غیرقابل پیش بینی اما به تماشاچی اجازه نمی دهد درباره ی آخر فلم حدس بزند و معمولاً حدس تماشاچی به خطا خواهد رفت. برای من، یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهایی که دیده ام و هنوز تجربه ی آن به خاطرم مانده است، فلم تحسین شده ی رومانیایی «4 ماه، 3 هفته و 2 روز» (کریستین مونگیو، 2007) بود. اکثر فلمهای مستقل و برخی فلمسازان مولف سعی می کنند، پایان غیرقابل پیش بینی داشته باشند و یا حداقل از پایان خوش اجتناب کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان غیرقابل پیش بینی به معنای پایان تلخ نیست؛ اکثر این فلمها «پایان باز» دارند. پایان باز به شیوه یی گفته می شود که نه خوش است و نه تلخ. فلم طوری پایان می یابد که بیننده حس می زند داستان به آخر رسیده است ولی اینکه چه اتقاقی برای قهرمانان فلم افتاده را نمیداند؛ فلمساز آن را واگذار می کند به تخیل تماشاچی تا هر کس به شیوه ی خودش آن را تفسیر کند – معمولاً این یکی از رایج ترین شیوه های پایان فلم است که در سینمای جشنواره یی شاهد آن هستیم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سینمای افغانستان اما پایان های فلم بهتر از بقیه قسمت های فلم نیست! به استثنای چند فلم معدودی که توسط برخی از فلمسازان مکتب رفته و دنیادیده ی ما ساخته شده اند، بقیه فلمها نه تنها قابل پیش بینی بلکه به شیوه ی افتضاحی کلیشه یی و غیرقابل تحمل هستند. در تمام این فلمها که از فلمهای هندی تقلید شده اند، آدم بد فلم را می بینیم که در پایان داستان «هدایت» شده است و از ریش قهرمان فلم گرفته و به گناهانش اعتراف می کند. اگر به این شکل خاص ختم نشود، به هر صورت با یک درس چندش آور اخلاقی فلم به پایان میرسد. همانطور که بارها گفته ام، مشکل سینمای افغانستان نبود سرمایه و تکنالوژی پیشرفته نیست، بلکه نبود شعور و درک هنری در وجود فلمسازان ما است. این هنرمندان (؟) مغزشان را با «پیام» پر کرده اند، معلوم نیست کدام خیرندیده به کله ی خشک اینها فرو کرده است که هنر وسیله پیام دادن است. این ها سینما و مسجد را اشتباه گرفته اند. در سینما فقط یک هدف وجود دارد: سرگرم کردن تماشاچی. آلفرد هیچکاک زمانی گفت: «اگر پیام میخواهید، بروید به پوسته خانه!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه ی پایانی فلم دو وظیفه دارد. اول اینکه حس پایان قصه را با تماشاچی بدهد، به این معنا که با آن صحنه باید انجام منطقی داستان روشن شود، فرقی نمی کند که پایان فلم خوش است، تلخ است و یا باز، ولی با صحنه ی آخر فلم، کارگردان باید به تماشاچی بفهماند که به آخر فلم رسیده است و حالا باید سالون سینما را ترک کند. وظیفه ی دوم صحنه ی پایانی فلم این است که خلاقانه باشد. مثلاً فلمسازان گاهی دوست دارند با قرار دادن دیالوگی طنزآلود شیرینی یک پایان خوش را دوچند کنند. گاهی میخواهند در صحنه ی آخر فلم راز قصه را افشا کنند و بیننده را در حیرت فرو ببرند. گاهی با یک تصویر و یا یک دیالوگ خاص دوست دارند پایان تفکربرانگیز به فلم بدهند و بیننده  ها را برای مدتی با فلم همچنان درگیر نگه دارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که قبلاً اشاره کردم اکثر فلمهای تجارتی در هالیوود و کشورهای اروپایی پایان خوش دارند، و یا آن طور که خودشان می گویند «هپی اندینگ» و قابل پیش بینی هستند. یعنی تماشاچی قبل از شروع یک فلم کمدی رمانتیک می داند که هر دو دلداده در نهایت به وصال خواهند رسید ولی این را نمی داند که چه اتقاق هایی خواهد افتاد و در پایان این داستان عاشقانه چگونه ختم خواهد شد. اینجاست که خلاقیت کارگردان می تواند یک فلم معمولی را به یک فلم ماندگار بدل کند. اما پایان فلمهای غیرقابل پیش بینی نیاز به هنر و خلاقیت بیشتری دارند. یکی از غیرقابل پیش بینی ترین فلمهای تاریخ سینما فلم مشهور «مظنونین همیشگی» (برایان سینگر، 1995) است. این فلم طبق نظرسنجی ها یکی از فلمهایی است که حدس زدن پایان داستان آن بسیار سخت بوده است. من از پایان این فلم چیزی نمی گویم تا لذت تماشای آن را از کسانیکه هنوز این آن را ندیده اند نگیرم.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکثریت فلمها فقط با یک دیالوگ جالب به پایان می رسند. مثلاً در پایان فلم «شب بخیر و موفق باشید» (جورج کلونی، 2005) جورج کلونی که یک مجری تلویزیونی است رو به بیننده ها می گوید: «شب بخیر و موفق باشید». در فلم «هفت» (دیوید فینچر، 1995) صحنه ی آخر فلم با این جمله پایان می یابد: «ارنست همینگوی زمانی نوشت: دنیا جای خوبی است و می ارزد که برای آن بجنگیم. من با بخش دوم جمله اش موافقم».&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2615114589253460477?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2615114589253460477/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2615114589253460477&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2615114589253460477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2615114589253460477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/07/blog-post_31.html' title='صحنه ی آخر فلم'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TFUAqTgkHpI/AAAAAAAAAWs/FGYbS4a6ijk/s72-c/city-lights-end-title-still.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7993224774006474043</id><published>2010-07-18T02:27:00.000-07:00</published><updated>2010-07-18T02:35:19.295-07:00</updated><title type='text'>جمهوری اسلامی اتمی ایران</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TELJJLtItcI/AAAAAAAAAWk/TgDCr8plNak/s1600/iran-bomb-table.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 292px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TELJJLtItcI/AAAAAAAAAWk/TgDCr8plNak/s320/iran-bomb-table.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5495175654943536578" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;جان اف کندی رییس جمهور پیشین آمریکا زمانی گفته بود: «تسلیحات هسته یی را باید نابود کنیم، قبل از آنکه آنها ما را نابود کنند». کندی این را در دهه ی شصت و در زمان جنگ سرد گفت، جنگی که تنها سلاح آن «ترساندن» بود: سلاح هسته یی زاییده ی جنگ سرد است، اصولاً ساخت تسلیحات اتمی در آن سالها به این دلیل رونق یافت که شوروی و آمریکا فقط می خواستند قدرت نظامی خود را به رخ یکدیگر بکشند، و خودشان بهتر از هر کسی می دانستند که بمب اتم را برای ترساندن می سازند و نه برای فیر کردن. پس از این دو کشور، کشورهای دیگری نیز به باشگاه کوچک کشورهای اتمی پیوستند تا امنیت آینده ی شان را تضمین کرده باشند. طبق برآوردهایی که انجام شده است، هم اکنون حدود 23 هزار سلاح هسته یی در دنیا وجود دارد. فعالان و سیاستمداران زیادی به این باورند که خطر درگیری اتمی بیشتر از گرمایش زمین سیاره ی ما را تهدید می کند. این خطر وقتی جدی تر شده است که ایران اسلامی و کوریای کمونیست نیز کمر به تولید بمب اتم بسته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلمسازان هالیوودی سالهاست که  بمب اتم را به اشکال مختلف، دستمایه ی خیالپردازی های آخرالزمانی شان قرار داده اند. از فلمهای «مرا مرگبار ببوس» (1955) و «شکست – امن» (1964) تا «وقتی بادها می وزند» (1986) و «روز بعد» (1983) همگی به نوعی کابوس جنگ اتمی را بر پرده ی سینما آورده اند. هر چند پس از شکست شوروی و پایان جنگ سرد، ساخت فلمهای آمریکایی با موضوعیت تهدید اتمی کاهش یافت، ولی جدیداً به نظر می رسد که دوباره رونق یافته است. هفته ی پیش فلم مستند جدیدی در آمریکا به نمایش درآمد بنام «شمارش معکوس به طرف صفر» (2010) که آن را لوسی واکر یک مستندساز آمریکایی ساخته است. او در این فلم ترس آور، درگیری اتمی را به عنوان یک خطر جدی برای نسل بشر مطرح می کند و تنها راه نجات را خلع سلاح کامل هسته یی می داند. او در پایان فلمش نشان میدهد که تهدید جنگ اتمی از حد «اگر» گذشته و به مرز «چه وقت» رسیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لوسی واکر، کارگردان فلم گفته است که این فلم مستند را «برای آگاهی عامه از خطر اتمی» ساخته است. ولی به نظر می رسد که معنای سیاسی این جمله این است که خانم واکر فلم را برای آماده کردن افکار عمومی جهت حمله آمریکا به ایران ساخته است، «خلع سلاح اتمی» ایران هم می تواند بهترین دلیل این حمله باشد. البته در این نبرد رسانه یی او تنها نیست، تقریباً زمزمه ی حمله نظامی اسراییل و آمریکا به ایران چندین ماه است که در رسانه های آمریکایی شنیده می شود و حتا مجله «فوربس» چندی پیش لیستی از دلایلی نشر کرد که چگونه سرنگونی رژیم اسلامی ایران می تواند به نفع منطقه و جهان باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خطر جنگ اتمی چقدر جدی است؟ شاید برای جنگ اتمی از مقدمه چینی های مرسوم خبری نباشد و همه چیز از یک اشتباه احمقانه شروع شود. در 25 جنوری 1995 دانشمندان هسته یی آمریکایی و ناروژی یک موشک اتمی را به شکل آزمایشی پرتاپ کردند. این موشک توسط رادار روسیه شناسایی شد و نظامیان روس به فکر اینکه مورد حمله ی اتمی قرار گرفته اند، به سرعت صندوق مخصوص سویچ بمب اتم را به کرملین بردند تا یلتسین رییس جمهور وقت، دکمه ی موشک اتمی را به طرف آمریکا فشار دهد. خوشبختانه، رییس جمهور دایم الخمر روسیه در آن ساعت نشئه نبود و سخن نظامیان را باور نکرد. بعد معلوم شد که آمریکایی ها قبلاٌ، از عملیات آزمایشی شان 25 کشور به شمول روسیه را باخبر کرده بودند، که البته وزارت خارجه روسیه این خبر را به مسوولین رادار نداده بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی روسها اینقدر زود شمشیر از غلاف می کشند، باید به آن روزی فکر کرد که گروه های تروریستی موفق به دستیابی بمبهای اتمی پاکستان شوند. پاکستان دارای یک دولت ناکام و شکننده است که چندی است گرفتار درگیری های داخلی با القاعده و طالبان شده است. با آنکه گفته می شود اردوی پاکستان از  نظم و قدرت زیادی برخوردار است، ولی هرگز نباید به نظام فاسد سیاسی آن کشور اعتماد کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این فلم مستند با حدود صد نفر مصاحبه شده است، از دانشمندان هسته یی گرفته تا جاسوسان سابق و از سیاستمداران بازنشسته تا روزنامه نگاران مشهور. از آن میان هنری کسینجر، تونی بلیر، میخاییل گورباچف و پرویز مشرف از طرفداران دیروزی بمب اتم هستند که امروز همگی یکصدا بر خلع سلاح هسته یی و منبع گسترش این تکنالوژی مرگبار تاکید می کنند. &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;پاکستان و هند در جنوب، روسیه در شمال و چین در شرق افغانستان کشورهای اتمی هستند و اگر ایران هم به سلاح هسته یی دست بیابد، از طرف غرب نیز یک همسایه ی اتمی خواهیم داشت و آنگاه افغانستان تبدیل می شود به یک ساندویچ اتمی. هرچند افغانستان هیچگاه در صدد مقابله با این همسایه های بدماش برنخواهد خواست، ولی نقس قرار داشتن در یک منطقه ی متخاصم و اتمی خواب را از چشمان خواب آلود سیاستمداران ما باید بپراند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی ایران چرا به بمب اتمی نیاز دارد؟ ایرانی ها به طور سنتی پولیس منطقه خاورمیانه بوده اند. ولی پس از انقلاب اسلامی در سال 1357 تبدیل شده اند به متهم فراری این منطقه. آنها به شکل وسیعی در سیاست بین المللی منزوی شده اند، در تجارت و اقتصاد تحریم هستند و از نگاه محبوبیت بین المللی نیز منفور کشورهای منطقه و جهان اند. مردم افغانستان، عراق، فلسطین، لبنان و یمن از جمهوری اسلامی به خاطر دامن زدن به اختلافات قومی-مذهبی و طرفداری از گروه های تروریستی در کشورهای شان شکایت دارند و بقیه جهان نیز دلایل خود را برای نارضایتی از حکومت اسلامی ایران دارند؛ که البته یکی از مهمترین آنها نژادپرستی است. دولت ایران بارها اعلان کرده است که از اسراییل متنفر است و باید آن را از صحنه ی روزگار حذف کند و اینکه جنایات هیتلر علیه یهودیان هیچگاه اتفاق نیفتاده است. از سوی دیگر در داخل ایران نیز بیش از یک سال است که مردم ایران پس از انتخابات جنجالی ریاست جمهوری دست به اعتراضات عمومی علیه رژیم زده اند و بنیانهای داخلی جمهوری اسلامی نیز سست شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکومت اسلامی ایران یگانه راه بقایش را در سلاح اتمی می بیند، فقط با سلاح هسته یی است که ایران می تواند دوباره از موضع قدرت با دنیا و منطقه صحبت کند. برای جمهوری اسلامی ایران سلاح هسته یی حکم آلت رجلیت را دارد. اما اسراییل و آمریکا، اعلان کرده اند که یک «جمهوری اسلامی اتمی ایران» را هیچگاه تحمل نخواهند کرد. در شرایطی که افکار عمومی در خارج و داخل ایران علیه رژیم اسلامی است، زمزمه های جنگ را باید جدی گرفت، به خصوص که گروه هایی در درون حاکمیت ایران نیز از کوبیدن بر طبل جنگ ابایی ندارند. برخی از مسوولین ایرانی بدین عقیده اند که آمریکا به خاطر جنگهای ناتمام عراق و افغانستان توان گشودن جبهه ی سومی را در ایران نخواهد داشت، ولی گفته میشود که کشورهای عرب حاضر شده اند هزینه ی مالی حمله نظامی به ایران را برای آمریکا و اسراییل تامین کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «شمارش معکوس به طرف صفر» دو معنای متفاوت دارد. آیا ما شاهد کاهش شمار بمب های اتم از 23 هزار به طرف صفر خواهیم بود؟ و یا اینکه برای جنگ اتمی باید شمارش معکوس را شروع کنیم. ظاهراً فلم معنای دومی را بیشتر تبلیغ میکند، یا حداقل فقط می خواهد دنیا را از تهدید ایران بترساند تا حمله ی محتمل آینده به آن کشور قابل قبول تر جلوه کند. معلوم نیست نتیجه اش چه خواهد شد؛ ولی آمریکا تصمیم گرفته است تا از «جمهوری اسلامی اتمی ایران»، «اسلام» و «اتم» را بردارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7993224774006474043?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7993224774006474043/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7993224774006474043&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7993224774006474043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7993224774006474043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/07/blog-post_18.html' title='جمهوری اسلامی اتمی ایران'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TELJJLtItcI/AAAAAAAAAWk/TgDCr8plNak/s72-c/iran-bomb-table.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7141910587151684495</id><published>2010-07-04T00:05:00.001-07:00</published><updated>2010-07-04T08:42:47.591-07:00</updated><title type='text'>فلم و فوتبال</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TDAyvlCOtlI/AAAAAAAAAWc/BSZSHvFVRu0/s1600/319655.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 213px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TDAyvlCOtlI/AAAAAAAAAWc/BSZSHvFVRu0/s320/319655.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5489943738741339730" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این روزها دنیا را تب فوتبال فراگرفته است. از جنوب آمریکا تا غرب آفریقا و از شرق آسیا تا شمال اروپا، همه جا صبحت از فوتبال است و هر کسی یا در شادی های غرورآفرین این بازی شریک است و یا در شکست های غم انگیز آن. برای بسیاری ها در دنیا – به شمول خودم، تماشای فوتبال تجربه ی لذت بخش تری است نسبت به بازی کردن آن. دلیل آن حس دراماتیکی است که در درون فوتبال نهفته است و در پوشش های تلویزیونی، شدت آن دوچند می شود. فوتبال و فلم، هرچند اولی یک ورزش بدنی است و دومی یک هنر تکنالوژیک و ظاهراً هیچ ربطی به هم ندارند؛ ولی از بسیاری جهات دارای وجوه مشترک هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی از منتقدین فوتبال دوست سینما، این نظریه را مطرح کرده اند که فوتبال مانند فلم دارای شخصیت های داستانی است. به این معنا که بازیگران فوتبال همچون هنرپیشگان سینما، دارای شخصیت های «خوب» و «بد» و «قهرمان» «ضدقهرمان» هستند. تنها تفاوت در این است که تعیین نقش خوب و بد و قهرمان در بازی فوتبال بدست بیننده هاست. به عنوان مثال از نظر طرفداران تیم آلمان، سامی خدیرا قهرمان است و همبازی هایش آدمهای خوب داستان هستند؛ ولی از نگاه طرفداران آرجنتاین، این لنویل مسی است که قهرمان است و مارادونا و یارانش آدمهای خوب اند و علیه اشرار که آلمان ها باشد می جنگند. حتا سایت رسمی فیفا، در پایان هر بازی در جام جهانی، یکی از بازیکنان را بر اساس معیارهای ورزشی به عنوان «مرد میدان» انتخاب میکند. آیا این مرد میدان، شبیه قهرمان در یک فلم سینمایی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر، در بازی فوتبال همچون در تماشای فلم، پایان داستان برای بیننده ها نامعلوم است (به استثنای فلمهای هندی!)، هرچند هر کسی میتواند درباره ی نتیجه ی نبرد حدس خودش را داشته باشد. تنش و تعلیق یکی از جذابیت های اصلی سینما و فوتبال است. میدان فوتبال همچون پرده ی سینما، صحنه یی است از نبرد نفسگیر دو نیرو در برابر هم؛ درست مانند سینما، هر دو نیرو یکدیگر را تهدید میکنند، فریب می دهند، رو در رو با هم می جنگند، حتا اتفاق افتاده است که بازیکنی در جریان مسابقه و در میدان بازی کشته شده است – دایره المعارف انترنتی ویکیپدیا مشخصات بیش از 50 بازیگر را ثبت کرده است که یا در میدان بازی جان داده اند و یا بر اثر ضربه یی که در میدان دیده اند بعداً مرده اند. مردن در میدان نبرد شاید دراماتیک ترین وجه مشترک سینما و فوتبال باشد، ولی آخرین آنها نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه بیش از همه فوتبال را به فلم نزدیک میکند، نحوه ی پوشش تصویری آن است. بسیاری از تکنیک های فلمبرداری در فوتبال از سینما اقتباس شده است. به عنوان نمونه، حرکت آهسته یا «سلو موشن» در فوتبال دقیقاً همان تاثیر دراماتیکی را دارد که در سینما شاهد آن هستیم. کارگردانان بازی فوتبال، با فلمبرداری از زوایای مختلف و استفاده از کلوزآپ ها بازی فوتبال را به یک روایت داستانی پرهیجان تبدیل می کنند: اول کلوزآپ چهره ی هراسان دروازه بان را می بینیم، بعد نمای تمام قد بازیکنی که به سوی دروازه نزدیک می شود، نمای نزدیکی از توپ، نمای چهره ی یک تماشاچی که صورتش را با رنگ پیراهن تیمش نقاشی کرده  است، چهره ی هیجان زده ی مربی، بعد توپی که شوت می شود و وارد دروازه می شود، هیجان و شادی تیم برنده و بعد مربی که با عصبانیت به بازکنان اش ناسزا می گوید، بازیکنانی که گریه میکنند ... همه ی اینها طوری در تلویزیون پوشش داده می شود که حس تعلیق و هیجان را در حد یک فلم تریلر به کارگردانی هیچکاک می رساند.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچون سینما، در فوتبال نیز ما «میزانسن» داریم. میزانسن عبارت از نحوه حرکت بازیگران، ژستها و رفتار آنان است که توسط کارگردان تعیین می شود. دقیقاً چنین چیزی در فوتبال نیز وجود دارد که مربی آن را تعیین می کند؛ مثلاً او بازیکنان اش را در وسط میدان به نحو خاصی میچیند و همیشه در کنار میدان حاضر است و به آنها دستور می دهد که کدام طرف بدوند، چه کار بکنند و چه کار نکنند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تماشای فوتبال، همچون تماشای فلم، به تنهایی مزه ندارد. فلمی را که در سالون تاریک سینما، در کنار صدها نفر دیگر و روی پرده بزرگ تماشا میکنیم، نمی شود با فلمی مقایسه کرد که روی اسکرین کوچک لپتاپ در خانه می بینیم. مردم دوست دارند فوتبال را نیز در جمع ببینند. در بسیاری از کشورهای غربی، مسابقات جام جهانی آفریقای جنوبی را این روزها در سالون سینما و به شکل سه بعدی و به طور زنده نشر میکنند. حتا از ایران گزارش شده است که برخی از سینماها مسابقات جام جهانی را به شکل زنده پخش کرده اند. لذت تماشای فوتبال یک طرف، و لذت فریاد کشیدن با دیگر دوستانت در جریان مسابقه یک طرف دیگر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا هنوز بیشتر از صد فلم در کشورهای مختلف با موضوعیت فوتبال ساخته شده اند. فلمسازان زیادی است در دنیا که با استفاده از هنر سینما سعی دارند عشق به فوتبال را در میان مردم جهان ترویج کنند. از آن جمله می شود به فلمساز مشهور بوسنیایی امیر کوستاریکا و فلمش «مارادونا توسط کوستاریکا» (2008) اشاره کرد که درباره ستاره فوتبال آمریکای لاتین ساخته است؛ جعفر پناهی با فلم «آفساید» (2006) داستان دختران ایرانی را بازگو کرده است که برای داخل شدن به استدیوم فوتبال لباس پسرانه می پوشند؛ فلمساز آلمانی سونکه ورتمان با «معجزه ی برن» (2003) که درباره ی نخستین قهرمانی آلمان در جام جهانی است، و ده ها فلمساز و فلمهای دیگری که هر یک داستانهای بزرگی را از فوتبال و جذابیت های جهانی آن روایت کرده اند. فلم و فوتبال شاید تنها دو سرگرمی سالمی است که هر انسانی با هر رنگ و پوست و زبان و دین، می تواند از آن لذت ببرد؛ به قول دوستم رضا یمک، «فقط کافی است کور نباشی و بتوانی ببینی!»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7141910587151684495?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7141910587151684495/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7141910587151684495&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7141910587151684495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7141910587151684495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='فلم و فوتبال'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TDAyvlCOtlI/AAAAAAAAAWc/BSZSHvFVRu0/s72-c/319655.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1847983957239016829</id><published>2010-06-29T10:04:00.000-07:00</published><updated>2010-06-29T10:20:24.276-07:00</updated><title type='text'>دو مقاله غیر سینمایی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TConoZsnubI/AAAAAAAAAWM/zJ4-NCO-Qtg/s1600/g20-protest-50_j_728362gm-f.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 197px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TConoZsnubI/AAAAAAAAAWM/zJ4-NCO-Qtg/s320/g20-protest-50_j_728362gm-f.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5488242670950660530" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;نسلی که دیر متولد شده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جوانان چپ چه می خواهند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش جمعی از جوانان افغان در کابل، سالگرد تولد چه گوارا را با شعر و موسیقی وسیگار برگ جشن گرفتند. تجلیل این دانشجویان افغان از جنگجوی کمونیستی که حدود نیم قرن پیش کشته شد نشانه ی چیست؟ چه گوارا درمان کدام درد افغانستان و پاسخ کدام پرسش این کشور است؟  اگر ملاعمر و دار و دسته اش از چه گوارا تجلیل می کردند قابل درک تر بود، چون حداقل هر دو در جنگیدن علیه آمریکا یک نکته ی مشترک دارند. به نظر می رسد، حرکت جوانان افغان نشانه یی از سرگردانی های دوران بیست سالگی است که شبیه آن را در دیگر نقاط دنیا، به خصوص در غرب نیز می توان سراغ گرفت. لذا این تنها جوانان افغان نیستند که در تب آرمان های چپ انقلابی می سوزند، جوانان زیادی در گوشه و کنار جهان وجود دارند که علیه سرمایه داری شعار می دهند و علیه دولت ها شورش می کنند. حدود چند هزار تن از این جوانان طی روزهای اخیر به اعتراض به اجلاس سران گروه 20 به تورنتو آمدند و خیابان های این شهر را به صحنه ی تماشایی اعتراض و اغتشاش بدل کردند. آنها شیشه ی بانکها را شکستند، موترهای پولیس را به آتش کشیدند و به مدت دو روز با ماسکهای  سیاه و پرچم های سرخ شهر تورنتو را عملاً به تصرف خود درآورند. رسانه های کانادایی اعلان کرده اند که پولیس تا پایان روز یکشنبه، بیش از 600 نفر از آنها را دستگیر کرده است.   &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.8am.af/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=12801:1389-04-08-16-25-51&amp;catid=3:2008-10-31-09-37-07&amp;Itemid=488"&gt;ادامه مقاله در در روزنامه هشت صبح بخوانید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TCoptUgax-I/AAAAAAAAAWU/I1onui0yEMo/s1600/qurban+ali.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 203px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TCoptUgax-I/AAAAAAAAAWU/I1onui0yEMo/s320/qurban+ali.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5488244954479904738" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;اهمیت قربانعلی بودن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شماره 4 «سالنامه کابل» که در سال 1312 خورشیدی نشر شده است، تصویر رنگی یک اثر نقاشی چاپ شده که در ذیل آن آمده است: «نمونه رسامی قربانعلی خان صنف رشدی مدرسه صنایع نفیسه کابل (نقل نقاشی یکی از طاقهای عصر بودایی بامیان)». برای درک این نقاشی پرمعنا و نقاش فراموش شده ی آن باید به سال 1312 برگردیم، زمانیکه کابل شهر کوچکی بود با جمعیت کوچک، که به تازه گی جوان 19 ساله یی بنام محمدظاهر بر تخت سلطنت آن جلوس کرده بود. تخت سلطنتی که در آن روزها بیشتر حکم گهواره یی را داشت، تا سلطان جوان در آن بیارامد تا برادران پدر مقتولش، اساس یک حکومت خودکامه و خشن قبیله یی را بنیاد بگذارند. مورخین 20 سال نخست سلطنت ظاهرشاه را که حکومت عملاً بدست کاکاهایش بود، دوران وحشت و اختناق نامیده اند و آن را تلاشی دانسته اند جهت برگرداندن افغانستان به عصر عبدالرحمان.  &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.urozgan.org/fa-AF/article/845/"&gt;ادامه مقاله را در سایت جمهوری سکوت بخوانید&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1847983957239016829?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1847983957239016829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1847983957239016829&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1847983957239016829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1847983957239016829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/06/blog-post_29.html' title='دو مقاله غیر سینمایی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TConoZsnubI/AAAAAAAAAWM/zJ4-NCO-Qtg/s72-c/g20-protest-50_j_728362gm-f.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1901923132189321304</id><published>2010-06-12T17:55:00.000-07:00</published><updated>2010-06-12T17:57:20.192-07:00</updated><title type='text'>جنگ دو برادر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TBQsfozomvI/AAAAAAAAAWE/2g0yh3KN53g/s1600/brothers.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 216px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TBQsfozomvI/AAAAAAAAAWE/2g0yh3KN53g/s320/brothers.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5482055568458291954" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;آمریکایی ها از خواندن زیرنویس فلم متنفر هستند. به همین دلیل، هالیوود هر از چند گاهی دست به دوباره سازی فلمهایی موفقی می زند که به زبانهای غیر انگلیسی در گوشه و کنار دنیا تولید می شوند. هالیوود این فلمهای خوب را از اروپا و آسیا گلچین می کند، و نسخه ی جدیدی از آن ها را با زبان انگلیسی و ستاره گان آمریکایی به روی پرده ی سینماها می فرستد. واضح است که اکثر این دوباره سازی ها نمی توانند به کیفیت فلمهای اصلی باشند. فلم جنگی-خانواده گی «برادران» (جیم شریدان، 2009) نیز از این قاعده مستثنا نیست. این فلم که از روی یک اثر دنمارکی به نام «برادر» (سوزان بایر، 2004) ساخته شده است، نه انسجام اثر اولی را دارد و نه ظرافت آن را. با وجود این، فلمی است که داستان آن برای هر بیننده یی می تواند دلچسب و دیدنی باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فلم در افغانستان و آمریکا اتفاق می افتد؛ به همان روالی که حوادث فلم اصلی در افغانستان و دنمارک می گذرد. سام کهیل (توبی مگوایر) و تامی کهیل (جک جیلنهال) دو برادری هستند که از هیچ نگاه با هم برابر نیستند: سام مرد خانواده، متاهل، پدر دو اولاد و افسر منظم اردوی آمریکاست، ولی تامی جوان بی بندوبار و قانون گریزی است که مرتب دزدی می کند و به زندان می رود. در کنار این دو شخصیت، هانک (سام شپرد) پدر دایر الخمر آنها قرار دارد که کهنه سرباز جنگ ویتنام است و همانقدر که سام را می ستاید از تامی متنفر است.  داستان از آنجایی شروع می شود که سام برای ماموریت به افغانستان اعزام می شود و زن زیبا و دو دختر خردسالش را به دست پدرش و تامی که تازه از زندان رها شده است، می سپارد. پس از «رفتن» برادر به میدان جنگ، تامی سعی میکند از خوی سابقش فاصله بگیرد و با زن برادر و دختران خردسال او در کارهای خانه کمک کند. رابطه ی صمیمانه ی تامی با خانواده ی برادرش وقتی نزدیک تر می شود که خبر کشته شدن سام در افغانستان به آنها میرسد. بنا به اطلاع اردوی آمریکا، هلیکوپتری که سام در آن قرار داشته است، توسط شورشیان سقوط داده شده و تمام سرنشینان آن کشته می شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در کوهپایه های افغانستان، سام در حقیقت کشته نشده است. او همراه با یک سرباز دیگر بنام جو به دست طالبان اسیر شده اند. صحنه ی افغانستان فلم، به نگاه من با آنکه از نگاه صحنه آرایی قابل قبول است، ولی از نگاه بازی بازیگران و خلاقیتهای کارگردانی از جمله ضعیف ترین صحنه های فلم است. طالبان پس از آنکه در می یابند که سام قوماندان جو است، او را در مکان جداگانه یی محبوس می کنند و تحت شکنجه قرار می دهند. جو در زیر شکنجه ی طالبان تمام معلومات درباره قوماندانش را برای طالبان بازگو میکند، از جمله اینکه سام زن دارد و صاحب دو اولاد است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقش طالبان را دو بازیگر ایرانی بنامهای امید ابطحی و نوید نگهبان و یک بازیگر افغان به نام یوسف اعظمی اجرا کرده اند. امید ابطحی در نقش قوماندان طالبان که با لهجه ی ایرانی اش به زبان فارسی دستور می دهد، به اندازه نصف «ملا برادر» هم نمی تواند حس وحشت و انزجار بیننده را برانگیزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان فلم از زمانی وارد مسیر تازه یی می شود که سام به خانه بر می گردد. برای رهایی اش، طالبان او را در یک آزمایش خشن و کشنده قرار می دهند: طالبان جو همسنگر سام را دست بسته در برابرش می آورند و به او دستور می دهند که اگر می خواهد دوباره زن و بچه اش را ببیند باید جو را با میله یی آهنی آنقدر بزند تا بمیرد. جو با ضجه و زاری از او میخواهد که این کار را نکند، ولی در همان حال طالبان او را هشدار می دهند که اگر او را نکشد خودش کشته خواهد شد و دیگر خانواده اش را نخواهد دید. سام که در بزنگاه مهمترین تصمیم اخلاقی زنده گی اش قرار گرفته است، ناگهان تردید و ترس و دودلی را به کناری می گذراد و با فریاد دیوانه واری میله را بر میدارد و به جان جو می افتد. او آنقدر همسنگرش را می زند تا جان می دهد. درست پس از کشتن جو است که دیگر سربازان آمریکایی پس از یافتن مخفیگاه طالبان، به محل حمله می کنند، طالبان را می کشند و او را نجات می دهند. سام به خانه بر میگردد در حالیکه دیگر آن سام سابق نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان این فلم، ریشه در اسطوره ی اودیسه دارد. اودیسه، قصه ی ازلی «بازگشت» است. باز گشت مردی که به عشق زن زنده گی اش به میدان جنگ می رود و به آرزوی دیدن دوباره ی او مقاومت می کند و پس از سالها به خانه بر می گردد تا با او یکجا شود. در داستان ادویسه، اودیسیوس که همه گمان می کنند در جنگ کشته شده است، پس از بیست سال به خانه بر میگردد در حالیکه هیچ کسی او را نمی شناسد. بدتر از همه، او درمی یابد که مردان زیادی در تلاش اند تا با زن او، پنلوپه ازدواج کنند و او احساس می کند که زنش به او خیانت کرده است.  این دقیقاً همان حسی است که سام پس از بازگشت از افغانستان دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سام می بینند که تامی زنده گی سگی اش را رها کرده است و با دخترانش ساعت تیری می کند و آشپزخانه را برای زنش رنگ کرده است و همه چیز را تغییر داده است تا خاطره ی سام کشته شده از ذهن خانواده محو شود. سام دیگر آن مرد صبور و خوش صحبت نیست، او انسان ساکت و مرموزی شده است که نه می خندد و نه صحبت می کند. او هم از زنش و هم از تامی می پرسد که آیا آنها رابطه ی جنسی داشته اند یا نه، و هر دو انکار می کنند (زنش می گوید که فقط یکبار بوسیده اند). ولی سام همچنان در آتش گناه و بدگمانی می سوزد. او می بیند که به خاطر عشق این زن، همسنگرش را کشته است و در عوض زنش به او خیانت کرده است و با برادرش رابطه جنسی داشته است. در یک صحنه ی دراماتیک، او با چوکی تمام کابینت های آشپزخانه را می شکند و بر سر زنش فریاد می زند که او را متهم به خیانت و بی وفایی می کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نسخه ی آمریکایی فلم، که گاهی بیش از حد شبیه یک ملودرام خانواده گی شده است و از ساختار روانکاوانه ی فلم اصلی دوری می جوید، ولی باز هم لحظات خوبی در آن وجود دارد. فلم که از یک نگاه روایت امروزی اودیسه است، از نگاه دیگر اشاراتی به اسطوره ی دینی هابیل و قابیل دارد که به عنوان دو برادر، نخستین جنگ بنی آدم را بر سر یک زن به نام خود ثبت کردند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1901923132189321304?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1901923132189321304/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1901923132189321304&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1901923132189321304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1901923132189321304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='جنگ دو برادر'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/TBQsfozomvI/AAAAAAAAAWE/2g0yh3KN53g/s72-c/brothers.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-340955001498012879</id><published>2010-05-22T20:18:00.000-07:00</published><updated>2010-05-23T10:37:34.943-07:00</updated><title type='text'>زیبایی افغانی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S_lnNqjoE1I/AAAAAAAAAV8/Lw1-5Nts59U/s1600/mezhgaantt.bmp"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 253px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S_lnNqjoE1I/AAAAAAAAAV8/Lw1-5Nts59U/s320/mezhgaantt.bmp" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474520306505225042" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;درباره مژگان حسینی هنرمند چهره آرا؛&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;زیبایی افغانی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان حسینی چهره آرای ارشد در برنامه تلویزیونی «امریکن آیدول» است. امریکن آیدول برنامه یی است که «ستاره افغان» از آن تقلید شد؛ و به عنوان یکی از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی در آمریکا شناخته می شود. در این برنامه همه ستاره است؛ چه آن زنان و مردان جوانی که آواز می خوانند و چه آن چهار نفری که پشت میز داوری این برنامه نشسته اند. حتا مژگان حسینی که در پشت صحنه همه ی این آدمها را آرایش می کند نیز ستاره است؛ ولی ستاره یی که به تازه گی درخشیدن گرفته است: درست از زمانی که چندی پیش سایمون کول داور مشهور و ثروتمند این برنامه، روی دو زانویش در برابر وی ایستاد و از او تقاضای ازدواج کرد. مژگان هم مانند هر زن جوان و هوشیار دیگری نتوانست در برابر حلقه ی آلماس 350 هزار دالری مرد انگلیسی مقاومت کند و با دل و جان آن را پذیرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان حسینی، زن جوان و قدبلندی است که 36 سال پیش در شهر کابل متولد شد و افغانستان را همراه با خانواده اش در سال 1981 ترک کرد. آنها ابتدا برای نه ماه در پاکستان زنده گی کردند تا اینکه درخواست پناهنده گی شان از سوی ایالات متحده پذیرفته شد و به این کشور مهاجرت کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان حسینی با اینکه در  رشته ی طب دندان تحصیل کرده است، ولی هیچگاه به عنوان داکتر وظیفه نداشته است. او سالهاست که در صنعت آرایش کار می کند و حتا یک رشته وسایل آرایشی هم تحت عنوان «می بای مژگان» تولید کرده است.  پای او زمانی به دنیای آرایش باز شد که روزی یک دوست آرایشگرش از او خواست تا به او کمک کند. از آن پس او به شکل نیمه وقت به کار آرایشگری پرداخت و دنیای دندان و طبابت را به فراموشی سپرد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;مژگان به یاد می آورد که در کودکی عاشق لب سیرین بوده است، و همیشه مادرش را در هنگام آرایش در آینه تماشا می کرده است. او می گوید: «زمانیکه مادرم بیرون می رفت با لب سیرین تمام صورتم را سرخ می کردم طوری که شبیه دلقک می شدم». بعدها وقتی که به آمریکای دهه هشتاد پا گذاشت، شیفته ی دنیای فیشن و آرایش شد. او در هالیوود زنده گی می کرد، شهری که در خیابانهای آن ستاره گان سینما با لباسها و آرایش خیره کننده یی قدم می زنند. زرق و برق هالیوود او را به دنیای فیشن و تلویزیون کشاند و مدتی به عنوان مدل برای شرکت های آرایشی کار کرد و در سریالهایی همچون «زیبا و خشن» و «غروب ساحل» به ایفای نقش پرداخت. با آنکه دختر زیبای افغان در برابر کمره تحسین زیادی را جلب کرد، اما خود متوجه شد که به دنیای پشت کمره بیش از دنیای پیش کمره علاقه دارد. همان بود که به شکل حرفه یی به هنر چهره آرایی پرداخت. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نخستین کار او در دنیای چهره آرایی، آرایش جان اوهارلی بازیگر مشهور آمریکایی در برنامه تلویزیونی «سینفیلد» بود که راه او را به سوی موفقیت های بعدی اش باز کرد. امروز مژگان در کنار نظارت بر گروه آرایش امریکن آیدول، در برنامه های «پس تو فکر می کنی که می توانی برقصی»، «استعدادیابی آمریکا»، «راک استار» و چندین مراسم پرزرق و برق ازجمله «امی» (مشهور به اسکار تلویزیونی) به عنوان هنرمند چهره آرا به آرایش ستاره گان دنیای سرگرمی می پردازد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S_iept7XmbI/AAAAAAAAAV0/uVjqpfLZ6kQ/s1600/simon-colwell-mezhgan-hussainy.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 214px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S_iept7XmbI/AAAAAAAAAV0/uVjqpfLZ6kQ/s320/simon-colwell-mezhgan-hussainy.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5474299786609269170" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سایمون کول 50 ساله چند سالی بود که در مطبوعات سرگرمی مشهور به مردی شده بود که هیچگاه تن به ازدواج نخواهد داد. دوست دختران سابقش همه به خاطر عدم تمایل این میلیونر خوش چهره به ازدواج از او جدا شدند. اما زمانی که خبر نامزدی او با این دختر جوان افغان به رسانه ها درز کرد، به قول یک مجری تلویزیونی «صدای شکستن قلب هزاران زن در سراسر ایالات متحده به گوش رسید». سایمول کول در یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی نامزد افغانش را بوسید و گفت: «این زن همانی است که من میخواستم».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند شباهت هایی بین آمریکن آیدول و برنامه ستاره افغان وجود دارد؛ ولی هیچ شباهتی بین سایمون کول و استاد گلزمان موجود نیست – هر چند وظیفه هر دو مشابه است. کول یک کارشناس موسیقی، تهیه کننده تلویزیونی و تاجر موفقی است که در صنعت تلویزیون و موسیقی آمریکا و انگلیس سالها تجربه دارد و صاحب جایگاه ویژه یی است. او بر خلاف گلزمان  که انسانی عامی و محافظه کار است، مشهور به داور دانشمند و صریح الهجه یی است  که به هیچ کس رحم نمی کند. گرفتن نظر مثبت کول رویای تمام کسانی است که در «امریکن آیدول»، «اکس فاکتور»، «استعداد یابی» و دیگر برنامه های مسابقه آوازخوانی شرکت می کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان حسینی با آنکه غرق در دنیای ستاره گان هالیوودی است، هیچگاه سرزمینی را که از آن آمده است فراموش نمی کند. او خود طعم گرسنگی و تنهایی را چشیده است و به خوبی از رنجی که هموطنانش متحمل می شوند آگاه است. زمانی که همراه با خانواده اش در کمپ مهاجرین پاکستان به سر می برد، دچار مشکلات زیادی بودند که یکی از آنها گرسنگی بود. او می گوید: «روزی غذای ما تمام شد و هیچ چیزی نداشتیم که بخوریم. من بسیار ترسیده بودم و احساس گرسنگی می کردم». این خاطرات تلخ کودکی باعث شده است که او به یاد کودکان افغانستان بیافتد و در راه کمک به آنها اقدام کند. اولین اقدام او موسسه ی خیریه یی است بنام «فار اوی فندیشن» که به منظور کمک به زنان و اطفال افغان تاسیس کرده است. او قصد دارد با جمع آوری اعانه در ایالات متحده، یک شفاخانه ی اطفال در افغانستان تاسیس کند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان حسینی اکنون هنرمند مشهور و موفقی است. او به کاری که می کند عشق می ورزد و به راهی که می رود ایمان دارد. او مانند هزاران دختر مهاجر دیگر به آمریکا آمد، ولی بر خلاف بسیاری ها با وجود رسم و رسوم «افغانی» که دامنگیر همه ی افغانهای مهاجر است، راه دراز و سختی را در پیش گرفت. او این راه را فقط با تکیه به قدرت و استعداد شخصی اش طی کرد و همچنان در پیمودن این مسیر ادامه میدهد. او در حال نوشتن کتابی درباره ی زنده گی اش است که به زودی نشر خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان می گوید از آرایش لذت می برد چون با این کار می تواند «زیبایی زنانه» را برملا کند، و به زنان مختلف کمک کند تا «حس خوبی» نسبت به خودشان و چهره ی شان داشته باشند. او به عنوان کسی که شغلش بخشیدن زیبایی به زنان دیگر است، ارزش و قدرت زیبایی را بهتر از هر کس دیگری درک می کند؛ به خصوص پس از روزی که میلیونر انگلیسی در برابرش زانو زد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-340955001498012879?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/340955001498012879/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=340955001498012879&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/340955001498012879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/340955001498012879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html' title='زیبایی افغانی'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S_lnNqjoE1I/AAAAAAAAAV8/Lw1-5Nts59U/s72-c/mezhgaantt.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-2805967621953364976</id><published>2010-05-02T03:33:00.000-07:00</published><updated>2010-05-02T03:35:49.313-07:00</updated><title type='text'>هالیوود درباره تیم کریکت افغانستان فلم می سازد</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S91VM5lPLhI/AAAAAAAAAVs/gV4WQe_wOv0/s1600/31472_390465701625_563331625_4577696_7694440_n.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 248px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S91VM5lPLhI/AAAAAAAAAVs/gV4WQe_wOv0/s320/31472_390465701625_563331625_4577696_7694440_n.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5466619202801446418" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کریکت افغانستان؛ افسانه ی باور کردنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هالیوود درباره تیم کریکت افغانستان فلم می سازد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین بازی کریکت افغانستان در 18 فبروری سال 1879 در قندهار اتفاق افتاد. این بازی بین سربازان هند بریتانوی برگزار شد که در آن زمان کابل، جلال آباد و قندهار را در تصرف داشتند. افغانهایی که احتمالاً آن بازی را تماشا کردند، نه آن را فهیمدند و نه هم علاقه یی به فهمیدن آن گرفتند. سالها گذشت تا اینکه پس از یک قرن، جوانان مهاجر افغان در کمپهای خاک آلود پیشاور به تجربه ی ورزشی دست زدند که صد سال پیش انگلیسی ها سعی داشتند به پدرکلان هایشان بیاموزند. تیم کنونی کریکت افغانستان از همان خیمه های مهاجرین در پشاور برخاسته است؛ یک تیم پرانرژی و جوانی که مسن ترین عضو آن 27 ساله است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان تیم کریکت افغانستان و موفقیت های پیاپی آن، مانند قصه های افسانوی برای بسیاری ها غیرقابل باور است. روز شنبه ی گذشته وقتی تیم کریکت افغانستان به مصاف هند به میدان رفت، روزنامه اندیپندنت نوشت: «باید از خودت چونتی بگیری تا باور کنی که افغانها با هندی ها مسابقه می دهند». معمولاً فقط کشورهایی نظیر آفریقای جنوبی، انگلیس، استرالیا و پاکستان می توانند در برابر کریکت بازان هندی بختی برای پیروزی داشته باشند. هند سلطان ورزش کریکت در جهان است و از سال 1848 به این طرف تیم کریکت داشته است. ولی افغانها کمتر از ده سال است که چوب کریکت را در دست گرفته اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طی مسابقات مهم کریکت جهانی 2010 که در جزیره ی سنت لوسیا برگزار شده است، ملیونها نفر در جهان بازی افغانستان-هندوستان را که البته به نفع دومی خاتمه یافت، از طریق تلویزیون تماشا کردند و هزاران تماشاچی هیجان زده نیز در استادیوم ورزشی حضور یافتند. در میان تماشچیان استادیوم، سام مندنس کارگردان مشهور سینمای هالیوود نیز حضور داشت. مردی که قرار است داستان حیرت انگیز کریکت بازان افغان را به یک فلم سینمایی بزرگ تبدیل کند. سام مندنس نه تنها یک فلمساز برنده ی جایزه ی اسکار، بلکه خود بازی کن کریکت نیز است و به این ورزش علاقه ی زیادی دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کریکت پس از فوتبال دومین بازی پرطرفدار دنیاست. این بازی در اوایل قرن 16 در انگلستان ایجاد شد و پس از لشکرکشی های امپراطوری بریتانیا به طرف جنوب آسیا، به کشورهای شرقی نیز گسترش یافت. امروزه کشورهای زیادی در آفریقا و آسیا، بازی کریکت را به عنوان ورزش ملی شان به حساب می آورند.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کریکت یک بازی دراماتیک و پر تنش است که قابلیت های زیادی دارد تا دستمایه ی فلمهای سینمایی قرار بگیرد. با اینکه این ورزش به شکل تیمی اجرا  می شود، ولی توانایی های فردی بازیگران است که در نهایت نتیجه ی مسابقه را تعیین خواهد کرد. این باعث می شود که فلمهایی که درباره ی این بازی ساخته می شوند بتوانند فقط روی یک قهرمان بچرخند. تا هنوز ده ها فلم سینمایی و سریال تلویزیونی با موضوعیت کریکت در کشورهایی که این ورزش طرفداران زیادی دارد ساخته شده است. فلمهایی نظیر «فراموشی عجیب» (2003)، «لبه ی بیرونی» (1982) و «بادی لاین» (1984) در انگلیس، و «لگان» (2001)، «اقبال» (2005) و «چنای 600026» (2007) در هند، فقط چند نمونه ی مشهور این ژانر سینمایی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینما سنت دیرینه یی در فلمهای ورزشی دارد، فلمهایی که قهرمانان با شکوه آن معمولاً از صفر شروع کرده و در کمال ناباوری قدم به قدم به پیش می روند تا اینکه در نبرد نفسگیر نهایی کام تماشاچیان فلم را با پیروزی درخشانشان شیرین می کنند. آخرین نمونه ی چنین فلمهایی، اثر تحسین شده ی جان لی هنکوک «نقطه ی تاریک» (2009) بود که امسال یک جایزه ی اسکار نیز گرفت. البته فلمنامه نویسان هالیوود، ضرورت زیادی ندارند تا درباره ی تیم کریکت افغانستان از تخیل شان استفاده کنند؛ چون سرگذشت واقعی این تیم دراماتیک تر از هر تخیل هالیوودی است.  تمام این جوانان در کمپ مهاجرین افغان در پشاور بودند که به کریکت روی آورند، آنها از تکه های پارچه توپ ساختند و با پای برهنه بازی کردند، تا اینکه پس از سقوط طالبان پس به کشور بازگشتند و به شکل جدی تر به بازی های شان ادامه دادند. در افغانستان با آنکه آنها نه لباس مناسب داشتند و نه میدان بازی، ولی با پشت کار و تکیه به عشقی که به این ورزش داشتند ره صدساله را یک شبه طی کردند. آنها با پشت سرگذاشتن 93 کشور توانستند در بین بیست تیم برتر دنیا راه بیابند و باعث افتخار کشورشان شوند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمید حسن یکی از بازیکنان برتر تیم افغانستان به یک روزنامه ی استرالیایی گفته است: «در هر مسابقه یی که به میدان می رویم، فقط با فاصله ی کمی می توانیم بازی را ببریم، هر لحظه ی این بازی برای ما دلهره و تنش است، درست مثل یک فلم وحشتناک، پر از تعلیق و تلاش و مبارزه». تیم افغانستان با آنکه در صحنه ی بین المللی تجربه ی زیادی ندارد، ولی به موفقیت های زیادی دست یافته است، موفقیت هایی که روزنامه ی گاردین آن را حاصل «جوانی و بی ترسی» این مردان سخت کوش دانسته است. نوروز منگل کاپیتان تیم در مصاحبه اش با الجزیره گفت: «تا چند سال پیش حتا خواب هم نمی دیدیم که یک روز با تیم هند بازی کنیم. آنها مثل قهرمانان ماست، طی این سالها بعضی از بچه ها دوست داشتند حتا به نام یکی از بازیکنان هندی شناخته شوند، ولی اکنون ما همرای آنها مسابقه می دهیم!» کبیر خان مربی پاکستانی و بسیار موثر تیم نیز به گاردین و الجزیره گفته است: «رمز پیروزی این جوانان شرایط سختی است که آنها در آن کلان شده اند؛ آنها در کمپ مهاجرین برای یک لقمه نان، برای یک تکه لباس و برای یک ساعت بازی جنگیده اند، آنها در تمام زنده گی شان فقط مبارزه کرده اند، و حالا نیز در هر شرایطی که قرار بگیرند با تمام قوا به مسابقه می پردازند».  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هالیوود سالها فلمهای ورزشی درباره ی مردان و زنانی ساخت که از کنج ناکجاآباد پیدا می شوند و باوجود فقر و مشکلات در میدان مبارزه شگفتی می آفرینند؛ قهرمانانی خیالی و افسانه یی. این بار اما، کمر به بازگویی داستانی واقعی بسته است، داستان قهرمانانی که موفقیت را نه در عالم خیال و بر روی پرده ی سینما؛ بلکه در دنیای واقع و بر روی زمین مسابقه تجربه کرده اند. قهرمانانی که راه بلندی را آمده اند و راه بلندتری در پیش دارند. صد سال پیش انگلیسی ها در قندهار کریکت بازی کردند و افغانها فقط تماشا کردند، حالا نوبت  ماست که در لندن کریکت بازی کنیم و انگلیسی ها تماشا کنند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-2805967621953364976?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/2805967621953364976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=2805967621953364976&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2805967621953364976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/2805967621953364976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='هالیوود درباره تیم کریکت افغانستان فلم می سازد'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S91VM5lPLhI/AAAAAAAAAVs/gV4WQe_wOv0/s72-c/31472_390465701625_563331625_4577696_7694440_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4522721587531351882</id><published>2010-04-17T00:48:00.000-07:00</published><updated>2010-04-17T07:06:31.305-07:00</updated><title type='text'>فارغ التحصیل تیاتر در دوران ملا عمر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S8ln0KwMLzI/AAAAAAAAAVk/PRTFeJE5H14/s1600/Mahmoud_Salimi.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 214px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S8ln0KwMLzI/AAAAAAAAAVk/PRTFeJE5H14/s320/Mahmoud_Salimi.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5461010169100775218" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فارغ التحصیل تیاتر در دوران ملا عمر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درباره محمود سلیمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمود سلیمی لیسانس تیاتر را در افغانستان در زمان حکومتهای نجیب و ربانی و ملاعمر گرفت، و به تازه گی ماستری سینما را در آمریکا در زمان حکومتهای بوش و اوباما  گرفته است. هنرمند جوان و جسوری که نه مجاهدین و طالبان توانستند شعله ی شوق او را به هنر خاموش کنند،  و نه غربت و هجرت در آمریکا توانسته است سدی باشد در برابر رویاهای هنری اش. او در سخت ترین شرایط ممکن درس خوانده است، درس داده است، روی صحنه ی تیاتر بازی کرده است و پشت کمره سینما کارگردانی کرده است. او بیش از یک سال مرا نیز در دانشگاه کابل درس داد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که سلیمی به فاکولته هنرهای زیبای دانشگاه کابل قبول شد، مادرش گفت: «تو مایه شرم و خجالت خانواده می شوی»! او در رشته تیاتر ثبت نام کرده بود. با آنکه 15 سال از آن روز می گذرد، محمود هنوز این جمله ی مادر را فراموش نکرده است و همچنان او را آزار می دهد. پدر و مادرکلانش یگانه کسانی بودند که او را در راهی که انتخاب کرده بود حمایت می کردند. محمود با وجود سرزنشهای مادر، درس و دانشگاه را رها نکرد و هر روز به فاکولته هنرهای زیبا رفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهای آخر حکومت کمونیستی نجیب بود و مجاهدین پشت دروازه های کابل پا بر زمین می کوبیدند. چندی نگذشت که بالاخره استبداد کمونیستی جایش را به هرج و مرج مجاهدین داد و آتش جنگ داخلی روشن شد. دانشگاه کابل برای مدت طولانی بسته شد، ولی سرانجام دوباره بازگشایی شد و استادان دیپارتمنت تیاتر نیز از میان خرابه های شهر یکی یکی پیدا شدند. هرچند بسیاری از استادان دانشگاه کابل وطن را ترک کرده بودند، اما تعداد اندکی از آنها همچنان در شهر مانده بودند. بوی جنگ و خشونت هنوز از در و دیوار دانشگاه به مشام می رسید و سکوت غمناکی به همه جا حاکم بود. در میان چنین فضایی بود که محمود با ترس و تردید و بیم و امید، دوباره پا به روی صحنه ی تیاتر گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دیری نپایید که دولت مجاهدین سقوط کرد و امارت طالبان به قدرت رسید. در دولت مجاهدین با آنکه سختگیری های زیادی اعمال شده بود، ولی هنر حرام نبود و حضور زن در دانشگاه ممنوع نشده بود. ولی قوانین طالبان از جنس دیگری بود: تصویر و تلویزیون و سینما و نقاشی و موسیقی همه ممنوع شد. معلوم نیست با چه نیرنگی اساتید فاکولته هنرهای زیبا، طالبان را قانع ساختند که دروازه فاکولته هنر را بسته نکنند و اجازه دهند تا محصلین همچنان درس بخوانند. از میان پنج دیپارتمنت فقط تیاتر و نقاشی توانستند جان سالم بدر ببرند، که البته به شرطی که «تیاتراسلامی» و «نقاشی اسلامی» تدریس کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی در اواسط حکومت طالبان از فاکولته فارغ شد، محمود متوجه شد که  فقط دو راه در پیش رو دارد: یا به مندوی کابل برود و مانند سایر همصنفی هایش به شغل شریف دکان داری به پردازد، و یا اینکه به پیشاور پاکستان رفته و راه نامعلوم غربت را در پیش گیرد. او راه دوم را انتخاب کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلیمی در پاکستان همراه با دیگر هنرمندان مهاجر افغان دست به تشکیل یک گروه تیاتر به نام «تیاتر غربت» زد. این گروه 12 نفره در برخی محافل هنری نمایش اجرا می کردند و اعضای آن معمولاً شغل دیگری نیز در کنار بازیگری داشتند. در آنجا بود که گروه سلیمی با یک گروه تیاتر نیویورکی آشنا شد بنام «باند استریت تیاتر» که در آن زمان نمایشاتی را برای اطفال مهاجر افغان در پاکستان اجرا می کردند. بعدها سلیمی و جوانا شرمن کارگردان آن گروه، نمایشی را به شکل مشترک ساختند که باعث شد گروه تیاتر غربت و محمود سلیمی به صحنه های جهانی تیاتر راه بیابند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از سقوط طالبان و ظهور دولت نو، سلیمی به کابل آمد و در دانشگاه کابل در همان دیپارتمنتی که زمانی خود شاگرد بود به حیث استاد مقرر شد. سال 1384 بود و من جوان ریزنقشی را به یاد دارم که هیچگاه نه دریشی به تن کرد و نه نکتایی به گردن آویخت، ولی محبوب ترین استاد در میان محصلین تیاتر و سینما بود. رفتار ساده و دوستانه، تشویق و ترغیب محصلین، و ایده های تازه اش باعث شده بود که محصلین سینما و تیاتر به او علاقه ی خاصی  داشته باشند – هر چند تی شرت  و پتلون جین اش باعث  می شد که گاهی مسافرین «ملی بس» از او می پرسیدند: بچه  خاله صنف چندی؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دانشگاه کابل در کنار تدریس، او توانست نمایش «آنسوی آینه» (2005) را نیز به شکل مشترک با گروه نیویورکی تولید کند. این نمایش در کابل چند بار به روی صحنه رفت و بعد در یک تور  بین المللی از جاپان تا آمریکا به اجرا درآمد. سلیمی از همان ابتدا آشکارا شیفته ی سمبولیزم هنری بود. در این اثر نیز که داستان سه دهه جنگ افغانستان، با نمایش و موسیقی و تصویر و ویدیو روایت می شود آمیخته با سمبول های آشنا و غریبی است که به شکل تحسین برانگیزی به غنای بصری اثر افزوده است. ذهن نوآور او در ساختار این نمایش کاملاً محسوس بود. نمایش «آنسوی آینه» به عنوان نخستین تولید مشترک افغانستان و آمریکا، وقتی در نیویورک نمایش داده شد، به شکل وسیعی توسط مطبوبات آمریکایی مورد استقبال قرار گرفت. صفحه تیاتر روزنامه نیویورک تایمز، که همچون قاضی قهاری سرنوشت هر تولید برادوی را رقم می زند؛ مقاله ی ستایش آمیزی درباره این تیاتر نوشت و آن را نمایشی «با ظرافتی قدرمتند» توصیف کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان سفر 2005 بود که سلیمی موفق شد پس از گذراندن امتحانات لازم، از دولت آمریکا بورسیه بگیرد و در «کالج هنر و طراحی سوانا» که یک دانشگاه خصوصی در ایالت جورجیا است پذیرفته شود. فلمساز 34 ساله اکنون در آمریکا است و روی فلمی کار می کند که برای دفاع دیپلم ساخته است و پس از تکمیل آن سند ماستری هنرهای زیبا در رشته سینما و تلویزیون را خواهد گرفت. سلیمی از سالیکه به آمریکا آمده است در 20 پروژه ی مختلف سینمایی در سمت های مختلف فعالیت داشته و چند فلم کوتاه نیز خود کارگردانی کرده است. آخرین فلمش که «نه من» (2010) نام دارد، داستان دوستی ناگزیری است که  میان یک سرباز آمریکایی و یک تروریست عراقی شکل می گیرد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلیمی در آمریکا با بهترین اساتید سینما، بهترین عوامل تولید و بهترین تجهیزات فنی ، تعلیم یافته و تجربه کرده است. او تصمیم دارد بلافاصله پس از ختم درسهایش به کابل بازگردد و به فعالیت فلمسازی – رویای کودکی اش به پردازد. او همانطور که در صحنه ی تیاتر توانست افتخارات زیادی را برای جامعه ی هنری افغانستان کسب کند، بدون شک خواهد توانست آبروی رفته ی سینمای کشور را نیز بازگرداند. بیش از هر جای دیگری، جای خالی او در دانشگاه کابل احساس می شود، جاییکه صدها جوان همچون سالهای تحصیل خودش، با وجود انفجارات و انتحارات هر روزه، حاضر نیستند سنگر مهجور سینما را رها کنند.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..............................................................&lt;br /&gt;این مقاله با استفاده از یک مصاحبه  ایمیلی با خود سلیمی، گپ و گفت با شاگردان سابق اش و منابع زیر تهیه شده است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bondst.org/activities/12/us-premier-of-beyond-the-mirror"&gt;سایت باند استریت تیاتر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.rferl.org/content/article/1063578.html"&gt;مقاله رادیو آزادی درباره «آنسوی آینه»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.nytimes.com/2005/11/26/theater/newsandfeatures/26note.html?_r=1&amp;scp=1&amp;sq=mahmoud%20salimi%20exile%20theatre&amp;st=cse"&gt;مقاله نیویورک تایمز درباره «آنسوی آینه»&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4522721587531351882?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4522721587531351882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4522721587531351882&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4522721587531351882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4522721587531351882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/04/blog-post_17.html' title='فارغ التحصیل تیاتر در دوران ملا عمر'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S8ln0KwMLzI/AAAAAAAAAVk/PRTFeJE5H14/s72-c/Mahmoud_Salimi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1141154763106604591</id><published>2010-04-03T21:10:00.000-07:00</published><updated>2010-04-03T21:13:38.590-07:00</updated><title type='text'>از کابل با عشق؛ جیمز باند به افغانستان می آید</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S7gRUlcsh6I/AAAAAAAAAVc/uxm0EidcXj0/s1600/James-Bond-Forever-Bond-450109.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 320px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S7gRUlcsh6I/AAAAAAAAAVc/uxm0EidcXj0/s320/James-Bond-Forever-Bond-450109.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5456129993906882466" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار است حوادث فلم بعدی جیمز باند در افغانستان بگذرد. جاسوس جذاب و زیرک انگلیسی در بیست و سومین ماموریت اش، تصمیم دارد به افغانستان بیاید و در دشت های خشک هلمند به مصاف تریاک فروشان افغان و تروریستان عرب برود. مامور شماره 007 روزهای سختی را در پیش رو خواهد داشت، در سرزمین برقع و لنگی و دوغ و شتر، آیا او خواهد توانست مثل همیشه با زنی جذاب، شراب سرخ، دریشی سیاه و موتری مجلل ظاهر شود؟ جواب این سوال در سال 2011 معلوم خواهد شد، زمانی که قرار است فلم بیست سوم جیمز باند به روی پرده سینماها بیاید – اما نباید فراموش کرد که این مرد خشن و شهوتران، بدون زن و شراب دیگر جیمز باند نخواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یان فلمینگ (1908-1964) خالق جیمز باند است. نویسنده ی انگلیسی دوازده رمان و نه داستان کوتاه نوشت که در میان سالهای 1953 تا 1966 چاپ شد و شخصیت اصلی همه ی آنها سوپرقهرمان محبوبی بود که برای سازمان جاسوسی انگلیس «ام. آی. 6» کار می کرد.  جیمز باند قهرمان جنگ سرد است، و رمان های فلمینگ که در آن سالهای پراضطراب منتشر شد به شکل وسیعی مورد استقبال قرار گرفت. به طوری که هالیوود نیز در سال 1962 به سراغ این جاسوس شکست ناپذیر آمد: با فلم «دکتر نو» (ترنس یانگ) و با حضور شان کانری نخستین و محبوبترین ایفاگر نقش جمیز باند. از آن سال تا کنون هالیوود بیست و دو فلم با شخصیت محوری جیمز ساخته است، و مجموعه فلمهای جیمز باند به عنوان یکی از طولانی ترین، موفق ترین و محبوب ترین مجموعه های سینمایی در تاریخ هنر هفتم شناخته می شود. و خود جیمز باند به عنوان یک شخصیت سینمایی، به پدیده ی فرهنگی قرن بدل شده است؛ او نه تنها بر روی پرده ی نقره یی، بلکه در هر جا از تلویزیون و بازی های کامپیوتری گرفته، تا در دنیای فیشن و رمان های مصور حضور دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم جدید جیمز باند را که تا هنوز برای آن نامی برگزیده نشده است، سام مندنس کارگردان انگلیسی خواهد ساخت. مندنس پیش از این فلمهای موفق «زیبایی آمریکایی» (1999)، «جارهید» (2005) و «جاده انقلابی» (2008) را کارگردانی کرده است. مثل دو فلم قبلی جیمز باند، این بار نیز دانیل کریگ به ایفای نقش مامور 007 خواهد پرداخت . گفته می شود فلم بیست وسوم باند – برای نخستین بار، به شکل سه بعدی ساخته خواهد شد. این اتفاق مسیر فلمهای جیمز باند را تغییر خواهد داد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیمز باند را به عنوان قهرمانی می شناسند که آمیزه یی است از یک جاسوس مکار انگلیسی و یک سرباز خشن آمریکایی.  پایان جنگ جهانی دوم پایان امپراطوری چندصد ساله ی انگلیس بود و آغازی بود برای نظامی گری های دیوانه وار آمریکا که همچون گاوی بزرگ و وحشی به هر سو شاخ می زد. یان فلمینگ جیمز باند را آفرید تا احساس شکست انگلیس در نیمه ی دوم قرن بیستم را لااقل با پیروزی در عالم رمان جبران کرده باشد. اما قهرمان انگلیسی وقتی به دست هالیوود راستگرا افتاد بسیار زود آمریکاییزه شد. با آنکه همواره جیمز باند یک جاسوس «ام. آی. 6» بوده است، ولی همیشه با دشمنان آمریکا جنگیده است: از ماموران «کی. جی. بی» گرفته تا کمونیست ها چینی و از چریک های کوبایی گرفته تا قاچاقچیان مکزیکی. آنچه که در تمام رمانها و فلمهای باند حضور مسلط دارد، نبرد غرب آزاد علیه شرق مستبد است. جیمز باند قهرمان رویایی بلوک غرب علیه شوروی سرخ بود که همواره در پایان فلم هدف را منهدم می کرد، دشمن را می کشت، دختر را می گرفت و تماشاچی را راضی نگهمیداشت، بدون اینکه نکتایی اش باز شود و یا سیگارش به زمین بیافتد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هلمند سرزمین تریاک و ترور، دورنمای نبردهای جاسوس 007 در قرن بیست و یک خواهد بود. این برای اولین بار نیست که جیمز باند با تروریست ها می جنگد، پیش از این در فلم «کازینو رویال» (مارتین کمپبل، 2006) او به نبرد مردانی می رود که میخواهند پول کلانی را به «سازمان جهانی تروریسم» کمک کنند. «کازینو رویال» نخستین ماموریت جیمز باند در جهان پس از یازده سپتامبر بود. اما با ماموریت بیست سومش به افغانستان خواهد آمد و در مزرعه ی تریاک و مامن تروریسم، با دشمنان نوین غرب به شکل رو در رو خواهد جنگید. البته مامور 007 افغانستان را از قبل می شناسد؛ او در پانزدهمین ماموریتش در فلم «The Living Daylights» (1987) که تیموتی دالتون نقش او را بازی می کرد به افغانستان آمد. جیمز باند در آن فلم دستگیر می شود و او را به یک زندان شوروی در افغانستان منتقل می کنند، ولی باند همچون همیشه موفق میشود از دست نظامیان شوروی فرار کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق گزارش «تایم» یکی از مامورین وزارت خارجه ی آمریکا که چندین سال در بخش مبارزه با مواد مخدر در هلمند کار کرده است، قرار است در فلم جدید باند به صفت مشاور پروژه حضور داشته باشد. حتا گفته می شود که بخش هایی از فلم نیز قرار است در خود ولایت هلمند فلمبرداری شود. ولی بخش اعظم فلم در راجستان فلمبرداری خواهد شد که شباهت های زیادی به جنوب افغانستان دارد. این مساله باعث شده است که از بازیگران هندی نیز در فلم استفاده شود. مهمترین بازیگری که در ماموریت بیست و سوم جیمز باند حضور خواهد داشت، فریده پینتو بازیگر اصلی فلم «میلیونر زاغه نشین» (دنی بویل، 2008) است. دختر زیبای هندی که حالا یک ستاره ی بین المللی است و از این پس به فهرست بلند «دختران باند» خواهد پیوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلمهای جیمز باند پر است از زنان زیبا و جوان. زنان عشوه گر و باریک اندامی که یا جاسوس اند و یا معشوقه، گاهی تفنگچه حمل می کنند و برای باند خطرناک اند و گاهی قربانی اند و باند آنها را نجات می دهد؛ ولی در حال همگی به عنوان «دختران باند» شناخته می شوند و نهایت آرزویشان همبستری با مامور 007 است. دانشگاه ایالتی کلیولند در آمریکا 195 دختر باند را در بیست فلم نخست جیمز باند به دو دسته تقسیم کردند: 98 دختری که باند همرایشان خوابیده است و 97 دختری که باند همرایشان نخوابیده است. آنها پس از بررسی دریافتند که دخترانی که باند با آنها خوابیده است اکثراً موهای بلند سیاه دارند، لاغر اندام تر هستند، جوانتر هستند و توانایی استفاده از اسلحه را داشته اند. هر چند به مرور زمان شوق و ذایقه ی جاسوس انگلیسی در انتخاب زنان گاهی دچار تغییر شده است، ولی در مجموع او به دختران سیاه موی و بلند قد عنایت بیشتری داشته است. حالا دختر سیه چرده و سیه موی هندی، معلوم نیست که آیا خواهد توانست به دل این جاسوس بلوند راه بیابد یا خیر.    &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;جیمز باند جزیی از فرهنگ پاپ است، کالای عامه پسندی است که مشتریان سرگرمی آن را می خرند. اما همیشه در پس این پدیده ی فرهنگی انگیزه های سیاسی وجود داشته است. از اولین رمانهایی که یان فلمینگ نوشت تا فلمهایی که در این سالها هالیوود می سازد، همواره جیمز باند به مصاف دشمنانی رفته است که غرب کاپیتالیست با آنها روبرو بوده است. او سالها با کمونیست ها جنگید و در نهایت پیروز شد، و حالا آمده است با تروریست ها بجنگد که معلوم نیست پایان این نبرد به نفع کدام یک رقم خواهد خورد. نه سال است که بوش و اوباما در افغانستان، در پی بن لادن می گردند ولی هنوز به او دست نیافته اند؛ حالا جیمز باند را به میدان فرستاده اند تا شاید او بتواند تروریست عرب را از پای در آورد. بدون شک او این کار را خواهد کرد. تماشای دویدن جیمز باند، این هیجان انگیزترین مرد دونده ی سینما، در دشت های خاکی هلمند دیدنی خواهد بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1141154763106604591?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1141154763106604591/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1141154763106604591&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1141154763106604591'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1141154763106604591'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='از کابل با عشق؛ جیمز باند به افغانستان می آید'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S7gRUlcsh6I/AAAAAAAAAVc/uxm0EidcXj0/s72-c/James-Bond-Forever-Bond-450109.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4276892808173861315</id><published>2010-03-14T16:30:00.000-07:00</published><updated>2010-03-14T16:48:18.136-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شعر، مزاری، ابراهیم امینی'/><title type='text'>مرثیه جاری</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S51zX4oq93I/AAAAAAAAAVU/rHg1_pASxfo/s1600-h/mazari.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 262px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S51zX4oq93I/AAAAAAAAAVU/rHg1_pASxfo/s320/mazari.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5448637978365327218" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دیروز 13 مارچ برابر بود با شهادت عبدالعلی مزاری (1946-1995) پیشوای بزرگ مردم هزاره. کسی که هویت مردم هزاره را بازسازی کرد و مسیر نسل های آینده ی این قوم را تغییر داد. او قهرمان من و تمام کسانی است که امروز در افغانستانی زنده گی می کنند که «دیگر هزاره بودن جرم نیست». بدین خاطر شعر پایین را خدمت دوستان تقدیم می کنم که ابراهیم امینی شاعر جوان بلخی سروده است. امینی یکی از بااستعدادترین شاعران نسل نو افغانستان است. سالها درد و رنج از هزاره ها شاعران خوبی ساخته است که یک نمونه اش همین جوان شیرین کلام است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابراهيم اميني&lt;br /&gt;مرثيۀ جاري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به باوري که چرا بند هاي گندم سوخت&lt;br /&gt;تمام عمر دل تو براي مردم سوخت&lt;br /&gt;هنوز مرثيه ات بر زبان ما جاري ست&lt;br /&gt;و خون ريخته ات در رگان ما جاري ست&lt;br /&gt;هنوز ازهمه ی امتيازها دوريم&lt;br /&gt;هنوز شيفتهء يک نگاه مغروريم&lt;br /&gt;تورفتي و شب مابي ستاره تر شده است&lt;br /&gt;تورفتي آه يتيمت هزاره تر شده است&lt;br /&gt;پدر ز سوختن خانه ات خبر داري؟&lt;br /&gt;ولي ز مردن اين ديوانه ات خبر داري؟&lt;br /&gt;اگرچه ما زتن خسته سخت بيزاريم&lt;br /&gt;برو به بلخ ببين زير خاک سرداريم&lt;br /&gt;پدر يتيم ترا تهمت دگر بستند&lt;br /&gt;پدر به خاطر تخريب تو کمر بستند&lt;br /&gt;براي اينکه شهادت رسالت است پدر&lt;br /&gt;برادران تو پيشت خجالت است پدر&lt;br /&gt;چگونه پنجره باور کند عبور ترا&lt;br /&gt;به کي نويد دهم لحظهء ظهور ترا&lt;br /&gt;پدر شکايتم از شير نيست از موش است&lt;br /&gt;که بر مزار شما چند شمع خاموش است&lt;br /&gt;پدر يتيم تويک سينه گفتني دارد&lt;br /&gt;هزار عقدهء تلخ وشکستني دارد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4276892808173861315?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4276892808173861315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4276892808173861315&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4276892808173861315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4276892808173861315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='مرثیه جاری'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S51zX4oq93I/AAAAAAAAAVU/rHg1_pASxfo/s72-c/mazari.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-1792135747027735389</id><published>2010-03-07T04:29:00.000-08:00</published><updated>2010-03-11T10:55:48.676-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تلویزیون فارسی 1، فارسی وان، سعد محسنی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='farsi1'/><title type='text'>نگاهی به تلویزیون «فارسی 1»: سعد و تولسی و ویکتوریا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S5OceEJnyOI/AAAAAAAAAVM/Gl-MAt2jwyk/s1600-h/farsi1-logo+(13).JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 240px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S5OceEJnyOI/AAAAAAAAAVM/Gl-MAt2jwyk/s320/farsi1-logo+(13).JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5445868414745168098" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالهاست که تولسی، زن هندی بلند قامت و خوش چهره، ملت افغانستان را از کار و زندگی انداخته است. او با رفقا و رقبایش در سریال «زمانی خشو هم عروس بود» هر شب همه را به پای تلویزیون می کشاند؛ از پولیس ترافیک تا ملای مسجد، از سرمعلم مکتب تا معاون وزیر و از زن شوی مرده تا طفل مکتب گریز، هیچ کس نیست که شیفته ی سیرت و سیمای این زن درشت اندام نباشد. ولی در خانه ی همسایه ی ما ایران، زن دیگری غوغا به پا کرده است: ویکتوریا، زن میانسال و عشوه گری که به تازه گی شوهر پیر را ترک کرده و دل از یک مرد جوان ربوده  است. او باعث شده که مردم مومن ایران از تماشای روضه خوانی تلویزیونهای دولتی یکسره دست بشویند و به عشوه گری های این زن زیبای کلمبیایی چشم بدوزند. اما چه رابطه یی بین تولسی هندی و ویکتوریای کلمبیایی وجود دارد؟ ظاهراً این رابطه را باید در مردی جستجو کرد که این دو زن را به این دو کشور فرستاده است: سعد محسنی. تاجر جوان قندهاری که به تازه گی کمر بسته است  تا امپراطوری کوچک رسانه یی اش را فراتر از مرزهای افغانستان گسترش دهد. مردی که آمریکایی ها او را «روپرت مرداخ افغانستان» لقب داده اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آگست 2009 تلویزیون «فارسی 1» (که "فارسی وان" خوانده می شود) روی ماهواره ی "هاتبرد" شروع به نشر برنامه کرده است. این تلویزیون که از دبی نشر می شود، جدیدترین سریالهای آمریکایی را با دوبله فارسی برای مخاطبان ایرانی نشر می کند. تقریباً تمام برنامه های فارسی 1، سریال های آمریکایی و کوریایی است برعلاوه یک برنامه موسیقی که آنهم فقط موزیک ویدیوهای انگلیسی نشر می کند. هر چند فقط هفت ماه از عمر فارسی 1 می گذرد، اما به شکل عجیبی توانسته است در میان مخاطبان ایرانی نفوذ کند. آغاز نشرات این تلویزیون تقریبا همزمان بود با جنبش اعتراضی سبز در ایران، این باعث شد که بسیاری از ایرانی ها فکر کنند که حکومت ایران خودش فارسی 1 را راه انداخته است تا مردم به جای تظاهرات در خیابان، در خانه بنشینند و «ویکتوریا» ببینند. اما پس از آنکه دولت ایران اقدام به پخش پارازیت روی این شبکه کرد این شبهه باطل شد. تا هنوز بزرگترین سوال بیننده گان کنجکاو این شبکه این است که چه کسی این تلویزیون را اداره می کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق نظرسنجی ها، مردم ایران پس از مردم اسراییل آمریکادوست ترین مردم در خاورمیانه هستند. این موضوع را سعد محسنی به خوبی می دانست، وقتی که دو سال پیش شروع به پایه گذاری تلویزیونی کرد که در آن فقط سریال آمریکایی  نشر کند. چیزی که در هیچ تلویزیون فارسی زبان وجود ندارد. ایرانیها دو نوع تلویزیون می بینند: تلویزیون دولتی ایران که سراسر تبلیغات حکومتی است، و تلویزیونهای مستقر در خارج از ایران مشهور به «تلویزیونهای لوس آنجلسی» که سراسر تبلیغات ضدحکومتی هستند. تلویزیونهای لوس آنجلسی به خاطر کوچک بودنشان قدرت خرید و فلم و سریال آمریکایی را ندارند و بیشتر یا آهنگ نشر می کنند یا دشنام علیه حاکمان ایران. فقط یک تلویزیون بنام «ام بی سی پرشیا» که از طرف یک شرکت عربی نشر می شود، فلمهای آمریکایی را با دوبله فارسی نشر می کند. در این میان جای یک تلویزیون که بتواند سریال های جدید آمریکایی را با دوبله فارسی نشر کند، کاملاً خالی بود. که آن را آقای محسنی پر کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعد محسنی به معنای مدرن کلمه یک «کارگشا» است. کارگشا همان چیزی است که در انگلیسی به آنEntrepreneur  می گویند و در افغانستان «متشبث» ترجمه شده است؛ که اصلاً ترجمه ی جالبی نیست. حتا کلمه ی کارگشا نمی تواند معنای «انترپرنیور» را به طور کامل برساند. انترپرنیور به کسی گفته می شود که ایده های تازه دارد، بسیار ریسک پذیر است، و با سرمایه گذاری فرصت های تازه ایجاد می کند. از سال 2002 که سعد همراه با دو برادرش جاهد و زید و خواهرش وژمه محسنی از استرالیا به کابل آمدند، همواره در عرصه ی رسانه یک ابتکار جدید کردند و ده ها افغانی دیگر از آنها  تقلید کردند و هیچ کدام نتوانستند با او رقابت کنند. آنها شرکت رسانه یی «موبی مدیا گروپ» شان را با رادیو «آرمان» شروع کردند، یک رادیوی سرگرمی روی موج اف ام که تنها ستاره ی آن شکیب ایثار بود. ایثار طوری در رادیو آرمان برنامه اجرا می کرد که تمام رادیوهای پس از آرمان تا امروز از او تقلید می کنند و زمانی هم که به تلویزیون «طلوع» رفت تبدیل شد به یک مدل نمونه برای دیگر مجریان تلویزیونی در افغانستان. محسنی ها تلویزیون طلوع را در سال 2004 با پولی که از اداره کمک های بین المللی ایالات متحده بدست آوردند (به نقل از نیویورک تایمز) راه اندازی کردند. پس از آن دامنه فعالیت های موبی گروپ هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه امروز سه تلویزیون، یک رادیو، یک وبسایت خبری، شرکت تولید موسیقی، مجله انگلیسی، انترنت کافی های زنجیره یی، شرکت خدمات انترنتی فقط بخشی از آن است. تلویزیون طلوع، برای اولین بار سریال خارجی را دوبله و نشر کرد، برنامه «ستاره افغان» را بر اساس «آمریکن آیدول» ساخت و سریال افغانی تولید کرد.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوالی که درباره فارسی 1 حل نشده این است که پول این تلویزیون را چه کسی می پردازد؟ البته این سوال کسانی است که سعد محسنی را نمی شناسند.  سعد محسنی یک کاپیتالیست تربیت شده است. او در استرالیا بانکدار بود و به خوبی با قواعد بازی َآشناست. بزرگترین سحر او در این است که می تواند از هر کسی که بخواهد کار بکشد و از هر چیزی که بخواهد پول بدست آورد. نشر آن همه سریال جدید آمریکایی نیاز به خرید «کاپی رایت» دارد، که محسنی با شراکت با شرکت «استار» که یکی از زیرمجموعه های «نیوز کارپوریشن» است انجام داده است. او قبلاٌ سریال «24» را برای طلوع خریده بود و این بار نیز  چنین کاری را برای فارسی 1 کرده است. اما حدس من این است، فارسی 1 این سریال ها را نه بر اساس یک معامله تجاری بل بر اساس یک معامله سیاسی خریده است. چون خود طلوع و بیشتر برنامه هایش بر اساس معاملات سیاسی-تجاری تولید می شود. کسی که بتواند برای تولید سریال افغانی «رازهای این خانه» از نیروی های آیساف پول بگیرد، حتماً می تواند برای راه اندازی یک تلویزیونی که ملیونها ایرانی را به سوی خود کشیده است از آمریکایی ها پول بگیرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رنگ لوگو و تم گرافیکی فارسی 1 گلابی (صورتی) است. این رنگ در فرهنگ رسانه و سرگرمی رنگ سکس و رمانس است. برنامه های این تلویزیون هم تماماً درباره مشکلات خانواده گی، خیانت به همسر، روابط رمانتیک دختر و پسر و مسایلی از این قبیل است. من پیش بینی می کنم که در آینده ی نزدیک ما شاهد یک فارسی 2 و بعد فارسی 3 خواهیم بود. فارسی 2 احتمالاً با رنگ سرخ یا آبی یک تلویزیون خبری-سیاسی خواهد بود و فارسی 3 به احتمال قوی یک تلویزیون موسیقی و سینما. پیشوای معنوی محسنی، روپرت مرداخ است، یک یهودی استرالیایی که شرکت نیوز کارپوریشن را رهبری می کند. این شرکت پس از «والت دیزنی» دومین شرکت بزرگ رسانه یی در دنیا است و صدها تلویزیون و روزنامه و انتشارات (همه محافظه کار) در سراسر دنیا در اختیار آن است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگترین ضعف فارسی 1 تا کنون دوبله های آن است. تمام سریال های این تلویزیون در کابل توسط افغانهایی که زمانی در ایران مهاجر بوده اند دوبله میشود. با آنکه برای مدتی یک مدیر دوبلاژ از تهران به کابل آمد تا این جوانان را آموزش دهد ولی باز هم سطح دوبله ی آنها به حدی نیست که مردم ایران را راضی نگهدارد. چون در ایران مردم به دوبله ی بسیار با کیفیت تلویزیون دولتی عادت کرده اند و دوبله ی جوانان بی تجربه ی فارسی 1 برای شان قابل تحمل نیست. با بررسی سایت های اجتماعی و نظراتی که بیننده گان این تلویزیون در این سایت ها ارایه کرده اند، به این نتیجه رسیده ام که تیر محسنی به هدف خورده است. او همه جای می تواند جاهای خالی را پیدا کند تا اولین کسی باشد که پایش را آنجا می گذارد. با آنکه در بازار رسانه ی ایران شاید بیش از صدها تلویزیون داخلی و خارجی فارسی زبان وجود داشته باشد؛ ولی هیج تلویزیونی وجود نداشت که سریال را به زبان فارسی نشر کند، او با اینکار با سرعت عجیبی بازار ایران را تسخیر کرده است. یکی از بیننده گان این تلویزیون در فیس بوک نوشته است که پس از دیدن فارسی 1 دیگر « نه اخبار بی بی سی فارسی را می بیند» و نه هم به «تحلیل های محسن سازگارا در تلویزیون صدای آمریکا» توجهی دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی است که ایران کانون تبلیغات رسانه یی شده است. پس از بی بی سی که تلویزیون فارسی اش را راه انداخت، حالا «یورو نیوز» و یک کشور عربی هم سعی به ایجاد تلویزیون فارسی زبان کرده است. پیش از آن هم چندین تلویزیون فارسی از آمریکا با بودجه کنگره آمریکا برنامه نشر می کردند. در این گیر و دار، ولی فقط محسنی توانسته است بفهمد که ایرانی ها واقعاً چه میخواهند. کس دیگری در فیس بوک نظر داده است که برنامه های فارسی 1 علیه اخلاق خانواد است و با معیارهای جامعه ایران نمی سازد. ولی ده ها نفر علیه او نظر داده اند که برنامه های تلویزیون فارسی 1 بیش از برنامه های تلویزیون دولتی واقعیت های اجتماعی ایران را بازگو می کند. اگر فارسی 1، این طور که فعلا پیش می رود ادامه دهد بعید نیست که درآمد آن بیش از تمام رسانه های موبی گروپ در افغانستان باشد. محسنی و مرداخ، تولسی و ویکتوریا، یک اتحاد عجیب برای سرگرم کردن دو ملت سرگردان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-1792135747027735389?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/1792135747027735389/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=1792135747027735389&amp;isPopup=true' title='27 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1792135747027735389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/1792135747027735389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/03/1.html' title='نگاهی به تلویزیون «فارسی 1»: سعد و تولسی و ویکتوریا'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S5OceEJnyOI/AAAAAAAAAVM/Gl-MAt2jwyk/s72-c/farsi1-logo+(13).JPG' height='72' width='72'/><thr:total>27</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7728871253071844309</id><published>2010-02-28T01:39:00.000-08:00</published><updated>2010-02-28T07:55:35.025-08:00</updated><title type='text'>شهید سینما (به یاد سیورن بلانشه)</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S4o53FE6rqI/AAAAAAAAAU8/ToIcgZxj9fM/s1600-h/_MG_4786+Kopie.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 213px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S4o53FE6rqI/AAAAAAAAAU8/ToIcgZxj9fM/s320/_MG_4786+Kopie.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5443226718049054370" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیورن بلانشه پیش از هر چیز یک عاشق سینما بود. عشقی که او را از فرانسه تا الجزایر، از ویتنام تا صربستان و از کلمبیا تا کابل کشاند؛ عشق شورانگیزی که  پایانی تراژیک و تلخ داشت. فلمساز 67 ساله ی فرانسوی تمام عمر تلاش کرد تا این عشق بی پروا به سینما را در میان دیگر مردمان جهان نیز گسترش دهد. او در سال 2006 مدرسه ی سینمایی «آتلیه وران» را در کابل بنیاد نهاد و از آن سال بدین سو بیش از 30 بار به افغانستان سفر کرد.  روز پنجشنبه 25 فبروری وقتی از پاریس به کابل آمد؛ هیچ گاه فکر نمی کرد که این آخرین سفرش باشد؛ اما در کابل شهر مرگ و مصیبت هیچ چیزی قابل پیشبینی نیست. او فردای آن روز در حادثه ی تروریستی مرکز شهر، در کنار پانزده تن دیگر توسط طالبان به قتل رسید. سیورن بلانشه مردی که جانش را در راه سینما فدا کرد، یک شهید سینمای افغانستان است. او جان تازه یی به سینمای افغانستان دمید، نگاه ما را به سینمای مستند تغییر داد، سبک مستندسازی «سینما وریته» را به افغانستان معرفی کرد و شاگردان زیادی را در این راه آموزش داد. او رفت اما میراث بزرگی از خود بر جای گذاشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرمرد بلند قامت فرانسوی، انسانی مهربان و شوخ طبع، و معلمی بادرک و دانشمند بود. او سینمای مستند را به خوبی می شناخت و با گشاده دستی سعی کرد این شناخت بصری را به شاگردانش منتقل کند. سیورن بیش از بیست تن از جوانان افغان را در ورکشاپ هایش فلمسازی یاد داد. با آنکه هرگز نتوانستم افتخار شاگردی این استاد بزرگ را داشته باشم، او را به شکل مداوم در محافل سینمایی می دیدم و همیشه که فرصتی پیش می آمد درباره سینمای فرانسه و فلمسازان فرانسوی مورد علاقه ام همرایش گفتگو می کردم. او معلومات دست اول و خوبی درباره سینمای فرانسه داشت، در چنیدن فلم فرانسوی بازی کرده بود و برای چند فلم آهنگ ساخته بود و ده ها فلم مستند هم کارگردانی کرده بود. او به من «سینه فیل» می گفت که یک کلمه ی فرانسوی به معنای عاشق سینما یا سینمادوست است. در ورکشاپ 2009 از من خواست تا فلم «خوشه چینان و من» اثر انیس وردا را برای شاگردانش نقد کنم، و زمانی که به آنجا رفتم، مرا با عنوان سخاوتمندانه ی «بهترین منتقد فلم در افغانستان» معرفی کرد و بعد به شوخی افزود: «چون یگانه منتقد فلم در این کشور است!».  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسسه «آتلیه وران» در سال 1981 در پاریس پایه گذاری شد. سیورن بلانشه و ژان روش از بنیانگذاران اصلی این موسسه بودند. ژان روش یک مردم شناس و سینماگر فرانسوی است که به عنوان پدر «سینما وریته» در فرانسه شناخته می شود. او را از اعضای سینمای «موج نو» نیز می دانند: ژان روش فلمی ساخت بنام «من یک سیاه» که در آن برای اولین با از تکنیک جامپ کت استفاده کرد؛ این تکنیک بعدها توسط ژان-لوک گدار در فلمهایش استفاده شد و بدل شد به شیوه یی در تمام فلمهای متفاوت دهه ی شصت میلادی. آتلیه وران سعی در ترویج سینمای مستند مردم شناسانه دارد. از همان دهه ی 80 میلادی ژان روش و همکارانش سعی کردند با آموزش مردمان بومی، آنها را وادارند تا درباره ی فرهنگ و جامعه ی خود فلم بسازند. آنها به این عقیده بودند که نباید همیشه منتظر غربی ها بود تا درباره ی یک کشور دور افتاده فلم بسازد. سينما وريته سبک کاری آتلیه وران است و آن را «سینما حقیقت» ترجمه کرده اند. این سبک، ریشه در سینمای شوروی سالهای  1920 دارد ولی اساساً  به جنبشي در فلم سازي اشاره دارد كه در سال هاي 1950 در فرانسه آغاز شد. در سینما وریته کمره به عنوان چشم ناظر فقط واقعیت را ثبت می کند. فلمساز از فرایند آفرینش حذف می شود، و سعی میشود تا حقیقت برهنه به شکل مستقیم توسط کمره ثبت شود و به روی پرده ظاهر گردد. در اين سبك، کمره های كوچك و سبک، نور و صدای طبيعي استفاده مي شود و از جلوه هاي ويژه، اشکال گرافیکی و به خصوص روایت (یا نریشن) پرهیز می شود. سينما وريته هم درفلم سازي مستند و هم در سينماي داستاني وجود دارد. شکل آمریکایی این سبک را «سینما مسقیم» می گویند که البته کمی با سینما حقیقت تفاوت نیز دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آتلیه وران یک مدرسه سینمایی است، ولی نه به معنای کلاسیک کلمه. در آتلیه وران شاگردان آموزش را از طریق آفرینش فرا می گیرند. به آنها دو چیز یاد داده می شود: شیوه استفاده از تکنالوژی ویدیو و نگاه سینمایی. اگر به فلمهایی که در آتلیه وران کابل ساخته شده اند نگاهی بیاندازیم، یک وجه مشترک در آنها می یابیم و آن نگاه بی واسطه به زنده گی روزمره ی مردم است. سیورن بلانشه در سال 2008 پروژه ی «کودکان کابل» را ایجاد کرد که طی آن شاگردان فارغ التحصیل اش پنج فلم مستند درباره کودکان شهر کابل ساختند؛ فلمهایی که مطمیناً به عنوان بهترین اسناد تصویری زنده گی اطفال کابل در تاریخ سینمای افغانستان ثبت خواهند شد. فلم «بلبل» (رضا یمک) و «خشت و خیال» (صدیقه رضایی) از آن جمله در فستیوال کن 2008 نیز نمایش داده شدند. بقیه تولیدات این موسسه در ده ها فستیوال فلم و تلویزیون های خارجی به نمایش در آمده اند. ورکشاپ های آتلیه وران از سوی گوته انستیتوت، مرکز فرهنگی فرانسه، افغان فلم، رادیو تلویزیون ملی، دانشگاه کابل و بنیاد فرهنگ و جامعه مدنی حمایت می شد. هرچند گاهی با ناملایمی و نامهربانی مواجه شد اما هیچگاه سیورن عشق به افغانستان و علاقه اش به جوانان فلمساز را از دست نداد و همواره سعی کرد راهی بجوید تا باعث پیشرفت شاگردانش و تقویت سینمای افغانستان باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیورن بلانشه یک سینماگر متعهد بود. او مردی بود که خطر کار کردن در افغانستان را بر آسایش تدریس در پاریس ترجیح می داد. با آنکه آتلیه وران در بیش از بیست کشور دنیا نماینده گی دارد، او حاضر شد به کابل بیاید و در میان خطر هر لحظه یی انفجار و انتحار و اختطاف، به تدریس و تربیه ی جوانان افغان همچنان ادامه دهد. او از آن نسل فلمسازان فرانسوی بود که هیچگاه آرمانهای انسانی اش را به بهای منافع مادی نمی فروشند. همکار او ژان روش نیز همچون بلانشه دور از زادگاهش وفات یافت، او در کشور آفریقایی نیجر در سال 2004 در یک حادثه ترافیکی کشته شد. ژان روش نیز تمام عمرش را وقف سینمای  آفریقا کرد و حالا به عنوان پدر سینمای نیجر شناخته می شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگ تکان دهنده ی سیورن بلانشه، بیش از همه شاگردان او را در کابل به اندوهی عمیق فروبرده است. محبوبه ابراهیمی یکی از آنهاست که در یادداشتی نوشته است: « سیفغن رفت و  قصه ما را در این آشفته بازار کسی نخواهد شنید... حالا ما مانده ایم و فلم های  ناتمامی که آرزو داشتیم سیفغن ببیند، سرمان قهر شود، به ما بخندد و اشتباهات مان را گوشزد کند. ما مانده ایم و یک دنیا نگرانی، چرا که دیگر سیفغن نیست تا در پاریس برای ما نگران باشد». بصیر سیرت دیگر شاگردش می گوید: «او پدر ما بود». تاج محمد باختری به یک روزنامه فرانسوی گفته است: «استاد ما انسان خاصی بود که من نمی توانم احساسم را درباره از دست دادنش بیان کنم». و رضا یمک دیگر شاگردش در شعری برایش می گوید: «برگ افتاد، شاخه شکست و درخت هیچ نگفت // ای خزان، وی زمستان، من به بهار پیوستم». و مارتین گرنر دوست آلمانی بلانشه نوشته است: «سیورن انسانی خیرخواه، گرمابخش و شوخ طبع بود. به عنوان یک استاد سینما به استعداد بی مانند نسل جوان افغان عمیقاً باور داشت و سعی کرد به آنها نیرو بدهد و آنان را تشویق کند». برنارد کوشنر وزیر خارجه فرانسه مرگ بلانشه را ضایعه یی بزرگ خوانده است و از او به عنوان یکی از  «عناصر اصلی فعالیت های فرهنگی فرانسه در افغانستان» نام برده و گفته است که علی رغم این حادثه، کشور فرانسه به تعهدات فرهنگی اش در قبال افغانستان پایبند است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیورن بلانشه تاثیر عمیقی روی سینمای افغانستان طی چند سال اخیر داشته است. بدون شک این تاثیر در سالهای آینده بیشتر هویدا خواهد شد. او بنیاد نوینی برای سینمای مستند افغانستان گذاشت و ثمره ی این بنیاد مایه افتخار فرهنگ افغانستان خواهد بود. جهت قدردانی از ایثارگری این هنرمند بزرگ و جهت نگهداشت یاد و خاطره ی او برای نسل های آینده ی سینمای افغانستان و احترام به همسر و دختر سیورن که اکنون در پاریس عذادار هستند، من به هیئت رهبری فستیوال بین المللی فلمهای کوتاه و مستند کابل پیشنهاد میکنم تا «جایزه ی بهترین فلم مستند» را در این جشنواره به نام «جایزه سیورن بلانشه» نامگذاری کنند و به هر سال به بهترین فلم مستند افغانی اعطا کنند. و یا در کنار جایزه ی بهترین فلم مستند، جایزه ی دیگری تحت نام سیورن بلانشه ایجاد کنند تا پاسداری متمدنانه یی از ایثارگری این مرد شده باشد. سیورن میراثی را از خود برجای گذاشت که برای قدردانی از آن، این کوچک ترین کاری است که جامعه ی سینمایی افغانستان برای او کرده می توانند. روح او را در آرامش ابدی میخواهم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-7728871253071844309?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/7728871253071844309/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=7728871253071844309&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7728871253071844309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/7728871253071844309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='شهید سینما (به یاد سیورن بلانشه)'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S4o53FE6rqI/AAAAAAAAAU8/ToIcgZxj9fM/s72-c/_MG_4786+Kopie.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-4004508435107632327</id><published>2010-01-30T16:19:00.000-08:00</published><updated>2010-01-30T16:25:33.989-08:00</updated><title type='text'>جنبش سبز و جشنواره فجر</title><content type='html'>جشنواره  فلم فجر بزرگترین رویداد سینمایی  ایران است که هر ساله در ماه دلو و در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی از  سوی دولت ایران برگزار  می شود. اما امسال این جشنواره تحت شرایط کاملاً متفاوتی برگزار شده و گفته می شود برای نخستین بار دولت ایران از برگزاری آن  پشیمان است. ماجرا از آنجا شروع شد که  اکثر فلمسازان مشهور ایران حاضر نشدند تا در داوری جشنواره سهم بگیرند؛ این باعث شد که برخلاف معمول هیئت داوران را از  میان آدمهای نه زیاد مشهور انتخاب کرده و نامشان را در آخرین لحظات اعلان کنند. اما یکی از این داوران به نام فاطمه گودرزی یک روز پس از اعلام نامش، گفته است که اصلا از ماجرا خبر ندارد و قولی برای داوری نداده است، لذا معذرت میخواهد و نمی تواند در داوری جشنواره شرکت کند. مشکل بعدی تصمیم تحریم عمومی جشنواره از سوی مردم است که برگزار کننده گان را حیران کرده است. این باعث شده است که استقبال بسیار اندکی از جشنواره شود و به خصوص روز افتتاحیه فستیوال تعداد چوکی های خالی در سالون بسیار بیشتر از چوکی های پر بود. اما دولت ایران چون این مشکل را  از پیش حدس می زد؛ اقدام به کار جالبی کرده است: رفع توقیف ده ها فلمی که طی سالهای گذشته به علت های مختلف اجازه نمایش نداشتند و حالا با نمایش آن در جشنواره فجر سعی می کنند مردم را وسوسه کنند تا به تماشای این فلمها بیایند. اما ظاهرا این تاکتیک هم کار نکرده است چون برخی سایت های ایرانی خبر داده اند که در آخرین شیوه ی جذب مخاطب، جشنواره اقدام به پخش تکتهای رایگان کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته برای ایرانی ها بزرگترین تغییری که در جشنواره امسال حس می شود؛ برگزاری زود هنگام آن است. دولت ایران برخلاف تمام سالهای گذشته، طوری زمان جشنواره را تنظیم کرده است تا قبل از 22 دلو که روز پیروزی انقلاب اسلامی  است ختم شود (5 تا 15 دلو) و مهمانان خارجی جشنواره شاهد تظاهرات  مخالفین دولت در آن روز نباشند. چون جنبش سبز از هم اکنون تصمیم گرفته اند تا 22 دلو را به بزرگترین نمایش مخالفت شان با رژیم ایران تبدیل کنند. این تصمیم حکومت، فقط یک نکته را نشان می دهد و آن این است که حکومت ایران واقعاً از مردم ترسیده است و خود را بر لبه ی پرتگاه احساس می کند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحریم جشنواره فجر فقط از سوی ایرانی ها نیست. اکثر فلمسازان غربی نیز که قرار بوده اند در جشنواره امسال حاضر شوند از تصمیم خود منصرف شده اند.  از آن میان کن لوچ کارگردان نامدار انگليسی و تعداد ديگری از سينماگران سرشناس جهانی، اعلام کرده اند که از شرکت در جشنواره فلم فجر امسال خودداری خواهند کرد. علاوه بر کن لوچ، فلمسازان برجسته و سرشناس ديگری چون تئو آنجلوپولوس، فلمساز صاحب نام يونانی و خالق آثاری همچون « سفر به سيترا» و «چشم اندازی در مه»  فيليپ لوره، فلمساز فرانسوی و اليا سليمان سينماگر فلسطينی نيز در اقدام مشابهی از حضور در جشنواره فلم فجر امسال انصراف داده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تحریم های گسترده بین المللی در پی نامه یی صورت می گیرد که جمعی از فلمسازان ایرانی برای سینماگران بین المللی فرستادند. در این نامه از جمله آمده است:« همکاران عزیز؛ هر چند مشتاق پذیرایی از شما در کشورمان هستیم، اما اعلام می کنیم اکنون پذیرش دعوت دولت ایران از سوی شما و حضور در جشنواره ی فجر، حمایت از برگزارکنندگان و تایید دولتی است که مردمش عزادار کشته شدگان سرکوب ها و چشم انتظار زندانیان و گم شدگان خود هستند. حضور شما در جشنواره ی فجر امسال، نادیده گرفتن مبارزات حق طلبانه ی مردم مظلوم ایران خواهد بود. ما سینماگران ایران آرزو می کنیم در آینده ای نه چندان دور، میزبان شما در جشنواره ای مورد قبول ملت ایران باشیم».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته این برای اول بار نیست که یک جشنواره سینمایی به نفع یک جنبش مردمی تحریم می شود. در ماه می سال 1968 جشنواره فلم کن نیز مصادف بود با اعتراضات خیابانی گسترده در فرانسه. فلمسازان جوان و انقلابی آن زمان با یک حرکت نمادین اقدام به تعطیلی جشنواره فلم کن کردند. در ویدیوهایی که از آن زمان مانده است، ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو و برخی از اعضای سینماتک پاریس را می بینیم که در برابر تماشاچیان جشنواره حاضر می شوند و از آن ها میخواهند که به نفع جنبش کارگری از تماشای فلمها دست بکشند. فرانسوا تروفو قطعنامه یی را قرائت می کند، و فلمسازان دیگری همچون میلوس فورمن کارگردان چکی، آلن رنه، کلود لولوش، ژان کوکتو، رومن پولانسکی و دیگران هر یک به نوبت مخالفت خود را اعلان کرده و فلم خود را از برنامه فستیوال بیرون می کشند. اما وقتی ژان-لوک گدار شروع کرد به صحبت های تندی علیه برگزاری فستیوال و همسبتگی خود را  با «رفقای دانشجو» اعلان کرد برخی از حاضران علیه او صدای مخالفت شان را بلند کردند و او از جمله در جواب آنها گفت: «ما از همبستگی با کارگران و دانشجویان حرف می زنیم، و شما از کلوزآپ و دالی شات گپ می زنید... کونی ها!». در نهایت هیئت رهبری فستیوال کن، مجبور می شود با صدور بیانیه یی تعطیلی فستیوال را در سال 1968 اعلان کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچند انقلاب کارگری فرانسویان با تحریم جشنواره کن به پیروزی نرسید؛ اما امیدوارم که تحریم جشنواره فجر ثمره ی بهتری داشته باشد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویدیوی تاریخی جشنواره کن 1968 را در پایین ببینید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/qZQXtFXpO9Y&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;rel=0"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/qZQXtFXpO9Y&amp;hl=en_US&amp;fs=1&amp;rel=0" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-4004508435107632327?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/4004508435107632327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=4004508435107632327&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4004508435107632327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/4004508435107632327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='جنبش سبز و جشنواره فجر'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-5387596155843027815</id><published>2010-01-23T23:16:00.000-08:00</published><updated>2010-01-23T23:18:02.348-08:00</updated><title type='text'>پیامبر مرگ</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S1vz9RM_xKI/AAAAAAAAAUI/vUcBxCL-IvM/s1600-h/the-messenger-movie-poster-woody-harrelson.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 213px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S1vz9RM_xKI/AAAAAAAAAUI/vUcBxCL-IvM/s320/the-messenger-movie-poster-woody-harrelson.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430202009640748194" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ویل مونتگمری، وظیفه اش این است که به خانه ی سربازان کشته شده آمریکایی برود و این جمله را در برابر خانواده های شان قرائت کرده و بیرون شود، او اجازه ندارد حتا یک کلمه بیشتر حرف بزند: «رییس ستاد نیروهای مسلح از من خواسته است تا عمیقترین اندوه او را به خاطر مرگ پسر شما ابلاغ کنم که دیروز طی عملیات جنگی در عراق کشته شده است. دفتر تشریفات وزارت دفاع به زودی درباره ی مراسم تشییع و تدفین با شما  در تماس خواهد شد. خدا حافظ». ویل خود در عراق خدمت  کرده است و پس از زخمی شدن به آمریکا انتقال داده می شود و این وظیفه ی عجیب به او واگذار می شود تا سه ماه  باقی مانده خدمت اش را در پست جدید بگذراند. فلم «پیام آور» (اورن موران، 2009) داستان این ماموریت دشوار را روایت می کند؛ ماموریتی که به اعتقاد ویل «از جنگیدن در خط مقدم هم سخت تر است».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بردن خبر مرگ همانقدر سخت است که شنیدن آن. ویل مونتگمری خبر مرگ زیاد شنیده است، از خبر مرگ نابهنگام والدینش تا خبر مرگ دوستانش در جبهه ی عراق؛ اما خبر مرگ دیگران را بردن وظیفه یی است که برای اولین بار با آن مواجه می شود. او موظف است تا خبر مرگ سربازان آمریکایی را قبل از نشر در رسانه ها، به خانواده های شان برساند. به خاطر بی تجربگی، یک کهنه سرباز که تمام عمرش را به همین کار  گذرانده است  با او همراه می شود تا اصول کار را به ویل یاد بدهد. مثلاٌ کهنه سرباز که نامش تونی استون است به او میگوید هیچ گاه از طرف خودت به بستگان سربازان تسلیت نگو و تحت هیچ شرایطی اجازه نداری کسی را بغل کنی و یا تسلی بدهی. سرباز جوان هر روز همچون فرشته ی مرگ با یونیفورم نظامی و چهره ی عبوس، زنگ خانه ها را به صدا در می آورد و خبر تلخ را با لحن خشک و بی احساسی اعلان می کند. برخی ها با شنیدن خبر رعدآسا به فغان و فریاد رو می آورند، برخی ها به نفی و ناباوری، برخی ها به هتاکی و حمله به جان سرباز بی چاره، و بعضی شان حتا نمی دانند چه کار کنند. اما  معمولاً گریه های هستیریک؛ داد و فریاد بلند و حمله به جان سرباز بخشی از ماجرا است. ولی او پس از چند ماموریت کم کم به همه ی اینها عادت می کند.   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فلم داستان آمریکای معاصر است. این روزها در آمریکا خانواده های  زیادی است که هر لحظه انتظار دارند تا سربازی همچون ویل دروازه خانه شان را بکوبد و خبر مرگ پسر، دختر، پدر، مادر یا همسرشان را قرائت کند. این فلم داستان تبعات جنگ است، داستان دودی است که از آتش جنگ عراق و افغانستان برخاسته است و آسمان آمریکا را تیره ساخته است. سینمای جنگ فقط درباره ی مردانی نیست که در جبهه ها می رزمند، بل داستان زنان و کودکانی نیز می تواند باشد که در خانه ها منتظرند. هالیوود که پس از جنگ ویتنام به تولید  انبوهی از فلم های  خوب و خراب در زمینه ی آن تراژدی تلخ پرداخت اینک شروع کرده است  به ساخت سلسله فلمهایی درباره عراق. فلمهایی که تا هنوز درباره عراق ساخته شده است بر اساس «ویکیپدیا»، شامل 28 فلم بلند داستانی است که هر سال به تعداد آن افزوده می شود. در سال 2009 در کنار فلم بسیار موفق «پیام آور»، فلم «جعبه زخم» (کاترین بینگلو، 2009) نیز در زمینه ی جنگ عراق ساخته شد که در اسکار امسال یکی از بخت های اصلی برای دریافت جایزه ی بهترین فلم است. بدون شک همچون جنگ ویتنام، جنگ عراق و افغانستان نیز میتواند سالها برای هالیوود داستان و درام تولید کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «پیام آور» در بستر داستان حساس اش، به یک مساله ی امروزی جامعه آمریکا نیز اشاره می کند؛ و آن عبارت از تاثیر جنگ عراق در میان مردم آمریکا است. جنگ عراق و افغانستان مردم آمریکا را به دو دسته تقسیم کرده است: آنهایی که عضوی از خانواده شان را در این جنگ فرستاده اند و آنانی که در این جنگ هیچ سهمی ندارند. فلم به رابطه ی این دو گروه از آمریکایی ها هم می پردازد.  ویل وقتی از خدمت عراق پس به آمریکا می آید؛ متوجه می شود که دوست دخترش او را رها کرده و با مرد دیگری قرار است ازدواج کند. او در روز ازدواج با ظاهری نامرتب به عروسی آنها می رود. و در بین مراسم لحظه یی از مهمانان می خواهد سکوت کنند تا او چیزی بگوید. بعد آرام به سوی عروس و داماد نزدیک می شود و با لحن تمسخر آمیزی میگوید: «رییس ستاد نیروهای مسلح از من خواسته است تا بهترین تبریکات او را به خاطر نامزدی شما ابلاغ کنم». پس از شنیدن این جمله مجلس به سکوت فرومی رود و همه احساس شرم می کنند. ویل با گفتن این حرف دوپاره گی جامعه آمریکا را نمایان می کند؛ جامعه یی که او برای بخشی از آن خبر تسلیت مرگ را می برد و برای بخش دیگری از آن خبر تبریک ازدواج را. ازدواجی که می توانست ازدواج خود او باشد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;در سینمای آمریکا، سربازان یا قهرمانان ملی اند یا مردان دیوانه. در فلم های زیادی شاهد این نوع کلیشه ها بوده ایم. در دوران جنگ جهانی دوم در تمام فلمهای جنگی سربازان قهرمانان ملی بودند؛ و فلمها هدفی نداشتند جز تقویت روحیه ملی و حس وطنپرستی؛ که البته این مختص آمریکا نبود و شامل تمام  کشورهای درگیر جنگ می شد. پس از  جنگ ویتنام و رسوایی های نظامی سربازان آمریکایی در آن کشور؛ فلمها لحن انتقادی گرفتند و در اکثر آنها سربازان مردان دیوانه یی بودند که از تفنگ های شان مثل بازیچه استفاده می کردند. اما فلم «پیام آور» تصویر سربازی است واقعی که نه مرد دیوانه است و نه قهرمان ملی. او خاطره ی تلخ عراق را پشت سر دارد و واقعیت سرد آمریکا را پیش رو. محبوبه اش او را ترک کرده است، خودش به نوشیدن الکل پناه آورده است و شغل اش نیز بدترین کاری است که یک انسان عادی می تواند تصورش را بکند. سینمای آمریکا، تصمیم گرفته است تا بدبینی عمومی جامعه آمریکا درباره ی جنگهای عراق و افغانستان را به روی پرده بیاورد. از این نوع فلمهای جنگی گرفته تا فلم فانتزی «آواتار» (جیمز کامرون، 2009) که نظامی گری های آمریکا را  به باد انتقاد گرفته است؛ این دیدگاه را انعکاس می دهند. معلوم نیست، ویل مونتگمری آخرین خبر مرگ را  بالاخره چه زمان ابلاغ خواهد کرد. هیچ کس نمی داند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-5387596155843027815?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/5387596155843027815/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=5387596155843027815&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5387596155843027815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/5387596155843027815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/01/blog-post_23.html' title='پیامبر مرگ'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S1vz9RM_xKI/AAAAAAAAAUI/vUcBxCL-IvM/s72-c/the-messenger-movie-poster-woody-harrelson.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-286753368921482784</id><published>2010-01-09T16:18:00.001-08:00</published><updated>2010-01-10T12:51:00.573-08:00</updated><title type='text'>«پای زیب» قندهاری</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S0kc9wDTQOI/AAAAAAAAAUA/X7UyZ_0xeSk/s1600-h/10535_164246975799_598335799_3328112_1062092_n.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 203px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S0kc9wDTQOI/AAAAAAAAAUA/X7UyZ_0xeSk/s320/10535_164246975799_598335799_3328112_1062092_n.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424899073340817634" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;«پای زیب» قندهاری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مصاحبه با فضیله عتیق الله فلمساز جوان افغان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره: من یک بار درباره صحرا کریمی این را گفتم و می خواهم تکرار کنم که اگر افغانستان می خواهد سینمایی داشته باشد که بشود به آن افتخار کرد وفلمهای داشته باشد که بشود آنها  را خارج از مرزهای کشور نشان داد؛ باید به فلمسازانی تکیه کند که فلمسازی را در افغانستان یاد نگرفته اند. در افغانستان (تقریباً) تمام فلمهایی که ساخته شده مشتی زباله هستند و فلمسازان ما هم بی هنری شان را پشت چرندیات و لفاظی های خسته کن اخلاقی پنهان می کنند. اما جوانانی که سینما را در غرب آموخته اند، نه تنها فلمهای شان متفاوت است بل نگاه شان به سینما به عنوان یک هنر و به دنیا به عنوان یک واقعیت فرق دارد. در افغانستان سینما را از روی فلمهای ویدیویی پشاوری و ملودرامهای دوغکی هندی یاد می گیرند و در غرب سینما را با آثار گدار، آنتونیونی، هیچکاک و اسکورسیزی می آموزند. هر چند در افغانستان طی چند سال اخیر جوانانی شروع کرده اند به تماشای فلمهای مهم سینمای جهان و یافتن درک جدیدی از این هنر و متعاقباً با نگاه متفاوتی به فلم سازی روی آورده اند؛ اما همچنان چهره ی مسلط سینمای افغانستان همانی است که گفتم. اما دانشجویان افغان در اروپا نیز اکثراً به رشته هایی همچون طب و انجینیری و اقتصاد علاقه دارند و خیلی کم اتفاق می افتد که یک دانشجوی افغان را بیابی که هنر و سینما بخواند. لذا فلسازان تربیت شده در غرب هم کم داریم. من اما جدیداً خوشبختانه یکی از این معدود دانشجویان را یافتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فضیله عتیق الله در دانشگاه هنر شهر هالیفکس کانادا سینما می خواند و جدیداً یک فلم کوتاه درباره ی افغانستان ساخته است. افغانستان برای بسیاری از کانادایی ها مساله ی مهمی است و لذا توجهات زیادی به خانم عتیق الله و فلم جدیدش جلب شده است. فلم «پای زیب» هنوز به نمایش عمومی در نیامده است و من مصاحبه ی زیر را همراه فلمساز جوان درباره ی خودش و فلمش انجام داده ام. کریمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شروع می کنیم ازخودت، از تجارب و تحصیلاتت در عرصه فلم و دنیای نمایش؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خوب، اسم  من فاضله عتیق الله است. من محصل سال سوم کالج هنر و طراحی نووا اسکاتیا (NSCAD)هستم و در حال گرفتن لیسانس هنرهای زیبا در رشته فلمسازی. و فعلاً در محل تحصیلم شهر هالیفکس در ولایت نووا اسکاتیای کانادا زنده گی می کنم. من خود را بیشتر یک شاگرد زنده گی و یک عاشق هنر می بینم، سینما زنده گی و حرفه ی من است، حتا از کودکی این هنر را در وجودم احساس می کردم و همواره در خیال این بودم که با ساختن فلم تجارب، عقاید، ترسها، امیدها و ارزشهایم را با دنیا شریک کنم. مکتب را در پاکستان و تاجیکستان خواندم و به یاد دارم که هیچ گاه به چیزهایی  مثل کارخانگی، نمرات و امتحانات  اهمیت نمی دادم. یک طفل تنبل بودم، اما عشق من هنر و نمایش بود؛ در تمام محافلی که در مکتب برگزار می شد من آهنگ می خواندم، نمایش های کوتاه می نوشتم و همراه با دیگران روی صحنه اجرا و کارگردانی می  کردم . من از سال 2005 بود که به ساختن فلم شروع کردم. پیش از آن در فلمهای زیادی به صفت مسوول فنی، مدیر فلمبرداری و دستیار کارگردان/فلمبردار کار کرده بودم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;آیا فلم «پای زیب» نخستین تجربه ی کارگردانی شماست و آیا این یک پروژه ی صنفی است یا...؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بلی، «پای زیب» نخستین تجربه ی کارگردانی من با یک تیم کامل از عوامل فنی و بازیگر است. در واقع در طی یک رقابت دانشجویی، فلمنامه ی «پای زیب» را ارایه کردم و توانست نظر هیئت داوران دانشگاه و تهیه کننده گان را جلب کند و خوشبختانه برنده شد.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فلم کوتاه است یا فلم بلند داستانی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«پای زیب» یک فلم کوتاه است، حدوداً 15 دقیقه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;کجا قرار است این فلم را نمایش بدهی مثلاً سینماها، تلویزیون و یا در شبکه دی وی دی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قطعاً این فلم به نمایش عمومی در خواهد آمد. فلم دارای یک پیام سیاسی بسیار قوی است، ساختار این فلم زیاد دراماتیک نیست، چون خود داستان به شدت دراماتیک است. من حتا «پای زیب» را به چند فستیوال فلم هم  روان کرده ام. نخستین نمایش عمومی فلم قرار است  در اپریل 2010 در یکی از سینماهای شهر هالیفکس برگزار شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;می شود کمی درباره ی داستان فلم توضیح بدهی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;داستان در شهر قندهار در افغانستان  اتفاق می افتد و درباره ی عروسان خردسال است. فلم درباره ی دو زنی است که به از دواج یک جنگ سالار و یک طالب درآمده اند و هر دو در یک چایخانه نگهداری میشوند، جایی که آنها تلاش می کنند از آنجا بگریزند و خود را از برده گی نجات دهند. زینب یک دختر مکتبی 14 ساله به زور به عقد یک جنگسالار ثروتمند قندهاری درآمده است و فاطمه زنی است که صاحب چایخانه او را در آنجا محبوس کرده است. هر دو زن در غم ها و مشکلات یکدیگر شریک هستند و تلاش می کنند برای فایق آمدن به آنها راهی را جستجو کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فلم درباره افغانستان است، آشنایی ات با افغانستان چگونه بوده است؟ چه زمانی آنجا را به قصد کانادا ترک کردی و اصلاً چرا این قصه ی خاص را برای فلمت برگزیدی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من در جستجوی یک داستان خوب درباره حقوق زن در افغانستان بودم. به عنوان یک محصل، زیاد علاقمند خود موضوع نیستم اما باید بگویم که از سوی دیگر برایم بسیار سخت و ناراحت کننده است که همیشه تصاویر غم انگیزی را از کشور جنگ زده ام در تلویزیون ببینم. لذا شروع کردم به نوشتن «پای زیب» و با انجام این کار، دیدم که چیزهایی را کشف می کنم؛ چون داستان بر محور ضعف و اندوه، خشم و قدرت، اختلاف و اعتراض و در نهایت مرد و زن بنا شده است. به عنوان کسی که اصالتاً از افغانستان است، فکر می کنم همواره از تبعات جنگ در منطقه متاثر شده ام. من به همراه خانواده ام در سال 1996 به دوشنبه تاجیکستان مهاجر شدیم و در سال 2005 با همکاری موسسه یونیسف به کانادا آمدیم و جواز اقامت گرفتیم. خوشبختانه برای اولین بار است که در این کشور احساس شهروند بودن می کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;تهیه کننده ی فلم کیست و چگونه  آنها  را قانع کردی که در فلمت سرمایه گذاری کنند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تهیه کننده ی فلم بخش سینمایی دانشگاهی که در آن درس می خوانم است. آنها پس از  قبول فلمنامه و تصویب طرحم، یک تیم حرفه یی تولید فلم به شمول طراحان  صحنه در اختیارم قرار دادند. تیم طراح تولید، پس از یک تحقیق بسیار طولانی و دقیق شروع کردند به ساختن یک چایخانه ی قندهاری که دقیقاً مثل چایخانه های افغانی به نظر می رسد در حالیکه در کانادا است و برای صحنه ی فلم «پای زیب» بازسازی شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;درباره روند تولید فلمت و عوامل پشت صحنه و پیش صحنه توضیح بده؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ساخت این فلم تجربه ی بسیار جالبی بود برایم. بدون شک کارگردانی یک کار تنهایی و فردی است، من در میان جمع بودم ولی احساس می کردم که باید به تنهایی تصمیم بگیرم و دیگران مثل سیاره هایی که به خورشیدشان نگاه می کنند به طرف من نگاه می کردند (می خندد). اول فکر کردم که روزهای سختی را پیش رو خواهم داشت، به خصوص در قسمت یافتن بازیگران افغان، بعد در جریان کار همه چیز رو به راه شد. به نظر من ایمان قوی تر از دانایی است، این  نکته را  در ذهنم داشتم و شروع کردم  به جستجوی تمام خانواده های افغان مقیم هالیفکس تا  هنرپیشه های مورد نظرم را بیابم. آنها را در نهایت  یافتم، فلمنامه را با هم خواندیم، داستان فلم  را خوش کردند و هر یک شان گفتند که وقایع فلم با تجارب شخصی شان از افغانستان همخوانی دارد. نه تنها بازیگرانم بلکه عوامل فلم نیز در باورپذیر بودن داستان موافق بودند. در جریان تولید تفاوت چندانی بین پیش صحنه و پشت صحنه وجود نداشت، یعنی هر کس در هر موقعیتی که بود می توانست در دیگر بخش ها نیز همکاری کند. عوامل فنی من را 10 تا 30 فلمساز تشکیل می دادند که همگی در مراحل پیش تولید، تولید و پس از تولید مشترکاً کار کردیم. &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;&lt;br /&gt;ژانر این فلم چیست؟ و خودت فلمت را چه گونه می بینی – یک فلم عامه پسند و سرگرم کننده و یا یک فلم هنری و مستقل؟&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;از نگاه ژانر «پای زیب» یک فلم درام است و هر چند داستان آن واقعی است اما تازه نیست. داستانی که همه روزه در هر کجای افغانستان اتفاق می افتد. من روی شخصیت هایی تمرکز کرده ام که چهره ی آنان می تواند آیینه یی باشد از  زنده گی در یک کشور جنگ زده؛ این فلم یک اثر کوتاه ریالیستی است که موضوعات حقوق زن، بی سوادی و مشکلات جنگ را تصویر می کند. من همیشه به این عقیده بوده ام که هنر یک زبان جهانی است و امیدوارم که فلمهای من نیز آثار جهانی باشند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;فلمها و فلمسازهای مورد علاقه ات کدام هایند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من از تماشای فلمهای خارجی لذت می برم؛ فلمهایی که بیانگر واقعیت های زنده گی روزمره هستند. برای من سینما یک شکل هنری است که با خلاقیت هنرمندانی که من تحسین می کنم و از آنان تاثیر می گیرم رشد می کند. من بیشتر از شاعران سینما الهام میگیرم کسانی همچون: اندری تارکوفسکی، روبر برسون، لوییس بونویل، اکیرا کوروساوا و فلمهای اولیه تاریخ سینما، که به شیوه ی ساخته شده اند که می توان روح مخاطبین شان را در آنها تماشا کرد. به عقیده ی من بدون هنرمندان جهان چیزی کم دارد؛ و زمانی که ما خود را هنرمند می خوانیم باید چیزی درباره ی خود و درباره ی جهان خود بیافرینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پروژه ی بعدی شما چیست؟ قصد داری که زمانی در افغانستان هم فلم بسازی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من  فعلاً مراحل پس از تولید فلم تجربی ام  درباره مسلخ ولایت نووا اسکاتیا  را می گذرانم. همچنان در حال نوشتن یک طرح داستانی 30-40 دقیقه یی درباره ی کسانی هستم که تازه به کانادا آمده اند. این فلم را می خواهم  به عنوان پایان نامه ام بسازم. من  اهداف زیادی در زنده گی دارم و انشاالله پس از فراغت از دانشگاه در نظر دارم  به افغانستان بروم و در آنجا فعالیت هایی در بخش آموزش داشته باشم. باید به نسل جوان فرصت داده شود تا کشور را بازسازی کنند. من میخواهم یک مدرسه فلمسازی در آنجا احداث کنم و یا لااقل با ساخت فلم های مستقل سعی کنم تا موسسات هنری، خلاقیت ها و دنیای هنری افغانستان را به اندازه ی توانایی ام رونق بدهم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-286753368921482784?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/286753368921482784/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=286753368921482784&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/286753368921482784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/286753368921482784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='«پای زیب» قندهاری'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/S0kc9wDTQOI/AAAAAAAAAUA/X7UyZ_0xeSk/s72-c/10535_164246975799_598335799_3328112_1062092_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-6954848338544260838</id><published>2009-11-21T19:09:00.000-08:00</published><updated>2009-11-21T19:16:11.863-08:00</updated><title type='text'>روز قیامت: 21 دسامبر 2012</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/SwirkhfZ2_I/AAAAAAAAATE/oGP41I4DQMQ/s1600/two_thousand_twelve_ver3.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 214px; height: 320px;" src="http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/SwirkhfZ2_I/AAAAAAAAATE/oGP41I4DQMQ/s320/two_thousand_twelve_ver3.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406759996612008946" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;همه به این عقیده اند که بالاخره روز قیامت آمدنی است؛ اما این که این روز کی خواهد آمد توافق نظر وجود ندارد. کلیسا قرنهاست که منتظر این روز است، ناسا به این عقیده است که این روز قرنها بعد اتفاق خواهد افتاد، هالیوود اما اصرار دارد که روز قیامت دو سال بعد اتفاق خواهد افتاد؛ دقیقاً در روز 21 دسامبر 2012. جنجال درباره ی روز قیامت به خاطری این روزها داغ شده که جدیداً رولاند امریش فلمساز آمریکایی فلمی در این باره ساخته است به نام «2012» که در آن بر اثر طغیان آسمان و طوفان زمین، انسان و حیوان و بر و بحر به کام مرگ فرو می روند. امریش همان کسی است که طی سالهای گذشته با فلمهای «روز استقلال» (1996) و «پس از فردا» (2004) چندین بار آمریکا را به دم سیل داده است و این بار با جدیدترین فلم آخرالزمانی اش به نابودی دنیا کمر بسته است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته واضح است که این فلم هم مانند صدها فلمی که پیش از این در آمریکا و خارج از آن درباره ی آخرالزمان ساخته شده است یک اثر تخیلی است. اما آنچه اهمیت این فلم را بیشتر کرده است؛ استناد آن به یک تقویم پیشگویانه ی باستانی است که مربوط به قوم «مایا» می شود. مایا یکی از اقوام سرخپوست آمریکای مرکزی است که قرنها پیش صاحب تمدنی بزرگ بود و به عنوان دارنده ی اولین زبان مکتوب و قاعده مند در دنیا شناخته می شدند. این تقویم  که مربوط به 1500 سال پیش از میلاد می شود؛ پیش بینی کرده است که در 21 دسامبر 2012 سیاره ی خورشید طغیان خواهد کرد و آن روز پایان عمر زمین خواهد بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بسیاری ها این پیشگویی پیامبرانه، فقط یک خرافه ی سرخپوستی است؛ اما بسیاری دیگر آن را همچون وحی منزل و وعده ی خدا جدی گرفته اند. تا کنون صدها جلد کتاب درباره ی پدیده ی 2012 نوشته شده است و ملیونها سایت انترنتی در این باره فعال شده اند. یک دانشمند کیهان شناس به «نیویورک تایمز» گفته است، او روزانه ده ها ایمیل از سراسر دنیا دریافت می کند که از او می پرسند واقعاً رستاخیز اینقدر نزدیک است؟ از جمله یک زن از او پرسیده است که آیا او باید پیش از وقوع واقعه خود را، دخترش را و طفلی را که در شکم دارد بکشد؟ دیگری پرسیده است که آیا می تواند سگ اش را بیهوش کند تا از در روز قیامت زیاد زجر نبیند؟ اینها همه نشانه های وحشتی است که بر دنیا سایه افکنده است. این وحشت تا حدی ناشی از پیشرفتهای خیره کننده ی تکنالوژیک است؛ تکنالوژی و تمدنی که روزی بر خالق خود خواهد شورید و از کنترول او بیرون خواهد شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مومن به مذهب باشیم یا  معتقد به علم، این را می دانیم که دنیا و مافیها همانگونه که روزی پیدا شده است، روزی از بین خواهد رفت؛  پرنده و چرنده، دونده و خزنده، سیار و ساکن، جاندار و بی جان همه مشمول این قاعده اند. درباره ی پایان دنیا، کتابهای مقدس و علم جدید قصه ی مشابهی را می گویند. بر اساس هر دو روایت زمین لرزه و انفجار خورشید و طغیان دریا وجود دارد. حتا اکثر فلمهای آخرالزمانی هالیوودی هم بیش از اینکه پایبند به پیش بینی های علمی باشد، وفادار به توصیفات انجیلی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلمهای آخرالزمانی هالیوودی بیشتر بر محور سه حادثه می چرخند: یک نوآوری تکنالوژیک که انسان را به کام مرگ می کشاند، یک بلای طبیعی که دنیا را نابود می کند یا یک پیش بینی انجیلی که به حقیقت می پیوندد. چون مفاهیمی همچون آخرالزمان و روز قیامت، اساساً مفاهیم مذهبی برآمده از تعالیم ادیان ابراهیمی هستند، هر فلمی که در این باره ساخته می شود در واقع یک بار دینی و مذهبی دارد. در هر سه دین یهودیت  و مسیحیت و اسلام نشانه های آخرالزمان تقریباً مشابه است. نشانه هایی همچون گرمایش کره ی زمین، بالا رفتن سطح دریاها، سونامی ها و زلزله های ویرانگر، و نیز جنگ های بی دوام، بحران خاورمیانه، بی بندوباری اخلاقی، بحران جهانی سرمایه، رقابتهای اتمی تمام این علایم تهدیدآمیز هم خیالپردازان هالیوودی و هم مومنان مسیحی را قانع ساخته است که آخرالزمان نزدیک است و باید برای آن آماده گی بگیرند. در اسلام درباره ی آخرالزمان توصیفات و پیش بینی های زیادی شده است. در تمام این پیش بینی ها کوفه و شام (خاورمیانه، بخصوص عراق) نقش مهمی را در اتفاقات آخرالزمان بازی می کنند. از جمله «سفیانی» مردی است مطابق روایات شیعی که در آخرالزمان در عراق ظهور خواهد کرد و آمدن او مقدمه ی ظهور امام زمان خواهد بود. امام علی در اشاره به خروج سفياني در نهج البلاغه گفته است: «گويا او را مي بينم كه در شام فرياد برداشته و با پرچم هايش در اطراف كوفه مي گردد و به اهل كوفه همچون شتر سركش هجوم مي آورد، زمين را از سرهاي بريده فرش مي كند، دهانش گشوده، قدمش در زمين سنگين، جولانش گسترده و هيبتش عظيم است. به خدا قسم شما را در اين طرف و آن طرف زمين پراكنده مي كند تا از شما جز به مانند باقي مانده ی سرمه در چشم باقي نماند. اين برنامه ادامه دارد تا عرب بر سر عقل آيد» (نهج البلاغه خطبه 138). این توصیف امام علی دقیقاً مثل صحنه های فلمهای هالیوودی است که با برنامه های کامپیوتری موجوداتی را می سازند که به همان اندازه ویرانگر و وحشتناک است. مطابقه گفته ی امام، باید دعا کرد که زودتر «عرب سر عقل بیاید» تا علاج واقعه قبل از وقوع شود – به نظر می رسد تنها عربی که تا هنوز سر عقل آمده است اسامه بن لادن است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فلم «2012» یک زمین شناس آمریکایی به نام آدرین هلمسلی به هند می رود تا دوست اش سنتام را ببیند. سنتام به تازه گی کشف کرده است که یک انفجار بزرگ در خورشید به زودی باعث خواهد شد که حرارت زمین به سرعت بالا برود و زمین نابود شود. زمین شناس آمریکایی این خبر را به کاخ سفید مخابره می کند و رییس جمهور آمریکا (که یک سیاه پوست است) دست به عمل می شود. او به همراه سران هشت کشور صنعتی به شکل مخفیانه دیدار می کند و تصمیم می گیرند 400 هزار نفر از نخبه های جهان را داخل کشتی های بزرگ قرار بدهند و پس از طوفان به سوی هیمالیا حرکت کنند. در این فلم که به شکل خیره کننده ی از جلوه های ویژه استفاده شده است داستانهای فرعی دیگری نیز وجود دارد، ولی اساس داستان همان رستاخیز بزرگی است قاره ها را از هم جدا می کند، کالیفرنیا را به قعر دریا می کشاند و باعث می شود روسای جمهور، ملیونرهای عرب، گنگسترهای روسی، و آدم کشان حرفه یی برای نجات دنیا با هم تبانی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سال بعد 21 دسامبر 2012 فراخواهد رسید و از شر ترس و تردیدهایی که هالیوود به آن دامن زده است خلاص خواهیم شد. اما فکرش را بکنید، اگر غافلگیر شدیم و دیدیم که واقعاً قیامت شد چه کار کنیم؟ به نظرم این سوال خوبی است: اگر مطمین باشیم که دو سال بعد روز رستاخیز است و همه خواهند مرد، مثلاً باید تا آن روز چه کار کنیم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-6954848338544260838?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/6954848338544260838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=6954848338544260838&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/6954848338544260838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/6954848338544260838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2009/11/21-2012.html' title='روز قیامت: 21 دسامبر 2012'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/SwirkhfZ2_I/AAAAAAAAATE/oGP41I4DQMQ/s72-c/two_thousand_twelve_ver3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-3609163262031662822</id><published>2009-11-11T07:32:00.000-08:00</published><updated>2009-11-11T17:07:03.349-08:00</updated><title type='text'>پنج گزارش کوتاه</title><content type='html'>1. من به عنوان کسی که تمام عمرش را به زندگی سگی گذشتانده، اصلاً افغانستان را یاد نکرده ام؛ برای آدمی چون من کابل و کانادا ندارد، هر کجا می روی آسمان همین رنگ است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. تازه از شر یک کارخانگی خلاص شدم که استاد دستور کارخانگی دوم را صادر کرد. آنچه که کم کم می فهمم این است که تمام این دو سال را باید با کارخانگی  نوشتن به پایان ببرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. دیشب فلم جدید جیم جارموش «محدودیت های کنترول» (2009) را دیدم تا درباره اش یک مرور بنویسم. از شما چه پنهان، اصلاً نفهمیدم که حرامزاده درباره ی چه فلم ساخته است، از خیرش گذشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. دیروز مریض شدم و رفتم به کلینیک. شش ساعت و پانزده دقیقه در دهلیز منتظر ماندم و چندین صفحه فورمه پر کردم تا موفق شدم داکتر را ببینم. او پس از  دو دقیقه معاینه سرسری اعلان کرد که من کاملاً صحتمندم. هر چه گفتم تب درام و اصرار کردم که پیشانی ام را دست  بزند، حاضر نشد این کار را کند و گفت: «شما کاملاً صحتمند هستید، از دواخانه یک پاکت پراستامول بگیرید و بروید خانه، و طی دو روز آینده هر چه می توانید آب بخورید». پس از این واقعه، برای اولین بار کابل را یاد کردم. به گفته ی رفیقم: «دل ما خوش که کانادا آمدیم!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. تمام کتابهای رویایی ام را اینجا یافتم. از «اعترافات» آگوستین قدیس گرفته تا مجموعه آثار کیرکگارد و از  مقالات سوزان سونتاگ گرفته تا رمان های میلان کوندرا و آثار بنیامین. فقط باید  یاد بگیرم که منظم باشم و به وقت توجه  کنم – چیزی که یاد گرفتن اش برای من از هر چیزی در این دنیا سخت تر است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-3609163262031662822?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/3609163262031662822/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=3609163262031662822&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/3609163262031662822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/3609163262031662822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='پنج گزارش کوتاه'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-6083397637876000525</id><published>2009-10-16T06:26:00.000-07:00</published><updated>2009-10-16T06:31:58.570-07:00</updated><title type='text'>فلم الکا سادات درباره ی محسن نامجو را ببینید</title><content type='html'>چندی پیش خبر داده بودم که مستند ساز افغان الکا سادات در حال ساخت یک فلم مستند کوتاه درباره ی محسن نامجو خواننده ی ایرانی است. مستند کوتاه «انعکاساتی از ایران» که تهیه کننده ی آن مدرسه/موسسه ی فلم «له فابریکا» است حالا ساخته شده است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای تماشای این فلم لطفا &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=VmVYvdjirYM"&gt;اینجا &lt;/a&gt;را کلیک کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8689309819650302421-6083397637876000525?l=doshanbeha.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://doshanbeha.blogspot.com/feeds/6083397637876000525/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8689309819650302421&amp;postID=6083397637876000525&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/6083397637876000525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8689309819650302421/posts/default/6083397637876000525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://doshanbeha.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html' title='فلم الکا سادات درباره ی محسن نامجو را ببینید'/><author><name>m. ali karimi</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02729836173198118654</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8689309819650302421.post-7056619474326872940</id><published>2009-10-11T00:52:00.001-07:00</published><updated>2009-10-11T01:39:15.466-07:00</updated><title type='text'>دجال یک زن است؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/StGO3qo1GzI/AAAAAAAAAS8/9FzwFX1PAno/s1600-h/antichristposter1q.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 234px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_WUMn7o0FS7w/StGO3qo1GzI/AAAAAAAAAS8/9FzwFX1PAno/s320/antichristposter1q.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5391247315928685362" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;«ضدمسیح» (2009) جدیدترین فلم لارنس فون تریه همه را تکان داده است. فمینیست ها به این فلم اعتراض دارند که ضدزن است، اخلاق گرایان از خشونت و برهنگی آن شکایت دارند، مذهبی ها میگویند که در این فلم الاهیات مسیحی و نهاد خانواده به سخره گرفته شده است، طرفداران سینمای وحشت فکر می کنند که این فلم بیش از حد هنری است و طرفداران سینمای هنری می گویند که بیش از حد بازاری است. وقتی امسال «ضدمسیح» در فستیوال کن نشان داده شد، همه به این عقیده بودند که این فلم خشن ترین فلمی است که تا هنوز در کن به نمایش درآمده است. اما درباره ی اینکه آیا «ضدمسیح» فلم خوبی است یا بد، هیچ توافق نظری وجود ندارد. هفته نامه ی «تایم» در مورد فلم نوشته است: «وقتی یک کارگردان دیوانه می شود». اما واقعاً این فلم درباره ی چیست و چه می گوید؟ اگر جواب کوتاه می خواهید، این نکته را می گوید: دجال یک زن است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من لارنس فون تریه را  به عنوان «زن شناس» ترین فلمساز زنده ی دنیا می شناسم. اگر خواسته باشیم تصویر زن را در سینمای معاصر مطالعه کنیم، نمی توانیم فلمهای این فلمساز دنمارکی را نادیده بگیریم.  چه در فلم موزیکال «رقصنده در تاریکی»، چه در تریلر برشتی «داگ ویل» چه در فلمهای قبلی اروپایی اش همیشه نقش زن در داستان های او پررنگ بوده است و نگاه ویژه یی نسبت به جنس مونث در آنها وجود دارد – اینکه این «نگاه» فمنیستی است یا پدرسالارانه فعلاً مساله ی ما نیست. مساله ی ما فلم «ضدمسیح» و داستان آن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبارت «ضدمسیح» معادل مسیحی «جدال» در اسلام است. بسیاری از مترجمین فارسی کلمه ی «Antichrist» را «دجال» ترجمه کرده اند و برخی نیز «ضدمسیح»، من اما در اینجا دومی را برگزیدم چون فکر میکنم شاید کلمه ی دجال برای این فلم کمی گمراه کننده باشد. ولی به هر صورت مراد و معنای من از «ضدمسیح» همان «دجال» است. دجال طبق اسطوره های اسلامی مردی است که در آخرالزمان ظهور می کند و سعی در فریباندن  مردم  دارد. طبق برخی روایات او مرد سرخ چهره یی است که یک چشم دارد و بر خر سفیدی سوار است و به آواز بلند فریاد می زند. طبق اسطوره های شیعی  ظهور  دجال یکی از علایم ظهور امام  مهدی است و پیروان زیادی را به دور خود جمع خواهد کرد. دجال و مسیح سوار بر خرهای شان، و مهدی سوار بر اسب اش هر سه مرد در آخرالزمان ظهور خواهند کرد و مردم جهان یا از پی مهدی و مسیح راه می افتند و یا  پشت خر دجال را می گیرند. اما قصه وقتی جالب تر خواهد شد که دجال یک زن باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلم «ضدمسیح» به شیوه ی حکایات مذهبی دارای یک «مقدمه»، یک «موخره» و چهار فصل تحت عناوین «اندوه»، «رنج»، «ناامیدی» و «سه آواره» است. در بخش مقدمه، یک زن و شوهر بی نام را می بینیم که در حمام خانه ی شان عشق ورزی می کنند، در همان حال طفل خردسالشان از خواب برمی خیزد و خود را کنار پنجره می رساند؛ او بر پنجره بالا می شود و از منزل هفدهم ساختمان به پایین می لغزد. در فصل اندوه هر دو زن و مرد غرق در حس گناه و پشیمانی بدن کوچک پسرشان را به خاک می سپارند. مرگ پسر، همچون یک ضربه ی روانی ویرانگر زن را دچار افسرده گی و مالیخولیا می کند. مرد که یک روان درمانگر است، برای تدوای زنش از او می خواهد که به پشت بخوابد و برای راحت شدن از احساسات مالیخولیایی خود را در بهشت تصور کند، زن اینکار را می کند و خود را در یک کلبه ی کوچک جنگلی تصور می کند جایی که تابستان گذشته همراه با پسرش برای تعطیلات رفته بوده است. مرد به او پیشنهاد میکند هر دو برای مدتی به کلبه ی کوچک جنگلی شان بروند؛ زن قبول می کند و قبل از روان شدن به کلبه ی جنگلی، قرص های ضدحاملگی اش را در تشناب می ریزد. وقتی هر دو زن و مرد به کلبه ی وسط جنگل می رسند، از یک نگاه تمام عناصر کلیشه یی یک فلم تیپیکال وحشتناک در آنجا حضور دارند: آسمان بارانی، جنگل انبوه، حیوانات درنده، کلبه ی چوبی دورافتاده و دو آدم تنها. اما دو قهرمان فلم نه برای وحشت بل برای بهشت به جنگل آمده اند. زنده گی در آنجا دشوار است ولی در نتیجه ی چندین جلسه روان درمانی، زن کمی بهتر و راحت تر می شود، اما این راحتی زیاد دوام نمی کند که جنون جنسی زن شروع می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میل جنسی زنانه در این فلم به عنوان یک میل شیطانی و مرگبار به تصویر کشیده شده است. این فلم یک فلم وحشتناک است، با این تفاوت که عامل وحشت در اینجا نه دراکولا و فرانکنشتاین بل میل جنسی زنانه و قدرت مادر طبیعت است. ترس و تنفر از زنانگی در وجود زن فلم نمود یافته است، در حالیکه مرد فلم در تمام مدت نماد نظم و عقلانیت است. اوست که همواره زن را با روش های علمی روان درمانی و سخنان عاقلانه به آرامش دعوت میکند.  زن اما در عوض با خشونت جنسی به مبارزه ی اندوه و تروما می رود. او عطش سیری ناپذیری به رابطه ی جنسی دارد. او طوری با مرد همآغوش می شود که گویی او آخرین مرد روی زمین و امروز نیز آخرین روز دنیا است. او بی رحم و خشن است و تشنه ی دردها و لذت های هیستریک؛ او آکنده از امیال تاریک و معصیت باری است که در آن سمپتوم های جنسی زنانه  هویدا است. زن در قسمتی از فلم افروخته از آتش شهوت، آلت تناسلی مرد را با خشت کوبیده و او را اخته می سازد، سپس در میان پشیمانی و شادی ، گریه و فریاد، شهوت و نفرت قیچی را برمی دارد و کلیتورس خود را نیز می برد. در اینجا فلم «ضدمسیح» دیگر یک فلم ضدزن نه، بلکه فلمی است بر ضد نسل آدم؛ اما زن همچنان عامل  سیه روزی آدم شناخته می شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر طبیعت نیز نهاد شر است؛ چه از فضای رعب آور جنگل، چه از مایع چسبناکی که در قسمتی از فلم از آسمان می بارد و بر به دست های مرد می چسبد، چه از حیواناتی که یکدیگر را میخورند همه نشانه های شر اند. به خصوص روباهی که به شکل سورریالیستی در قسمت دیگری از فلم رو به مرد می کند و می گوید: «هبوط شروع شد». &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همچون داستان خلقت،  که عامل هبوط آدم وسوسه ی حوا بود، در اینجا نیز زن عامل بدبختی خود و مردش است. هر دو همچون آدم و حوا در بهشت-جنگل تنها هستند، و درحالی از بهشت خیال بر خشونت
